آبان
۱۳
    
ارسال شده توسط () در موضوع نفرت در تاریخ آبان-۱۳-۱۳۸۷

دیروز غروب جزوه هامو پخش کردم جلوم و شروع کردم به خوندشون. بعد از یک تماس تلفنی روحیه م به زیره صفر رسید. اون لحظه فقط به مرگ فکر می کردم.

اولش رفتم سراغ یخچال، اما توش هیچ قرص به درد بخوری پیدا نکردم و درش رو بستم. بعدش رفتم یه چاقوی تیز برداشتم دستم رو گذاشتم روی اپن اشپزخونه اما ترسیدم دستام قدرتش رو نداشت. کلی برای خودم گریه کردم با چاقو رفتم تو اتاق انداختمش یه گوشه، به فکر چیزی بودم که خودمو خفه کنم یه شال برداشتم و بستم دوره گلوم. تا جایی که تونستم فشارش دادم و کشیدمش جلو آینه موندم، رنگم تیره و تیره تر میشد. تمام رگای صورتم رو می دیدم کبود شده بودم.
احساس میکردم قلبم تو مغزمه به شدت بوم بوم می کرد …

شال رو باز کردم و نشستم رو زمین و دوباره چاقو رو برداشتم کشیدم روی دست چپم اما گریه نذاشت. فکر نذاشت. بی عرضه گی خودم نذاشت. فقط یه خط روی دستم موند و یه ورمی که تا صبح خودش خوابید. اینو میدونم من عرضه هیچ کاری رو ندارم.

اینقد گریه کردم که دیگه اشکی باقی نموند، فقط مامانم رو صدا کردم. بعد از تموم شدن گریه هام دوباره درسم رو خوندم و امروز نمره خوبه کلاس رو گرفتم. :-& گاهی وقتا ماشین با سرعت زیاد در حرکته دلم میخواد در رو باز کنم و خودمو پرت کنم بیرون. چند روز پیش تو ماشین پسرخاله میخواستم این کار رو بکنم دستمم تا سمت دستگیره رفت اما باز هم گفتم نه…

پ.ن: از این به بعد منِ واقعی رو اینجا می نویسم. خسته هستم. خیلی.



ارسال نظر
نام: 
ایمیل: 
وبگاه: 
نظر: