دی
۲۲

۱- از بس با دستمال دماغمو گرفتم، دماغِ خَشنگم شبیه به گوجه فرنگی شده. یادِ یه خاطره افتادم. اولین روز امتحانِ ترم، دم در دانشگاه بودم؛ فاطمه، یکی از همکلاسام، اومد کنارم واستاد و بی مقدمه گفت: حدیثه دماغـــــی داریا. منم گفتم: چرا؟ O_o برگشته بهم میگه همینجوری!!! منم گفتم میدونم قشنگه. مرسی! :دی بچه پر رو چی فک کرده؟ دماغ به این خوشگلی :دی! من که میدونم حسودیش شده بود، اما به روش نیاوردم.
.
۲-  تا امتحانام تمام بشه دور از صادقم! همه به من میگن که بی احساسم! و دلتنگی حالیم نمیشه. اصلا اینجوری نیست به خدا. منم دل دارم، منم تنهایی موندن تو خونه رو دوست ندارم و نصفه شب از خواب بیدار میشم هی اطرافمو نگاه میکنم مبادا دزدی، جنی، چیزی بیاد و جزوه هامو با خودش ببره. :دی اما چه میشه کرد؟ یه مثالی هست که میگه: هر کی یه حیوونی میخواد، جورِ یه شهرایی رو می کشه. :دی  پس سعی میکنم با قضیه منطقی برخورد کنم و رو پاهای خودم واستم. حالا این مثال رو گفتم باز یاد یه چیزی افتادم. صادق امروز دید خیلی غم دارم، گفت دارم میرم مولوی واست جوجه تیغی بخرم! واااااااااااااااای به مدت ۵ دقیقه ذوق کردم. بعد یادم رفت که صادق رفته دنبال حیوونی که خیلی دوس دارم واسه یه بارم که شده نگهش دارم. :دی نیم ساعت پیش دوباره با صادق تماس گرفتم، گفت جوجه تیغی نداشتن. یه جا آدرس دادن جمعه ها باز میکنه. حالا دلمُ خوش میکنم به روز جمعه. خدا رو چه دیدی شاید بالاخره منم به آرزوهام رسیدم.
.
۳- باز هم طبق روال گذشته شماره صندلی اینجانب!!! همان یک!!! میباشد. درست تو دهن مراقبام. امروز استاد مهربانمون نیومد، دو سوال خارج از کره زمین داده بود، هی خواستم زیره یه سوالش که گیر کرده بودم، یه نامه بنویسم و تقدیمش کنم. اما بی خیال شدم، گفتم جلف بازیه. :دی از مراقبا پرسیدم استادمون نمیاد؟ گفتن نه! یکیشونم لو داد که استاد فارغ شده بیدن!!! :دی من نمیدونم چرا  در طول این یه ترم متوجه شکم بزرگوارشون نشده بودم؟ بیچاره عجب توانی داشت! از ۸ صبح تا ۱ و نیم ظهر می موند و بهمون درس میداد. همیشه هم در حال نوشتن بود. اساسی شاخ در آوردم سره جلسه. تازشم دانشجوی دکترا هم هستن. خدایی اراده میخوادا!!! در کل لایک برای خانومِ استاد.
.
۴- اِ الان یادم اومد که بعد از تماس منیره گفته بودم که بهش میزنگم. چرا یادم رفت؟ هوووم؟ برم بزنگمش بعد میام بقیه رو می نویسم. ساعت ۷:۳۵ دقیقه!
.
۵- همینکه رفتم سمت تلفن خاله تماس گرفت. سعی میکنیم به هم دلداری بدیم. تو بگوووووو کاری جز گریه کردن از دستم بر میاد وحید جان؟ دارم دیوونه میشم :( (

شما می‌توانید دیدگاه‌های این مطلب را از طریق خوراک دنبال کنید. شما می‌توانید دیدگاهی بگذارید، یا حتی بازخوردی از سایتتان.
دیدگاهی بگذارید

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها هم استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران