جمعه ها بیکاری میاره، بیکاری هم دیگه همتون می دونین ممکن عامل چه چیزایی باشه. دیدین که میگن بعضی ها از روی بیکاری و نداشتن هدف و اینا معتاد میشن؟ حالا ما هم ( من و صادق ) روزای جمعه، اکثرا صبح ها می افتیم به جون هم! :دی چه جوری؟ این جوری؟ ![]()
دقیقا یادم نیست که صادق چی گفت! که من یه عدد چنگ سه لایه ای روونهش کردم! صادق رو زمین پهن شد و شروع کرد به آخ و واخ کردن و ناله کردن و شاید بهتره بگم به جیغ زدن! ![]()
منم که از اخلاقش با خبرم زودی پیراهنش رو کشیدم رو زخمی که ایجاد شده بود و هیچ به روی خودم نیاوردم. آخه وقتی اثرات چنگم رو می بینه بیشتر درد می کشه، همین که چشمش بهش می افته ضعف میاره!
صادق سرشو گذاشته بود رو دستاش و چشماشو بسته بود، ناله میکرد وای راه راه می سووووووووووووووزه. من از بس خندیدم اشکام همه جاری شده بودن. دیگه دل و روده نداشتم.
در همون لحظه چند تا عکس از پهلوش گرفتم و بهش نشون دادم. همین که عکسُ دید تندی پرید و پیراهنشُ زد بالا و یهو غش آورد !!! میگم غش یعنی واقعا غشاااااااااااا تا به حدی که دلم کلی واسش سوخت! بعدش اینقد گول مالوندم سرش و بحث عوض کردم تا دردش یادش رفت! ![]()
حالا این ناخن و چنگ به جز این نشانه هایی که رو تن آدم می مونه، اثرات بدِ دیگه ای هم داره . مثلا تو مهمونی یا جایی هستیم همین که دستم رو می برم سمت صورت صادق، که مثلا صورتش رو پاک کنم یا غیره، از ترس تا ۲ کیلومتر می دوئه ! منم اینجوری
میمونم نگاش میکنم. بقیه هم فکر میکنن که چرا اینقد از من می ترسه؟! ![]()
