مهر
۱۷

در نفرتی غوطه ورم که هیچ نمیتونم از دلم بیرونش کنم. حسرت میخورم. زیاد

دلم گرفته

                 زیاد

دلم شکسته….

              زیاد

جمع کردن خاطرات گذشته برام سخته. دیگه دارم نابودیم رو با چشمای خودم می بینم….

دستام یخ زده .

تنهایی رو دوست داشتم تنهایی رو می پرستیدم

حالا ببین به چه روزی نشستم.

اینا رو نوشتم تا هیچ وقت یادم نره احساسی رو که توش وول می خورم.

خیلی چیزا رو هم که نمیتونم به زبون بیارم فقط تو ذهنم داره رژه میره!

دسته‌ی: نفرت
شما می‌توانید دیدگاه‌های این مطلب را از طریق خوراک دنبال کنید. شما می‌توانید دیدگاهی بگذارید، یا حتی بازخوردی از سایتتان.
دیدگاهی بگذارید

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها هم استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران