دیشب هم یه شبِ یلدای دیگه بود، از وقتی که یادمه هر سال خونه یکی از خالهها جمع میشدیم و بساط میوه خورون و فال گرفتن رو راه مینداختیم، اما دیشب، همه برنامهها رو کنسل کردم و با صادق خونه موندیم.
آخرای شب بود، که یه با معرفتی اساماس داد که نیت کنم و تا واسم فال حافظ بگیره، به شدت ذوق مرگ شده بودم. چون بالاخره شب یلدای با فال خافظ داشتم. منم نیت کردم و بیت اول فالم این شد:
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم سخن اهل دلست این و به جان بنیوشیم
بعد از اون، نوه عزیزم از شیراز واسم یه فال گرفت و واسم مسیجش کرد:
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاعست مى دلیر بنوش
و کلا گویا همه چیز به کام من هست و من از همه جا بی خبرم! دیده بودین؟ :دی
