اسفند
۱۴

دیروز صبح رفته بودم پیش آرایشگرم (محبوبه) رنگ موهامُ تغییر بدم. اولش رنگشُ خیلی روشن کرد، اومد خونه و بعد از دوش گرفتن، تصمیم گرفتم برم و دوباره تیره ش کنم!  در اولین فرصت با صادق تماس گرفتم و صادق عزیزم، خبر دادن که پدرشوهر اومد، همسترا رو با جاشون بُرد خونه شون واسه صدیقه (خواهرشوهرم، همون که مثلا واسم هدیه تولد گرفته بود!!! :| ) ، خیلی ناراحت و عصبی بودم، داشتم منفجر می شُدم. اصلا حوصله توضیح و کِش دادن این قضیه رو ندارم، اما تو یه جمله میتونم بگم: واقعا زشته آدم چیزی رو به عنوان هدیه واسه کسی میگیره، اونو با این شدت و به این نافُرمی پس بگیره! هیچ نمیتونم این قضیه و این رفتار رو درک کنم! حالا همه اینا یه طرف، صادق بهم میگه، چی شده مگه؟ #-o تو رو خدا شما دیگه بهم نگین مهم نیست و کوچیکه و بهش فکر نکن! چون نمیتونم باهاش کنار بیام. اصلا بی خیالش! نمیخوام بیشتر از این در موردش بنویسم!

.

اصلا چه معنی داره وقتی میتونم یه خرگوووووووووش کوچولو و ناز و مامانی هدیه بگیرم، به همسترا فکر کنم؟ هــــــــــــــــــــــاین؟ دیروز غروب، محبوبه جونم منو برد لاهیجان، ماهی ببینیم، بعددددددددددددش یه خرگوووووووووش کوچووووووووولووووووووووووووی لوس چند روزه واسم خرید! دلتون بســــــــــــوزه! اسمایلی خیلی لوسانه حرف زدن و ناز کردن! :D

.

دیشب تا صب داشتم باهاش بازی میکردم، نزدیکای صبح بود که کم کم یاد گرفت راه بره! اگه بدونین چقد نمــــک کف دستمُ لیس میزنه و بوسم میکنه! قلبم وامیسته وقتی اینجوری میکنه! :x :*

.

اسمشُ گذاشتیم Boppo !! اینقده عسل میپره : ))))))! وقتی میخواد دور بزنه، با یه ادا و اطواری خودشو پرت میکنه باالا و پایـیـــــن! دلم واسش غش میره! ازش فیلم گرفتم، اما چون فعلا فرصت ندارم، و باید چند تا برنامه آماده کنم، مجبورم بذارمش واسه بعد! در اولین فرصت آپلودشون میکنم تا شما هم ببینینش! :x

.

دسته‌ی: خرگوش
شما می‌توانید دیدگاه‌های این مطلب را از طریق خوراک دنبال کنید. شما می‌توانید دیدگاهی بگذارید، یا حتی بازخوردی از سایتتان.
دیدگاهی بگذارید

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها هم استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران