دیروز از اینور گیلان رفتیم اون ورش، اون ورش یعنی ماسوله! برای ناهار کنار جاده ما بین رودخونه و کوه موندیم. بعد از ظهر هم رفتیم رو پشت بومای خونه های مردم راه رفتیم! خیلی قشنگ بود.

بازارچه هاشو دوست داشتم! مخصوصا زیور آلاتش رو که اکثرا از سنگ های خوشگل بودن. برای خودم یه گردنبد فیروزه ای خریدم. چه همه ترشک و آلوچه های ترش خوشمزه داشتن وای وای وای خیلی خوشمزه بودن! یه جا هم آش رشته داشتن نتونستم جلو خودمو بگیرم با اینکه خیلی حساسم رو اینکه غذا رو کی درست کرده اما واقعا نتونستم جلو خودمو بگیرم! دو سه تا دختربچه کوشولو داشتن می فروختنش دیدم تر تمیزن دلم یهو خواستش! هنوز مزه ش تو دهنمه.
شب هم کوبیدم رفتیم دریا، تمامی راههای ورودی به دریا رو بسته بودن تو هر کوچه ای هم سه تا مامور واستاده بود و ماشین ها رو به سمت خارج شدن از محوطه هدایت می کردن. ما هم محو تماشای زورگویی هاشون بودیم که یه ماشین اشاره زد و به مسیر دیگه رو نشونمون داد!
خلاصه با کلی مکافات رسیدیم به لب دریا اما چه فایده هیچ مکانی برای خرید شام وجود نداشت. بعد از نیم ساعت تصمیم به زورگویی گرفتیم! با ماشین رفتیم جلو آقایان مامور نیروی انتظامی گفتیم میخوایم بریم تو!!! هی اونا میگفتن نه ما میگفتیم آره! اخرشم خسته شدن گفتن بفرما ماشین از وسط بردار برو داخل ببینم میتونی بری یا نه. با چه بدبختی اون کوچه ها طی شد، سر هر نبشی دو تا مامور رو راضی کردیم اما چه فایده دو تا گوسفند در اخرین لحظه حالمونو گرفتن. پشت سر یه ۲۰۶ بودیم که تا اون پیچید ما هم خواستیم بپیچیم اون رد شد ما نپیچیدیم یعنی پیچیدیم اما رد نشدیم!!! و به کل پیچونده شدیم سره جای اول! ![]()
با حالتی بسیار بسیار ضایع رسیدم سر خیابون! سعی کردیم سوت زنان رد شیم اما نشد. بعد از صحبت و اینا که چرا اخه بستین راهو از اون ور که مشخص کاملا خلوته و اینا!!! گفتن یه چیزی میگیم ناراحت نشین شما خانواده هستین بهتره که نرین داخل!
ما هم حرف گوش کن رفتیم اون یکی ماشین رو هم خبر کردیم که بریم تو شهر شام بخوریم.
خیلی خوش گذشت مخصوصا تیکه های رانندگی در شب و موزیک و …. !
