همستر نازنینم دیروز مُرد، صبح که پاشدم صادق هی صدا کرد که چیزی نمی خوره و راه نمیره، برش داشتم بردیم دام پزشکی! تا اونجا رسیدم کمی راه افتاد و یه کوچولو غذا خورد. دامپزشک هم از رو کتاب یه خورده حرف زد و شفای زبونیش داد! الهی فداش بشم چقد که آروم بود عسلی من. تا غروب خونه پدرشوهر با خودم نگه داشتم، آروم آروم غذا می خورد. غروب هم که برگشتم خونه تو سبدش گذاشتمش. اینقد ناز خوابیدم بود دلم نیومد دستش بزنم، نگو که ای دل غافل عسلی من مُرده همونجوری. دلم سوخت، این از همه اهلی تر و مهربون تر بود. مموش و میشا که روز به روز دارن چاق تر میشن. دلم دیگه اون دو تا رو نمیخواد هیچ به عسلی من شبیه نیستن.

پ.ن: خدا رو شکر فرزانه به هوش اومد، ولی درد شدیدی داره! الان میخوام برم ملاقاتش…
