آیا حاضر می باشین که ما کمی کوچولو، اینجا غُرغُر کنیم تا تخلیه روانی شویم؟
دیشب مث گاو
!!! بلانسبت شما! به همراه ملت لاهیجان، راه افتادم دنبال ۴ تا دونه شتُر!!! وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایی دلم میخواست خودمو بکُشم. یک بلایی به سرم اومد که فقط خدا میدونه. با خودم عهد کردم، تا آخر عمرم، هیچ وقت با فک و فامیل راه نیافتم برم مراسم هفتم، هشتم، چهلم؟! چه میدونم بابا، دیشب چندِ امام بود؟ همون. رسمِ، چنین شبی چند تا دونه شتر میارن لاهیجان، و ملت با دسته و علم و چراغ و … راه می افتن دنبال این شترا! 
.
منِ بدبخت که خونه نشسته بودم داشتم درسمو میخوندم، آیدا منو از راه به در کرد، گول خوردم، رفتم خونه شون، بعد همه اقوام شال و کلاه کردن که برن به مراسم برسن. آقا منو داری؟ میگم بابا من یه جا بزرگ شدم که پُره شتر بود. بی خیالم شین جانِ من! من نمیام!! کیفمو برداشتم گفتم باهاشون برم، بعد راهمو کج میکنم سمت خونه دخترخاله، امید و آرزو امتحان دارن، خونه هستن، اونجا کمی درس میخونم!!! بلکه درس نخوندن صبحُ جبران کرده باشم. آیدا همین که چشمش به کیفم افتاد یه پا واستاد، باید کیفو بذاری، وگرنه من نمیام و اینا. منم تریپ عصبانی گفتم فدا سرم! من برنمیگردم اینجا :دی! خلاصه یه بکش بکشی شد![]()
و منم که دل ررررررحم! از خر شیطون پایین اومدم و سوار شترِ نمیدونم کی شدم! :دی
.
اولش خیلی خوب بود، با ماشین پسرخاله که رفتیم همه جا رو دیدیم، مسیرا بسته نبودن، میگم بابا جان شترا رو بُردن خونه بخوابن، برگردیم، داشتیم مخ شون رو شستشو میدادم که یهو، یه ملت سیاه پوش دیدیم! پیاده شدیم رفتیم سمتشون. تمام اقوام صادق رو دیدم و سلام علیک کردم، شترا رو هم بردن تو کوچه، گفتم آخـــــــــیش تموم شد! چند ثانیه نگذشت که آیدا دستمو گرفت، دِ برو که رفتی!!! تو این جمعیت همچین منو می کشید!!
تا نصف مسیر من شُکه شده بودم، این خانومِ ریزه میزه، چه جوری داره این ابُهت رو میکشه.
.
اَیی!!! حالم داشت به هم میخورد دیگه، یه لحظه واستادم، میگم: چه خبره بابا؟ شتره دیگه. ول کن من دیگه نمیام. چرا میکشی؟ منِ بی شعور از اول محرم بیرون نیومدم که این ملت چشم چرون رو نبینم، یه شب منو آوردی بیرون که، اندازه صد سال گناه کردم، از بس خوردم به اینو و اون. ای بابا. اَه.
خلاصه دستمو ول کرد، رفت دست جاریشو گرفت. منم با خاله یواش یواش، آسه آسه راه اومدم، تو دلم اینقد به خودم فحش دادم. ![]()
.
از کوچه های تنگ و تاریک اومدیم بیرون، چند قدم پامو گذاشتم سرِ کوچه، یهو یه دختره آنچنان یقه کاپشنمو گرفت، و شوتم کرد یه سمت و بعد دوباره آورد جلو خودش نگه داشت، زبونم بند اومد. به من میگه: کجــا داری میری رِی. (با خشانت بخوانید) منم مث چــــــــــی نگاش کردم، میگم خدایا این کیه، این همه آرایش کرده من نمی شناسمش یعنی؟ چرا یادم نمیاد. یواش دهنمو باز کردم: اشتباه نگرفتی احیانا؟ دختره با خجالت تمام و با لهجه ای تهرونی میگه: ای وااای ببخشید، فرشته!! با فرشته اشتباه گرفتمت. (با صدای نازنک و عشوه بخوانید) منم دستمو گذاشتم رو سینم و سر خم کردم و رفتم! حالا همه دارن هِر هِر می خندن، من دارم فکر میکنم. یعنی چی آخه این حرکات؟![]()
.
ساعت شد یک نصفه شب، من هنوز نتونسته بودم جزوه مو یه دور کنم، حرصم گرفته بود شدید، اخمام تو هم، کفری، خشن، حرفم نمیزدم، کمرم درد میکرد!! دیگه خودتون درک کنین من با چه قیافه ای برگشتم خونه آیدا اینا و زیر نور چراغ خواب درس خوندم، همش ۴ ساعت تونستم بخوابم، الان دارم می میرم از کم خوابی. صب به زور پاشدم، یکم جزوه رو نگاه کردم، بعدش سریع رفتم واسه امتحان. هر چی شد برا صادق بنده خدا شد، یه سره تو اس ام اس داشتم بهش غُر میزدم! :دی
.
امتحانم عالی بود، اگه اتفاقی نیافته، ۲۰ میشیم. بعد از امتحان، یه راست اومدم خونه! اول شهر رسیدم دیدم که راه رو بستن! بعــــله!! شترای احمق رو امروز آوردن آستانه، منم پیاده تا وسط شهر اومدم و فقط به دیشب فکر میکردم! ایش!!
همینجوری سرم پایین بود که یهو نمیدونم چه جوری شد اینو دیدم و خریدمش :دی! اسمشو گذاشتم شُتُر… جایزه است! واسه خودم خریدم تا از شرمندگی نمره ام در بیام! :دی
