دیروز بعد از ظهر راه افتادیم سمت تهران، قرار شده یکی دو روز تهران، خونه جدید بابای صادق بمونیم، بعدش بریم سمت اصفهان! من از روی اجبار بوپو رو بُردم خونه بابام اینا، و با هزار جور سفارش و دلتنگی شدید تنهاش گذاشتم! دل تو دلم نیست یه دفعه دیگه دو تا دستامُ چفت کنم به هم و بوپو رو صدا کنم و اونم بدوئه بیاد تو دستم و لیسش بزنه! ![]()
نصف شب رسیدم تهران، بعد از یه خواب حسابی، دم دمای ظهر رفتیم پارک ارم، هدف اصلی باغ وحش بود! اصلا اصلا اصلا باغ وحش به دلم نچسبید، هیچ حسی به حیوونای کثیف و زندونی شده اونجا نداشتم! حالا بی تربیت بودن حیوونا هم که دیگه بماند!
نمیدونم مردم چه جوری این همه لذت میبرن از دیدنشون! ![]()
داشتیم همینجوری قدم می زدیم، که چشم به تابلویی که شکل مار داشت، زوم شد! اه چندش! چقدم کلاس گذاشته بودن واسه مارا، پدرشوهر جان واسم بستنی سالار خرید، من همون دم در ورودی موندم تا بقیه برن و مارا رو تماشا کنن! O_o یهو صادق دوان دوان، اومد بیرون میگه بیا بیاااا مار نداره، از اونا که تو دوس داری توش داره. گفتم جوجه تیغی؟ میگه نه، از اونا که پست نوشته بودی در موردش، صورتی بود! داشتم شاخ در میاوردم!
همینکه دلم خواست برم تو، صادق میگه اینورُ نگاه نکن، مار داره خلاصه با هزار جور کلک و چشم به زمین دوختن رفتم تو، وقتی رسیدم به شیشه اون موجود (که اصلا هم اون موجود نبود :دی) سرمُ بالا گرفتم!
وای جانم چقــــــــــــــــــــــــــــد ماه بود! سنجاب زیرزمینی! واااااااااااااااااای! داشتم می مُردم دلم میخواست هر جوری شده بغلش کنم. چـــاقِ شکم گندهِ شکموی ناااااااااااااااااز ![]()
![]()
![]()
![]()
- ای بابا این آقاهه صاحب کافی نت، اومد گفت تا ده اینجا بازه! من دیگه نمیتونم این داستان رو کش بدم !
چرا همه میزنن تو ذوقم خُب؟ بهتره زودتر عکسا رو بذارم و پستم رو پابلیش کنم! ![]()

اینجا تندتند داشت غذا میخورد ![]()
![]()
![]()

بعدش دوباره اومدم کنار شیشه شون، خواب بودن، یه عالمه موندم تا بیدار شه، اما نشد که نشد
تنبل
![]()
تازشم، بعد از ظهر خواب دیدم، قیمتش هفتاد تومنه! رونوشت به صادق خان! :دی هی بهم میگه اینا کمیابن، نیست! اگه هم باشه خیلی گرونه! :دی
