بایگانی » نوامبر, 2009

آبان
۳۰

ح: بی‌شرف!

ص: :O !

ح: چیـه؟ یکی فحش نوشت من فقط خوندمش. :دی

ص: :) ‌ !

ح: تازه کجا رو دیدی؟ تهران رفتم فحش جدید یاد گرفتم!

س: =))‌ !

ص: :) ‌ !

ح: می‌خوای بهت بگم؟

ص: بگو؟!

ح: عمه رو بگم یا زن عمو؟ = ))‌))))))))

س: =))‌!

.

.

.

بقیه رو دیگه درگوشی به صادق گفتم! زشتِ شما یاد بگیرین! :D
.

ح: حدیثه ، ص: صادق ، س: سحر !!

آبان
۲۸

چرخه زندگی انداز

:D

آبان
۲۶

آقا زوریه مگه؟

یه نفر می‌خواد بیاد بشه بابای من.

من هـــِی می‌گم، نمیشه آقاهه. من خودم پژبابا دارم که تازَشم قد یه دنیا دوسش می‌دارم، ولم کرده باش. ول نمی‌کنه که نمی‌کنه. دِهــَـــه.

دسته‌ی: دل نوشت  برچسب‌:  بدون دیدگاه
آبان
۲۶

روزِ بد روزِ بدِ دیگه !!

صبح که خواستم برم یونی، دیدم کیف پولم رو تو اون یکی کیفم جا گذاشتم، یعنی شانس آوردم که همون لحظه سوار ماشین شدم دست کردم تو کیفم تا کرایه رو حساب کنما ورگنه معلوم نیست باید چه غلطی می‌کردم وقتی دو شهر اون‌ور تر داشتم پیاده می‌شدم. حالا کارِ خدا رو ببین، هیچ وقت همون اول سوار ماشین می‌شدم کرایه حساب نمیکردما، اما امروز واسه اینکه با خیال راحت جزوه های درس مدل سازی رو بخونم گفتم کرایه رو همون اول حساب کنم! وقتی دیدم کیف پولم رو برنداشتم تندی پیاده شدم و خودمو رسوندم به صادق ُ ازش پول گرفتم، آخه با هم از خونه اومده بودیم بیرون. در اون لحظه یعنی کارد می‌زدین خونم در نمی‌ومد، از بس از کار خودم عصبانی بودم. این از اولین بد بیاریم.

استاد بازرگانیان، هفته قبل به‌مون گفته بود که این جلسه امتحان یا یه پرسش کلاسی برگذار می‌کنه. منم هیچی نخونده بودم تا تو ماشین وقتی داشتم می‌رفتم یونی، چیز زیاد مهم و سختی نبود که یاد نگیرم. این کلاس مدل‌سازی دو گروه هست، نصف بچه‌ها امروز بخاطر اینکه درس نخونده بودن گروه عوض کردن و بعضی ها هم کلاسُ پیچوندن. ۲۰ دقیقه اول استاد هیچی از امتحان نگفت و ما هم به روی خودمون نیاوردیم، تا وقتیکه یکی از دوستان، در کلاس رو زد، اول از استاد پرسید که امتحان داریم یا نه؟ استادم گفت نه و یقه‌ش رو گرفت گفت بیا سر کلاس بشین! :دی

منم که وسط کلاس نشسته بودم، گفتم دیگه می‌دونه خب استاد امتحان داریم !! شما نگو نمی‌دونه و یادش رفته. به استاد گفتم: دیدین استاد چی‌کار کردین؟ نصف بچه ها غیبت کردن و گروه عوض کردن، واسه خاطر امتحان، خب نمی گرفتین دیگه.

.

اینو که گفتم استاد لبخند زد و سر تکون داد و گفت: اِ راست میگین، امتحان دارین امروز، بیست دقیقه آخر رو می‌ذاریم واسه امتحان. بچه ها هم همه جیغ و داد و یه نفس حدیث حدیث کردن! :دی خُ به من بدبخت چه آخه؟ فک کردم یادشه که اونجوری به همکلاسی‌مون گفت!

حالا من خواهش و منت و التماس، استاد تو رو خــــدا، بی خیال شین، منِ بدبخت چیکار کنم؟ برم بیرون حالِ منو می‌گیرنااااااا، بگذر دیگه.

.

استاد گرامی هم که کلی حال کرده بود، برگشت گفت: ۲ نمره هم بهت می‌دم واسه یادگاری!! حالا قیافه منو می دیدن، داشتم سکته می‌کردم، بچه ها هم هی تهدید پشت تهدید، دیگه بیا و درستش کن. تو رو خدا استاد، اینا منو می کُشن برم بیرونااااااااااااا!‌

.

این داستان همینجوری ادامه داشت تا دقایق آخر کلاس، بدجوری خورده بود تو برجکم، خدا وکیلی نمی‌خواستم اینجوری بشه.

.

می‌دونین که ته‌ش هم چی شد؟ امتحان نگرفت! :دی بچه ها بیرون کلاس بهم می‌گفتن جدّت به دادت رسید حدیث. جا داره بگم که استادِ عزیز هم اسمایلی‌ش این بود:

.

.

می دونین بیشترتر کجا ضدحال خوردم؟ اونجایی که تو کارگاه یا همون سایت یونی، نشسته بودیم، آقای نورمحمدی برگشت گفت، دیروز وبلاگتُ خوندیم. من هاج و واج نگاش کردم. یهو صدای تایید دو نفر دیگه هم اومد. بعدش فهمیدم به‌به. آقای پویان، نشسته بلاگمو باز کرده و ده نفری نشستن نگاش کردن و خوندنش! بدجوری خورد تو ذوقم.

واقعا این حرکت درست بود؟ هیچ متوجه نمی‌شم چه لذتی تو این کار وجود داشت که بعد از چند ترم، وبلاگمو باز کنی و با هم بشینین بخونینش !! بازم خدا رو شکر که اخیرا چیزی در مورد زندگی شخصیم نمی‌نویسم تو بلاگم.

آبان
۲۵

سحر یا همون سیب خالِ خودمون یه داداش کوشولو داره اسمش علیرضاس. این چند روزی که خونه‌شون بودم اساسی باهام رفیق شده بود. سحر می‌گفت کلا با دخترجماعت نمی‌سازه، ولی نمی‌دونم چطور شد، از همون ساعت اول تو دلش جامو باز کردم. این علیرضا کوشولوی شیش ساله از همون صبح روز اول که ما خواب بودیم شروع کرد به گیر دادن. دیالوگ‌ها رو داشته باشین:

مامان !!

مامــــان !!

چرا بیدار نمی‌شن؟

نمی‌خوان بیدار شن؟

مامان!! مامان!! اِی بابا، صبحونه نمی‌خوان بخورن؟

بیدار شین دیگـــه.

تا کِی می‌خوان بخوابن؟

مامان، بیدارشون کن دیگه!!

آبجـــی سحـــــــر، بیدار نمی‌شی؟

بعدشم دید حرفاش اثر نداره، پاشد اومد تو اتاق، خودشُ انداخت رو سحر و شروع کرد به ماچش کردن و اینا. من حالا هی زیر پتو وول می‌خورم و اس‌ام‌اس بازی می‌کنم و ریز ریز می‌خندم. خلاصه این اولین حرکتش بود :دی !!

ناهار همون روز رفتیم خونه خواهر خانومیِ سحر، کلی لاک اونجا بود، من یه رنگش رو به دستم زدم، و منتظر موندم تا خشک شه، در همون حالت هم داشتیم ورق بازی می‌کردیم. دیدم علیرضا سرشُ اینور اونور می‌کنه بغل دستم با اون لحجه شیرینش میگه:

آقــا !! کی می‌خواد واسش لاک بزنم؟

حالا یه دفعه دو دفعه تو بگو سی دفعه این جمله رو تکرار کرد. گفتم اینجوری که نمی‌شه همه هم جواب رد می‌دن بهش و منم که می‌دونستم روی سخنش کاملا با منه! گفتم بیا پاهامُ لاک بزن :دی

الان که به پاهام نگاه می‌کنم می بینم بچه م چه خلاقیتی داشته، ۵ تا ناخن پای راستم رنگ قرمز داره، ۵ تای دیگه پای چپم رنگ نارنجی :دی! تازه روش به روش کوبیسم هم با لاک بنفش کار شده. اینقده حال می‌کرد این بچه برا خودش که نگو و نپرس. من که دیگه غش کرده بودم از خنده و فقط ازش عکس می‌گرفتم. سحر هم هی خودشُ مچاله می‌کرد که زشته بچه این قد دوستمو اذیت نکن. یا لااقل خاله حدیث، یا حدیث خانوم صداش کن، اونم اصن عینِ خیالش نبود و هی حدیث حدیث می‌کرد!

بچه شیرین زبونی بود، کلی باهام کیف می‌کردیم، هیچ فکرش رو نمی‌کردم اینقد اعصاب داشته باشم و با بچه ها راه بیام، مخصوصا اونم بچه ای با این تریپ و زبون رو. یعنی عوض موش خوردن باید می گفتم تمساح زبونشُ بخوره ها، تا این حد. :-*

دیشب تولدش بود، وقتی از قرار فرفری اختتامیه چهارمین جشنواره طنز مکتوب برگشتیم :دی !! اولش یه جا دیگه رفتیم بعد برگشتیم!! تندی پریدم واسش یه هلیکوپتر خریدم و همینکه اومدیم خونه دیدم دم در داره کشیک ما رو میده، بهش دادمش و یه ماچ محکمش کردم! :-* نیم ساعت بعد، گفتم واااااااااااای علیرضا اون چیه رو صورتت کی بوست کرده؟ بچه‌م از خجالت سرخ شد و محکم صورتش رو گرفت و در رفت.

خلاصه اینجوری شد که همین دیشب بلیط داشتیم واسه برگشت به شمال، تو ترمینال هر کاری کردمش نیومد که نیومد ماچش کنم!

خواستم در مورد این علیرضا خان یه پستی بنویسم و خاطره ش رو ثبت کنم. آخه تولد علیرضا بود که باعث شد من و سحر بریم تهران و من دوس جونای خوب و ماهم رو بببینم.

آبان
۲۵

نتایج پنجاه رتبه برتر نظرسنجی وبلاگهای بانوان سال ۸۸ رو ببینین جانِ من! شدم ۱۳هم. حالا روش حساب کتاب‌شونم نخواستیم بدونیم، اما نحوه خبر کردن‌شون خدایی بد بود دیگه، روحیه‌م به کل خراب شده بود و اساسی پشیمون بودم که چرا زدم سَد آی نِور لای رو حذف کردم تا که این همه سرخورده بشم و از این حرفا! خُب بهم حق بدین ناراحت بشم وقتی به این فکر کنم که جزء ۱۰۰ نفر هم نبودم. الان که نتایج رو دیدم به خودم امیدوار شدم و یه روحیه‌ای گرفتم که دیگه نگو و نپرس. می‌خوام سعی کنم که از این به بعد بیشتر بنویسم.

یه جورایی متحول شدم مثلا! البته نمی‌شه گفت که تنها دلیلش دیدن این نتیجه ها باشه‌ها. گفته باشم، یه وقت فک نکنین چقد ندید بدید هستم و اینا

آبان
۲۳
چه روز شیرینی بود امروز.
دیدار دوستان مجازی، خندیدن و راه رفتن و صحبت کردن باهاشون خیلی خیلی شیرین و دوست داشتنی بود. کاش می شد این دیدارها رو زود به زود تکرار کرد. ولی فکر که می کنم به این نتیجه می رسم شاید این دوری باعث می شه اینقدر همه چیز برای من متفاوت و شیرین تر باشه. البته آشنایی و صمیمیت و شناختی که نسبت به طرف مقابلم دارم هم دلیل محکمیه واسه اینکه باهاشون راحت باشم و احساس شادی کنم.
عاشقتونم! زیادتا …
پ.ن: از نام بردن دو عزیزی که باهاشون بودم معذورم. تا خودشون اجازه ندن لو نمی دم کیا بودن. البته اگه یه هزاری بدین سه سوت می فروشمااااا، گفته باشم. :دی
از سحر نازنینم هم تشکر میکنم که کنارم بود.

چه روز شیرینی بود امروز.

دیدار دوستان مجازی، خندیدن و راه رفتن و صحبت کردن باهاشون خیلی خیلی شیرین و دوست داشتنی بود. کاش می شد این دیدارها رو زود به زود تکرار کرد. ولی فکر که می کنم به این نتیجه می رسم شاید این دوری باعث می شه اینقدر همه چیز برای من متفاوت و شیرین تر باشه. البته آشنایی و صمیمیت و شناختی که نسبت به طرف مقابلم دارم هم دلیل محکمیه واسه اینکه باهاشون راحت باشم و احساس شادی کنم.

عاشقتونم! زیادتا … HUG

پ.ن: از نام بردن دو عزیزی که باهاشون بودم معذورم. تا خودشون اجازه ندن لو نمی دم کیا بودن. البته اگه یه هزاری بدین سه سوت می فروشمااااا، گفته باشم. :دی

از سحر نازنینم هم تشکر میکنم که کنارم بود. کلا بسی خوش می گذره اینجا.

آبان
۲۰

هفته پیش که به مناسبت ۱۳ آبان کلاسا تعطیل شدن، امروز هم نمیدونم به چه علتی کلاس اول که تا ۱۲ بود تشکیل نشد، کلاس بعدی ترشم، که تا ۵ بود خود به خود تشکیل نشد، من و سحر و چند نفر از بچه ها، هِلِک هِلِک راه افتادیم اومدیم آستانه، رفتیم وارنا* :دی

فک کن، سرِ صبح همه میرن کله پاچه خوری، چیزی ما راه افتادیم رفتیم قلیون بکشیم، از شانس قشنگمونم در بسته بود، خلاصه با پارتی انداختن و دست کردن لای درُ اینا، در رو باز کردیم رفتیم تو تا ساعت ۱۱ اینا، قلیون کشیدیم و خوردیم و گفتیم و خندیدیم! :D

اوف چه لحظه های خنده داری اتفاق افتاد و من فقط خندیدم!!

دست و دلم به نوشتن نمی ره مث قبلنا؛ نمیدونم چیکار کنم، دیگه دست از توئیت کردن هم برداشتم! قدیما، دم به ساعت با گوشی توئیت میکردم و حرف میزدم، اما حالا چی؟ البته این فیلتر شدن سایت ها و نرم افزارهایی که باهاشون توئیت میکردم خودش دلیل اصلی می تونه باشه ها. چند شب پیش مینی اپرا مخصوص نوکیا ۵۸۰۰ رو نصب کردم، ولی بازم میرم تو توئیتر، سه در میون توئیتم رو ثبت میکنه! کاش می شد یکی این مشکلم رو حل می کرد! :)

خلاصه یه فاصله کلی گرفتم از اینترنت، مثل سابق نیستم. کلی هم حیفم میاد که خاطره های خوشمزه و خنده دارم رو اینجا ثبت نمیکنم. اسمایلی افسوس خوردن.

چند هفته ای هم می شد که هر روز هر روز سردرد داشتم، دو سه روز پیش رفتم دکتر، ۳ نوع قرص بهم داد، قرار تا یه ماه مصرف کنم تا آقای دکتر متوجه شن گیر سردرد اینجانب از کجاس. هوم !!

آهان، تا نرفتم واسه شام اینم تایپ کنم که، من دارم میام تهران، تا یکشنبه اونورام، خیلی دوس دارم یه برنامه ای چیزی بچینم و تا جایی که امکان داره دوستای گُلمُ ببینم! رونوشت خاص دارد به یک فتحی!

تو این چند روزی که نیستم، تو فیس بوک Happy Aquariumم رو می سپرم دست صادق جون، امیدوارم حسابی بهش برسه. جدیدا شده تفریح سالم من! :) )

* وارنا یک عدد قلیان سرا در آستانه اشرفیه می‌باشد که اکثر اوقات آنجا حضور به هم می رسانیم !! :دی که البته من کمش کردم و به هفته ای یک الی دو بار کاهشش دادم.

آبان
۱۳

یعنی تا این حد دلتون میخواد مُشت محکم بزنین تو دهن امریکا؟ واه واه واه !! واقعا جای خجالت داره، با زور و هزار جور مسخره بازی اجبار کردن به تموم دانشجوها که باید حتما تو راهپیمایی شرکت کنین!!

تا پارسال که چهار تا چادریِ بسیجیِ چیزُ از طرف دانشگاه بر میداشتن می بردن که بلکه بگن بعله ما هم نماینده ای داریم توی راهپیمایی! امسال ولی دیگه حجاب و چادر و اینا واسشون مهم نبود! زوری ما رو هم بردن :دی

ولی آخرش خیلی چسبید، همه ریختیم وسط خیابون، شروع کردیم به عکس گرفتن و مسخره بازی در آوردن! وای غش کرده بودیم از خنده =)) بعده نیم ساعت متوجه شدیم هیشکی دورُ برمون نیست :دی دور تا دور خالی … بعدش این خانومای بسیجی و برادرای ارزشی ریختن و هی می پرسیدن شما دانشجویین؟ از کدوم دانشگاهین و اینا؟ آخرشم متفرقمون کردن!! بعد کلا گند زدیم به اسم دانشگاه آزاد و برگشتیم =)) !! اصن اینقده حال داد که نگو و نپرس :D

آبان
۰۹

به به!! چه همه روزِ خوبی بود دیروز! ۸٫۸٫۸۸ کنار دوستای گُل و مهربونی مث بابک مهربانی، روزبه، علیها، محراب، محمود، آقا میثم و بانو، عباس، علیرضا نون وا، میثاق، آقا امیر دوست بابک خان، خواخورزا جانم (حمید) و آقای همسر (صادق) سپری شد!

واقعا از همه شون تشکر میکنم، که این افتخار رو دادن تا توی این روز دوست داشتنی چند ساعتی رو کنار هم باشیم! مخصوصا بابک که این همه راه از بابل اومد لاهیجان! امیدوارم که به آقا میثم بیشتر خوش گذشته بوده باشه، آخه تولدش بود! خلاصه کم روزی هم نیست روزِ تولد. و کلا دیگه خیلی مرسی! Hug

عباس جون زرنگی کرد و زودتر از من پُست نوشت، یعنی گزارش دیروز رو داد :D ! خواستین اینجا بخونین کجاها رفتیم و اینا!

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران