امروز کلاس ساعت اول فقط تشکیل شد. هیچ روزی اینقد واسم خوشحال کننده نیست که برم کلاس و کلاس ساعتهای بعدی تشکیل نشه!
خیلی هم بهم چسبید. آخه وسط کلاس اون خانوم قانع تُخس بودا همون اومد سره کلاس یه لیست داد به استاد گفت بیان پایین. من بدبختم تو لیست بودم : )) من سومین نفر بودم که رسیدم به آموزش. زنیکه میگه میدونین چرا شما رو آوردیم پایین؟ گفتم نه! میگه ما وقتی به شما اعتماد میکنیم ( حالا داره اینا رو میگه من چشام هی گِرد میشه ) کتاب میاریم سره کلاس میدیم چرا سوء استفاده میکنین پولش رو نمـــــــی!!! منم همونجا با اخم و تندی گفتم: من کتاب رو از سره کلاس نگرفتم و اومدم از همینجا گرفتم، پولشم همون روز دادم! ( اسمایلی اخم و زبون درازی همزمان با هم )
. اینجوری شد که سریع حرفش رو خورد و با حالت آرامش و فروتنی گفت: با شما نبودم.
منم صاف رفتم سره کلاس نشستم. عجب گیریه ها به من :دی باید یه پرورش بادمجونی چیزی راه بندازم رو صورتش!!!
حالا میگین چرا بادمجون؟ :دی آخه پریشب ناخنهامو کوتاه کردم، فعلا تا یه ماه ابزار دفاع و حمله ندارم:دی تازه امروزم سحر واسم لاک آورده بود که به زنم به ناخنهای خَشنگم، اما متاسفانه از انجام این کار عاجزم.
پ.ن: صادق میگه: می بینه ها! پُستم رو میگه
. یعنی اگه قانع بیاد اینا رو بخونه چیکارم میکنه؟
