از اونجایی که ساعت ۱ و نیم نصفه شب متوجه شدم کدوم بخش رو باید ۶ ساعت بعد کنفرانس بدم، تصمیم رو بر این گرفتم که کلا تخت بگیرم بخوابم و اصلا به کنفرانس و نگرانی بابت غیبت فکر نکنم. یعنی کلا پیچوندم که پیچوندم.
اما از شانس قشنگم، کنفرانس من افتاد برای چهارشنبه هفته بعد!
هوم! امتحان میان ترم؟ اِی بدک نبود، با کلی تاخیر و تو ترافیک موندن رسیدم به جلسه امتحان. اینقدم برگه جوابامو بالا گرفتم و کج کردم سمت سحر، تا دستای گرم خانومه مراقب :دی رو روی شونه هام احساس کردم، چیششششش!! برگهم رو گرفت. شانس اوردم همه رو نوشته بودم و لنگ سوالی نبودم.
تازشم، پایین من و سحر رو با هم دید، گفت شما خیلی تقلب میکنین ها، حالا هیشکی ندونه شما که میدونین من نمیتونم تقلب کنم، رنگ و روم میره :دی! همینکه گفت، بهش گفتم: کی؟ من؟ عمرا!
سحرم چند کلمه گفتُ پیچونیدش!
پ.ن: وااااااااااااااای! خدایا دارم میمیرم! اینقده دپرس و خسته و کم حرف هستم که نگووووووووووو! دارم دق میام. نمیتونم حتی توئیت کنم. منی که هر لحظه در حال توئیت کردن بودم. حس میکنم یه چیزی گلوم رو گرفته ول نمیکنه. بعدش که اینقد درگیره این حس میشم، میگم گوره بابای همه چی ولش کن! همه رو با دستام کنار میزنم.
