تمرین هام به خوبی پیش میره، وقتی از حرفی یا برخوردی ناراحت میشم، یا کلا هر قضیه ای برخلاف تصمیمم پیش میره، خودمو میزنم به کوچه علی چپ، و بلند میگم: اصلا واسم مهم نیست! بعدشم آواز میخونم (خودم میدونم صدام واسه آواز خونی خوب نیست :دی)، یا موزیک گوش میدم. حالا طرف مقابلم هر کاری میخواد بکنه یا هر برداشتی میخواد داشته باشه. واسم مهم نیست، یعنی واقعا دیگه مهم نیستــا. اسمایلی عِنده بی خیالی
امروز وقتی داشتم از دانشگاه برمیگشتم، با خودم به دلخوشی هام فکر میکردم و دونه دونه می شمُردمشون!اول از همه یادِ پسرخاله کوچیکم افتادم، آخرین پسرخاله خانواده ست :دی، یادِ درخت آلوچه تو خونه شون اُفتادم، که وقتی من به شوخی گفتم، آلوچه های این شاخه واسه منه، خیلی زود موضع گرفت در مقابلش، و به هیچ کس اجازه نداد از اون شاخه آلوچه بچینن!! وقتی دیروز آیدا تماس گرفت و با طعنه گفت: می بینم که واسه خودت شاخه تعیین کردی و سجاد نمیذاره از اون شاخه آلوچه بکنیم. اولش جا خوردم، اما بعد کلی ذوق کردم، که حرفم واسه یه فرد خانواده اینقد ارزش داره!! به جایگاه خودم جلوی سجاد که خیلی بچه است، افتخار کردم.
بعدش سریع فکرم رفت، سمت مسافرت اصفهان، تو عید. به اس.ام.اس های سجاد، فکر کردم. فک کنین در طول این چند روز که من گیلان نبودم، تمام آمار ها و گزارش های مهمونی های خانوادگی رو واسم ردیف میکرد و می فرستاد. از بستنی خوردن گرفته تا دبرنا بازی کردن تا وزن افراد خانواده و غیره. خیلی حسرت نبودن تو جمعشون رو خوردم اما بازم واسم ارزش داشت که به فکرم بودن. نه تنها سجاد بلکه تک تکِ شون یه جورایی سعی در خالی کردن جای منو داشتن.
بعد از جمع و جور کردنِ افکارم، یادِ خانومِ نوبهاری افتادم، مدیر گروه و استادم که جدیدا هم ریاست دانشگاه رو به عهده گرفتن، یادِ این افتادم که حرف زدن و خندیدن و شکلات خوردن و دست خط و کشیدن نمودار و حتی دست نوشته هام، واسش مهمه. و از هیچ کدومشون چشم پوشی نمیکنه.
به خیلی ها و خیلی قضایا فکر کردم. به شخصیتم فکر کردم! به این فکر کردم، باید همینجوری پیش برم و از این روش های جدیدی که یاد گرفتم، یا به نوعی مشاوره گرفتم، به نحو احسن استفاده کنم و خودمو نبازم، و یا همین باشم، یا چیزی بهتر از این. کاره دیگه شاید امروز آخرین روز زندگیم باشه و فردایی در کار نباشه. آدم که از همه چیز زندگیش خبر نداره.
