مهر
۰۸

اسمایلی پناه گرفتن.

صادق داره دعوام میکنه، میگه: چرا مانتوت رو پاره کردی؟

خُ به من چه که این وسیله هایی که توی پیاده روهای زیرِ کوهه نزدیکِ یونیم گذاشتن، گیر میکنن به لباسم؟!؟ من فقط رفتم رو یکیشون نشستم و به جای صندلی ازش استفاده کردم، تو نگو این دم و دستگاها به اضافه وزن حساسیت دارن!

همین که خواستم پاشم، صدای جِر خوردن لباسم رو شنیدم :دی.

هِلِک هِلِک پاشدیم رفتیم دمِ در یونی، به نگهبانمون گفتم: نخ و سوزن دارین؟ برگشتِ بهم میگه: هــــی بومونسه بوووو !! چیزِ دیگه نخایییییییی؟ اسمایلی اخم – همین مونده بود، چیز دیگه ای نمیخوای؟-

منُ می بینی، غــش کرده بودم از خنده!

خلاصه یکمی صحبت و اینا کردیم، رفت از سربازای ساختمونِ سپاه که وَره دلِ یونیمونِ نخ و سوزن گرفت و من یکمی مانتومُ رو به شفا آوردم تا برسم خونه :دی! اون جمله خط دوم هم دروغی بیش نبود! صادق گفت، باید دعوات کنم، که دعواتم نمی کنم! :دی منم خجل شدم ازحادثه و خواستم پناه بگیرم! خُ شهریه کم بود، پول مانتو هم اومد روش، فشار میاد دیگه! کوفتمون بشه، هیچ تخفیفی هم نمیدن که حداقل دلم نسوزه واسه چی شاگرد اول شدیم!

پ.ن۱: در ضمن، فک کنم آنفولانزی نوع a گرفتم، منتظرم ببینم صورتی میشم یا نه! اگه شدم از همه تون دوری میکنم، خیالتون راحت. اسمایلی با صدای گرفته این نوشته را بخوانید.

شما می‌توانید دیدگاه‌های این مطلب را از طریق خوراک دنبال کنید. شما می‌توانید دیدگاهی بگذارید، یا حتی بازخوردی از سایتتان.
دیدگاهی بگذارید

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها هم استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران