بایگانی » اکتبر, 2009

مهر
۲۳

۱ – شادمانی‌م کار خداست. پس هیچ کس نمی‌تواند در آن دخالت کند.

۲ – شادمانی شگفت انگیزم از راهی شگفت انگیز آمده است تا برای همیشه نزدم بماند.

۳ – اینک گذشته ها و هر چه را که فرسوده و کهنه است کنار میگذارم.

پ.ن: اینقدر این جملات رو تکرار میکنم تا ملکه ذهنم بشن!! در مورد جمله های تاکیدی چیزی شنیدین؟ :)

مهر
۲۱

آیا سوبر را می‌دوستین؟

آیا دونسته بودین که سوبر همان چشمِ غمگین ست؟

:D

do-u-love-sober

در نظرسنجی وبلاگ‌های برتر بانوان و کودکان شرکت کنید

مهر
۱۵

صبح با حالت دپرسانه از خواب بیدار شدم و تا یونی رفتم، هوا هم ابری و بارونی که میشه بیشتر روحیه یخ و دپرس به خودم میگیرم! با برنامه Nimbuzz قبل از اینکه برم تو کلاس با اِمین، چت کردم و خنده و شوخی و از این حرفا، چندتایی هم عکس گرفتم و سند کردم واسش، یکمی لبخند به صورتم نشست!

با تاخیر رسیدم به کلاس اما استاد خوب تا کرد، زیاد گیر نداد. اصلا حوصله درس و تمرین حل کردن و سوال و جواب کردن استادا رو ندارم، یه ریز رو گوشیم افتادمُ یا دارم اس.ام.اس میدم و میگیرم یا اینکه تو مسنجر آنلاین هستمُ چت میکنم و توئیت میکنم. یه جورایی این کارا واسم بامزه شده :دی!! نسبت به ترمای قبلی شیطون تر شدم، خودم متوجه میشم، دیگه هم کلاسی ها جای خود دارن!! :D

سر ظهر با سحر رفتیم داخل شهر، که ناهار بخوریم و برگردیم. کاملا متوجه بودیم که خیلی تاخیر داریم اما با پوست کلفت هی خندیدیم و راه رفتیم و از اینور اونور صحبت کردیم!! یهو دلم خواست برم تو مغازه ای که کلی خرت و پرت داره، دستبندا و گردنبندای رنگی رنگی!! وای که چقد عاشقشووووووونم !! بدجوری وسوسه شدم و خواستم جلوی خودم رو بگیرم اما نشد که نشد.

رفتیم تو مغازه، تمام آویزای مغازه رو بالا پایین کردم و یه دستبند انتخاب کردم، روش قلب داشت، همه ش هم یه دونه بود، به سحر گفتم اونیکه کفشدوزک داره بردار، اما دو دل بود. آقاهه فروشنده گفت، بذارین نگاه کنم شاید تو بسته ها مدل دیگه ای ازش داشته باشم، داشتم برمیگشتم یهو پام گیر کرد به پای آقای مانکن :D !! نزدیک بود بیفتم، گفتم: واااااای لگد زد بهم، میخواست منو بندازه :دی !! سحر خندید :دی خودمم کلی خنده م گرفت!! نمیدونم چه جوری این همه واژه های بی ربط از خودم در میارم. اسمایلی خجالت و از این حرفا

خلاصه، همه دستبندای همون مدلی رو آقاهه ریخت رو ویترین مغازه، همه ش کفشدوزک بود، گفتم بی خیال قلبِ واسه سحر، کفش دوزکِ واسه من! :دی یکی واسه سحر خریدم ویکی هم واسه خودم :دی!! همینکه اومدیم بیرون، تندی انداختیم تو دستامونُ هی ناز و عشوه اومدیم :) )!

با نیم ساعت تاخیر به کلاس دوم رسیدیم، رفتیم نشستیم تو کلاس، آستینا رو خوب دادیم بالا، هی دسته رو زدیم زیر چونه و به بچه ها نشون دادیم! :D آی چشمشون رو گرفته بود ، رنگی هم بودن حسابی جلب توجه میکردن، از این ردیف اول تا آخر، ازمون خواستن ادرس بگیرن، ما هم ادرس ندادیم! اسمایلی عنده بدجنسی

بچه ها نوبتی می پرسیدن، چند خریدین؟ من جواب میدادم: گِــروووووون!! ;;) یعنی کُشتنا خودشونُ من و سحرم فقط گفتیم گرون! =))

kapsh dooozakaye hadis jun

ووووووووووُی دوسش میداررررررررررررررررم، کپشدوزکاااااااااااااام هی میخواستن همو بوس کنن، من نمیذاشتم :دی (همونطور که تو عکس می بینین، همچنان مصمم هستن که همو کیس کنن) هی رومُ میکردم سمت بچه ها و دستمو میکشیدم جلو میگفتن، نیگاه کنین میخوان همو بوس کنن!! برو بچ هم می خندیدن :دی

یه لحظه در اوج نوشتن جزوه بودم، دستبندا رو کشیدم بالاتر که دستم راحت رو جزوه بمونه، بعده چند دقیقه نگاه کردم ببین همو دارن بوس میکنن یا نه، دیدم وااااااااااااااااااااای، چی می بینی ، چسبیدن به هم! زدم تو صورتم گفتن خاااااااااااااااااااااک وچووووووووووووووووک دیدی چی شد؟ یهو سحر و زهرا که دو طرف من بودنن مات و مبهوت موندن و بعدش زدن زیر خنده :) )

گفتم بدبخت شدم فردا دستم همه ش پره کفشدوزک میشه! :دی آقا یعنی غش کرده بودنا از خنده، حالا منم بیشترتر :دی

تازه شم، یکی از بچه ها، داشت میرفت خونه بهش گفتم، ببین کپشدوزکااااااموو میخوان همو بوس کنن من نمیذارم، خندید بهم گفت خیلی باحالی حدیث. بعدشم دستشُ گرفت اندازه قدِ نی نی ها رو نشون داد گفت کوشولویی !! :D

منم اصن بهم برنخورد، کلی حال کردم که روحیه م اینقده لطیفِ!!

حالا شما بگو چرا این همه چیز میز اینجا نوشتی، خُ چیه؟ این همه نوشتم که آخرش عکس کَپشدوووزکامُ نشونتون بدم دیــــــگــــه!!! :x

kapsh dooozakaye hadis jun

مهر
۱۱

امروز چهارمین روزِ عضویتِ من در سرویس میکروبلاگینگ Yahoo MeMe می باشد. تا هم اکنون، ۱۶۶ تا فالوءرز دارم، که با سرعتِ زیادی در حال افزایشِ. اسمایلی اسفند دود کردن واسه یوزرم :دی!

یه نکته ای که خیلی واسم جای سوال بود اینه که چرا یوزر Sober رو کسی نگرفته بود :دی خدایی کلی کیف کردم وقتی دیدم این یوزر آزادِ. فعلا فعالیتم توی ممه، محدود به گذاشتنِ عکسِ، اگه سرعتم یکمی بهترتر بشه موزیک هم میذارم تا ملت برن حالش رو ببرن.

تمامِ سعی من اینه که بهترین عکس ها و خوشگلترینشون رو به عبارتی، اینجا بذارم، که همش گلچین شده از روی هاردِ اینجانب می باشند، و کلی زحمت کشیدم واسه سرچ کردن و ذخیره کردنشون! شما هم ببینینشون، احتمالا خوشتون میاد.

هووووم، خدمتتون عرض کنم که من فعلا ۱۴ تا دعوتنامه دارم، هر کی میخواد آدرس ایمیلش رو بذاره و بهم بگه، تا واسش دعوتنامه رو بفرستم.

+ یاهو ممه چیست؟

+ حدیثه در یاهو ممه!

مهر
۰۸

اسمایلی پناه گرفتن.

صادق داره دعوام میکنه، میگه: چرا مانتوت رو پاره کردی؟

خُ به من چه که این وسیله هایی که توی پیاده روهای زیرِ کوهه نزدیکِ یونیم گذاشتن، گیر میکنن به لباسم؟!؟ من فقط رفتم رو یکیشون نشستم و به جای صندلی ازش استفاده کردم، تو نگو این دم و دستگاها به اضافه وزن حساسیت دارن!

همین که خواستم پاشم، صدای جِر خوردن لباسم رو شنیدم :دی.

هِلِک هِلِک پاشدیم رفتیم دمِ در یونی، به نگهبانمون گفتم: نخ و سوزن دارین؟ برگشتِ بهم میگه: هــــی بومونسه بوووو !! چیزِ دیگه نخایییییییی؟ اسمایلی اخم – همین مونده بود، چیز دیگه ای نمیخوای؟-

منُ می بینی، غــش کرده بودم از خنده!

خلاصه یکمی صحبت و اینا کردیم، رفت از سربازای ساختمونِ سپاه که وَره دلِ یونیمونِ نخ و سوزن گرفت و من یکمی مانتومُ رو به شفا آوردم تا برسم خونه :دی! اون جمله خط دوم هم دروغی بیش نبود! صادق گفت، باید دعوات کنم، که دعواتم نمی کنم! :دی منم خجل شدم ازحادثه و خواستم پناه بگیرم! خُ شهریه کم بود، پول مانتو هم اومد روش، فشار میاد دیگه! کوفتمون بشه، هیچ تخفیفی هم نمیدن که حداقل دلم نسوزه واسه چی شاگرد اول شدیم!

پ.ن۱: در ضمن، فک کنم آنفولانزی نوع a گرفتم، منتظرم ببینم صورتی میشم یا نه! اگه شدم از همه تون دوری میکنم، خیالتون راحت. اسمایلی با صدای گرفته این نوشته را بخوانید.

مهر
۰۲

یه داداش کوشولوو پیدا کردم که نحوه حرف زدن و خلاقیتش تو چیدن کلمات و خیال پردازی، مثِ خودمِ تو اینترنت! هر دفعه اس.ام.اس میده یا می بینمش، نیشم تا بناگوش باز میشه. :) ) الانم که دارم اینا رو تایپ میکنم مث دو نقطه دی هستم ( :D ) .

دفعه اولی که با هم رفتیم بیرون، حدودا یه ساعت زور میگفتم واسه م با دود قلیون النگو -به قول خودشون حلقه- درست کنه !! هنوزم یادش می افته از عذاب بعده اون همه النگو درست کردن حرف میزنه، که چطور وقتی خونه هم رفته بود یه سره دهنش رو همون مدلی تکون میداد! :) )

دو روز پیش تولدش بود. چند روز قبلترش با رامک و دوستان رفتیم تا واسه ش شکلات بخرم، از همون اولش هِی میگفتن چرا این همه میخوای هزینه کنی و براش شکلات بخری، ولش کن بابا! :دی کلی سعی کردن مُخم رو بزنن اما نتونستن که نتونستن! البته اینم بگما، رامک اینا، همه ش داشتن شوخی میکردن و کل قضیه خرید شکلات با خنده تموم شد! صاحب مغازه که روده بُر شده بود از بس خندیده بود. : )) همینکه رفتیم تو، ازمون پرسید تا چه قیمتی شکلات میخواین؟ رامک گفت: دستِ ما باشه کوچکترین و ارزونترین =)) !! خانومه اولش تعجب کرد! بعد رامک قیمت می گرفت و تعداد شکلاتای داخل جعبه رو می پرسید و ضرب و تقسیم میکرد، در آخرم نتیجه گیری میکرد که کدوم مناسب تره!! خانومه بدجوری میخندیدا !! : ))))) قیافه ش دیدنی بود. حالا دیگه شکل و قیافه ما بماند :دی!

سی و یکم، بعد از اینکه همه با هم -من، صادق، شهریار، حمید، مهدی- از عروسی پسرخاله جانم برگشتیم، رفتیم بیرون و هدیه ش رو بهش دادم! البته هنوز من منتظرِ کیک تولدش هستم و ازش نمیگذرم. اسمایلی آب راه افتادن از لب و دهن

پ.ن: همون روز که رفتیم شکلات بخریم، دنیا راد عزیز رو دیدم! دیدار بامزه ای بود. ^__^

موسیقی پیشنهادی این هفته: آلبوم جدید و بسیار زیبا از Agnes به نام Dance Love Pop !! از اینجا می تونین دانلود کنین، همه لینک ها سالم هستن! به جرات میتونم بگم، همه آهنگاش ارزش شنیدن رو داره. ;;)

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران