شهریور
۱۵

افطاری خونه مامان بزرگ صادق دعوت بودیم همه خانواده همسر اونجا بودن، درست همین که اذان زد، دیدم یکی یکی میرن پایین و گریه میکنن و خودشونو جم میکنن میان بالا! من از بالا نگاهشون کردم هی گفتم چیه؟ چی شده؟ :O

زن دایی صادق گفت که بابای فرهاد ( فرهاد پسرخاله صادق ) تصادف کرده و فوت شده، الان خبر دادن!

به شدت ناراحت و شُکه شدم تازه هفته قبل عروس آورده بودن خونه. دلم برای فرهاد و خاله به شدت سوخت! :( ( تا یکی دو ساعت دیگه میریم به سمت تبریز.

فرهاد عزیز از همین جا بهت تسلیت میگم ! امیدوارم که سایه مادر از سرت کم نشه! میدونم که یه روز میای و اینجا این رو میخونی، اما نمیدونم موقعی که می بینمت میتونم اینا رو بهت بگم یا نه! وای کلی حرف و فکر تو سرمه نمیدونم نمیدونم نمیدونم …..

دسته‌ی: خاطره نویسی
شما می‌توانید دیدگاه‌های این مطلب را از طریق خوراک دنبال کنید. شما می‌توانید دیدگاهی بگذارید، یا حتی بازخوردی از سایتتان.
دیدگاهی بگذارید

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها هم استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران