افطاری خونه مامان بزرگ صادق دعوت بودیم همه خانواده همسر اونجا بودن، درست همین که اذان زد، دیدم یکی یکی میرن پایین و گریه میکنن و خودشونو جم میکنن میان بالا! من از بالا نگاهشون کردم هی گفتم چیه؟ چی شده؟ ![]()
زن دایی صادق گفت که بابای فرهاد ( فرهاد پسرخاله صادق ) تصادف کرده و فوت شده، الان خبر دادن!
به شدت ناراحت و شُکه شدم تازه هفته قبل عروس آورده بودن خونه. دلم برای فرهاد و خاله به شدت سوخت!
تا یکی دو ساعت دیگه میریم به سمت تبریز.
فرهاد عزیز از همین جا بهت تسلیت میگم ! امیدوارم که سایه مادر از سرت کم نشه! میدونم که یه روز میای و اینجا این رو میخونی، اما نمیدونم موقعی که می بینمت میتونم اینا رو بهت بگم یا نه! وای کلی حرف و فکر تو سرمه نمیدونم نمیدونم نمیدونم …..
