صبح با حالت دپرسانه از خواب بیدار شدم و تا یونی رفتم، هوا هم ابری و بارونی که میشه بیشتر روحیه یخ و دپرس به خودم میگیرم! با برنامه Nimbuzz قبل از اینکه برم تو کلاس با اِمین، چت کردم و خنده و شوخی و از این حرفا، چندتایی هم عکس گرفتم و سند کردم واسش، یکمی لبخند به صورتم نشست!
با تاخیر رسیدم به کلاس اما استاد خوب تا کرد، زیاد گیر نداد. اصلا حوصله درس و تمرین حل کردن و سوال و جواب کردن استادا رو ندارم، یه ریز رو گوشیم افتادمُ یا دارم اس.ام.اس میدم و میگیرم یا اینکه تو مسنجر آنلاین هستمُ چت میکنم و توئیت میکنم. یه جورایی این کارا واسم بامزه شده :دی!! نسبت به ترمای قبلی شیطون تر شدم، خودم متوجه میشم، دیگه هم کلاسی ها جای خود دارن!!
سر ظهر با سحر رفتیم داخل شهر، که ناهار بخوریم و برگردیم. کاملا متوجه بودیم که خیلی تاخیر داریم اما با پوست کلفت هی خندیدیم و راه رفتیم و از اینور اونور صحبت کردیم!! یهو دلم خواست برم تو مغازه ای که کلی خرت و پرت داره، دستبندا و گردنبندای رنگی رنگی!! وای که چقد عاشقشووووووونم !! بدجوری وسوسه شدم و خواستم جلوی خودم رو بگیرم اما نشد که نشد.
رفتیم تو مغازه، تمام آویزای مغازه رو بالا پایین کردم و یه دستبند انتخاب کردم، روش قلب داشت، همه ش هم یه دونه بود، به سحر گفتم اونیکه کفشدوزک داره بردار، اما دو دل بود. آقاهه فروشنده گفت، بذارین نگاه کنم شاید تو بسته ها مدل دیگه ای ازش داشته باشم، داشتم برمیگشتم یهو پام گیر کرد به پای آقای مانکن
!! نزدیک بود بیفتم، گفتم: واااااای لگد زد بهم، میخواست منو بندازه :دی !! سحر خندید :دی خودمم کلی خنده م گرفت!! نمیدونم چه جوری این همه واژه های بی ربط از خودم در میارم. اسمایلی خجالت و از این حرفا
خلاصه، همه دستبندای همون مدلی رو آقاهه ریخت رو ویترین مغازه، همه ش کفشدوزک بود، گفتم بی خیال قلبِ واسه سحر، کفش دوزکِ واسه من! :دی یکی واسه سحر خریدم ویکی هم واسه خودم :دی!! همینکه اومدیم بیرون، تندی انداختیم تو دستامونُ هی ناز و عشوه اومدیم
)!
با نیم ساعت تاخیر به کلاس دوم رسیدیم، رفتیم نشستیم تو کلاس، آستینا رو خوب دادیم بالا، هی دسته رو زدیم زیر چونه و به بچه ها نشون دادیم!
آی چشمشون رو گرفته بود ، رنگی هم بودن حسابی جلب توجه میکردن، از این ردیف اول تا آخر، ازمون خواستن ادرس بگیرن، ما هم ادرس ندادیم! اسمایلی عنده بدجنسی
بچه ها نوبتی می پرسیدن، چند خریدین؟ من جواب میدادم: گِــروووووون!! ;;) یعنی کُشتنا خودشونُ من و سحرم فقط گفتیم گرون! =))

ووووووووووُی دوسش میداررررررررررررررررم، کپشدوزکاااااااااااااام هی میخواستن همو بوس کنن، من نمیذاشتم :دی (همونطور که تو عکس می بینین، همچنان مصمم هستن که همو کیس کنن) هی رومُ میکردم سمت بچه ها و دستمو میکشیدم جلو میگفتن، نیگاه کنین میخوان همو بوس کنن!! برو بچ هم می خندیدن :دی
یه لحظه در اوج نوشتن جزوه بودم، دستبندا رو کشیدم بالاتر که دستم راحت رو جزوه بمونه، بعده چند دقیقه نگاه کردم ببین همو دارن بوس میکنن یا نه، دیدم وااااااااااااااااااااای، چی می بینی ، چسبیدن به هم! زدم تو صورتم گفتن خاااااااااااااااااااااک وچووووووووووووووووک دیدی چی شد؟ یهو سحر و زهرا که دو طرف من بودنن مات و مبهوت موندن و بعدش زدن زیر خنده
)
گفتم بدبخت شدم فردا دستم همه ش پره کفشدوزک میشه! :دی آقا یعنی غش کرده بودنا از خنده، حالا منم بیشترتر :دی
تازه شم، یکی از بچه ها، داشت میرفت خونه بهش گفتم، ببین کپشدوزکااااااموو میخوان همو بوس کنن من نمیذارم، خندید بهم گفت خیلی باحالی حدیث. بعدشم دستشُ گرفت اندازه قدِ نی نی ها رو نشون داد گفت کوشولویی !!
منم اصن بهم برنخورد، کلی حال کردم که روحیه م اینقده لطیفِ!!
حالا شما بگو چرا این همه چیز میز اینجا نوشتی، خُ چیه؟ این همه نوشتم که آخرش عکس کَپشدوووزکامُ نشونتون بدم دیــــــگــــه!!!

