وای خدایِ من، یعنی میگی این آذر ماهه خسته کننده داره تموم میشه؟
مُردم دیگه بس فقط فکرُ ذکرم شده درس، امتحان، پروژه، ارائه.
واقعا تفریح لازممها یعنی. الان من فقط به این امید نشستم و دارم این پست رو مینویسم که پنجشنبه با بروبچ برنامه ریختیم که بریم بیرون. اوف. دیگه نمیخوام به هیچی فکر کنم بابا :\
خستمه از درس!! خب چقد آخه شب روز، روز شب، درس؟ حتی با عذاب وجدان میام میشینم پا اینترنت. خیلی بده با همچین حسایی بخوای تفریح کنی یا فیلم ببینی. به همین دلیل هیچی بهم نمیچسبه.
یعنی امتحانام همه تو دهن هم بودن، هیچ نشد این یه مدت حتی برم یکمی فک و فامیل و دوستام رو ببینم.
داره میشه دو ماه که رامک (دوستِ صمیمیم) رو ندیدم. از خودم خیلی متعجبم که چی شد که همچین شد!
از کار دست کشیدم، که وقت بیشتری برای خودم داشته باشم اما نشد که نشد. باز حالا این یکی دو هفتهی اینده رو ببینم چه فرجی میشه. مخصوصا که این ترم زبان رو هم بستم رفت پی کارش، امیدوارم ترم دیگه با کلی تاخیر شروع بشه.
( با یک حسِ خستهیی نشستم دارم مینویسم که اصن نپرس. حوصله غذا خوردن هم ندارم. فقط میخوام بنویسم که یادم باشه تو آذرِ ۹۰ چقد مشقت کشیدم :دی )
دیروز مدیر آموزشگاه تماس گرفت باهام، که بیا برگرد کلاس بگیر و فلان و بهمان. میگم بخدا من همین یه ماه هم کلاس دیگه نگرفتم، فقط درگیر امتحانام بودم. وقت نشد حتی به دوا درمونم برسم )-: اینقد زورم کرد که با کلی قسم و آیه گفتم به خدا نمیتونم، اصن امکانش واسم وجود نداره، واسه همین برنامه هام از برنامه عملم عقب موندم و … فعلا تا بعد ببینیم چی میشه. خلاصه خیلی تو رودروایسی قرار گرفتم. هوووووووف
( بخدا اصن حوصله جواب دادنِ سمسهامم ندارم، الان که دارم پست مینویسم هی بچهها سمس میدن، من هی میزنم اوپن میکنم یه نگاه میندازم دوباره گوشیو میندازم اونور )
خستمه خستمه خستمه خستمه خستمه خستمه یه عالمه خستمه. خب یکی بیاد بهم بگه خسته نباشیـــــــــــــــــــــــــید :\
چقد غُر میزنم من. پاشم برم به کارام برسم که انجامشون ندم، رسما به فنا میرم فردا. مثلا اومده بودم از امتحان امروز بگم که چیشد چطور شد که استاد خواست پالتیک بزنه بهمون ((:
باشه برا بعد :دی