دی
۳۰
    
ارسال شده توسط () در موضوع یونی‌کده در تاریخ دی-۳۰-۱۳۸۷

اهین، اهین! امتحان امروز خوب بود، بر عکسِ میان ترم که نفسمون رو سره امتحان گرفت، امتحان پایانی خیلی عالی بود! سوالا آسون و مناسب خوندنِ من بود! :دی از ساعت ۵ و نیم تا زمانیکه داشتن برگه ها رو پخش میکردن، داشتم یه فصل آخر رو که خیلی استاد روش تاکید داشت، میخوندم. یکی دو نمره اشتباه دارم، و خدا رو شکر دیگه هیچ مشکلی نیست! راضی ام به رضای خدا :دی!

.

حالا از اینا بگذریم، باید اعتراف کنم بالاخره در یکی از همین روزها منو از جلسه شوت می کنن بیرون! :(

.

وارد دانشگاه شدم سریع شماره صندلیم رو نگاه کردم و رفتم بالا، وای خدا رفتم تو کلاس، دیدم منِ بدبخت بین دو ردیف پسر افتادم، تک و تنها هم باید جلو بشینم هیشکی هم پشتم نبود! از همه بدتر “پیرمرد کلاسمون”  (پیر نیستا :دی از همه مون یکمی بزرگتره) بود که دقیقا یه صندلی عقب تر از بغل دستیم بود. از اونجایی که میدونستم الان بگه ۲۰ میشم، صد در صد می اُفتم!  وقتی رسیدم به صندلیم، رومو کردم سمتشو گفتم: تو یکی هیچی نگیا، الان حرف بزنی امتحانمو خراب میکنم. اسمایلی اخم. بنده خدا :دی آدم خوبیه، خیلی مودبِ اما خب دیگه دست خودم نبود میدونستم مث امتحان اخلاقم میشه. یکی دو دفعه قبلتر هم با همین حرفش گندی اساسی زده بود به امتحانا.

.

بنده خدا اینجوری O_O برگشت و گفت: اصلا امتحانت رو بد میدی، می اُفتی. ولی من ۲۰ میشم. :D! گفتم خدا از زبونت بشنوه. خلاصه سوالات رو دادن و تند تند جواب دادم، سر سوال آخر خیلی شک داشتم، رو یه واژه مونده بودم، وقتی استادمون اومد سریع صداش کردم و گفتم استاد میشه معنی اینو بگین! استادم توضیح دادن، منم فوری گزینه ب رو زدم، یهو قیافه استاد در هم بر هم شد :D! بعد من متوجه شدم که ای بابا گزینه جیم درست بوده. بعد که بیکار شدم برگه م رو تحویل ندادم یه ۵ دقیقه نشستم، یهو یه صدای بم و نازکی اومد: خانوم حسینی. چند ثانیه بعد سرم رو بلند کردم دیدم، این یکی بغل دستیم (عادل) سوالش رو نشون میده، یهو همون لحظه خانوم نوبهاری که خیلی دوسش دارم و مدیر گروهمونه و خودش  هم میدونم که دوسم داره، ( داری اعتماد به نفس رو؟) و همیشه منو به اسم حدیث صدا میکنه :-*! با اخم گفت پاشو برگه ت رو بده، وگرنه نمره ازت کم میکنم! پاشو یالا :(… منم پاشدم، برگه مو تحویل دادم، و داشتم رد میشدم  با اخم گفتم عجب شانس گندی دارم من :|. پیر کلاسمون میگه، تو که اَ خداته! (با لهجه تهرونی بخونین) ایش. پایین موندم تا از جلسه امتحان اومد بیرون. گفتمش: من خودم تقلب نمیکنم اون وقت چرا باید واسه یکی دیگه برگه مو بگیرن؟ ننوشته بودم باید چیکار میکردم؟ میگه: اِ مگه گفت پاشی؟ چرا پاشدی؟ من بابامم بیاد بگه باید پاشی، پا نمیشم! :-w

.

هووووووم؟ میدونم، میدونم دیگه. هیچ دلم نمیخواد خانوم نوبهاری باهام چپ شه! سره امتحان زبان هم واسه خاطر دو تا صندلی اونورتر، از اول تا اخر یا خودش بین ما بود، یا خود استاد، یا اون آقاهه که تازه اومده.

.

پ.ن: تند تند اینا رو واسه صادق تعریف کردم. صادق میگه تقلب میکنی. به جونه خودم تقلب نمیکنم صادق! حرفمو باور کن خُب.



ارسال نظر
نام: 
ایمیل: 
وبگاه: 
نظر: