آبان
۱۸
    
ارسال شده توسط () در موضوع دسته‌بندی نشده در تاریخ آبان-۱۸-۱۳۸۷

از دوشنبه مهمون دارم. پسرخاله و خانومش، تا به حال اینقدر بهم خوش نگذشته بود، انصافا مهمونای توپسی ( باحالی و اینا )  هستن. خیلی راحتم و حالم خوشه.

پنج شنبه رفته بودیم رشت، که من مانتو بخرم، تمام مطهری رو زیر و رو کردیم، پسرخاله حسابی کلافه شده بود :دی از عضلات صورتش مشخص بود :D . همش دو تا مانتو چشمم رو گرفت، اولی رو خیلی دوست داشتم اما یکمـــی قفط یه کمـــــی کوتاه بود، منم بنا به دلایل خانواده شوور و دانشگاه بی خیالش شدم و دومی رو تنم کردم و همونو خریدم. البته خواستم هر دوتا رو بگیرم گفتم شوور منو خواهد کُشت که ولخرجی کردم :دی اما وقتی برگشتم خونه خودش گفت که یکی دو هفته دیگه میریم و می‌خریمش. اسمایلی آخ جونم آخ جووونم گولش زدم گولش زدم. یاح یاح یاح

البته خودم میدونم چرا صادق گفت اون یکی رو هم واسم میخره. از بس هی ادا در آوردم و گفتم واییییییی اینقد قشنگ بود، این قد تاز بود، اگه بودی باهام حتما می خریدیش واسم و … خلاصه بساطی بود.

موقع برگشت وقتی رسیدیم آستانه رفتیم بنزین بزنیم. ماشین پسرخاله سمندِ، وقتی تو صف بودیم ماشین رو خاموش کرد و یهو صدای خانومه در اومد “  لطفا چراغها را خاموش کنید ” ! ضبطم در حال میوزیک پخش کردن بود. من گفتم: ببخشید این خانومه نمی فهمه ضبط روشنه؟

در حال خندیدن بودیم که یه اس‌ام‌اس باحال از سوی سجاد ( پسرخاله کوچیکه ) به سمت گوشی‌مان شوت شد با این مضمون:

غضنفر میشینه تو سمند، در رو می‌بنده. سیستم هوشمند ماشین میگه در باز است. غضنفر میگه جیگرتو بخورم در رو بستم فقط بگو  کجا قایم شدی؟

دل و رودم به هم گره خورد از بس خندیدم.  وقتی هم برگشتیم خونه، تندی آماده شدیم و رفتیم حنابندون دوستم هاجر  ( تو آرایشگاه همش موهای منو ایشون سشوار می‌کشیدن الان موندم که حالا رفته کرج باید چه کار کنم؟ ) یه دور رقصیدم باهاش و کادوی خوشگلش رو ( یه گلدون صورتی با شمع و گل صورتی که خیلی خوشگل تزئین شده بود ) دادم و تندی من و آیدا برگشتیم. بعد از اونجا رفتیم لاهیجان، پیتزا آفتاب و من هم طبق سنت های قدیمی :دی پیتزا گوشت و قارچ خوردم.

الان یه کاره فوری پیش اومد اوووووه باید زودی برم. پستمم نصفه نیمه پابلیش میکنم.

خُب باید بگم که تمام این نوشته ها واسه یه هفته پیش بود، دقیقا زمانیکه من اینجا رو ترکونده بودم و بی‌خانمان بودم. حالا که خونه خودمو دارم، گفتم این خاطره رو هم کُپی پیست کنم، تا اینجا هم ثبت شده باشه!

پسرخاله و آیدا یه هدیه خوشگل واسم خریدن که اگه عکسش رو نذارم رسما می‌میرم! می بینین چقد باحاله؟ قبلا عکسش رو تو نت دیده بودم! دلم میخواست داشته باشمش اصلا فکر نمیکردم روزی یکی اینو بهم هدیه بده.



ارسال نظر
نام: 
ایمیل: 
وبگاه: 
نظر: