فکر نکنین به خواسته م رسیدم و خوشحالم و واسه همین دوباره دارم اینجا می نویسم، نه!! دقیقا عکس این قضیه رُخ داده، خدا درخواست منو رد کرد، البته خوشحالم که اینطوری شد، آخه اون چیزی که میخواستم صد در صد به ضرر خودم بود. شایدم تا آخر عمرم باید بدبختی می کشیدم و لِه میشدم! :دی عجب دیوانه ای هستم نه؟ جوّ دیگه میگیره یهو!
.
اینا رو بی خیال، اومدم بازم خاطره ثبت کنم و برم، هرچند یه عالمه از خاطره های شیرینم رو در طی این چند روزی که اینجا ننوشتم رو به باد فراموشی سپردم. اما الان دیگه نتونستم تحمل کنم، خلاصه باید نوشت و ثابت کرد: می نویسم، پس هستم! ![]()
.
امروز باز هم به این نتیجه رسیدم که فرندفید هم جای خیلی خوبیه هــــــا! با چند عدد کامنت رد و بدل شده بین من و منیره جون، و در نهایت هم با یه تماس کوچیک، مُخ صادق جون برای رفتن به اصفهان و در آغوش گرفتن (پریدن تو بغل) منیره، زده شد!! فردا ساعت چهار و نیم میرم سمت اصفِهون! ![]()
.
پی نوشت: داشته باشید گزارش کامل را از منیره خانُم! :دی
