تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجرهها را
و بهاران را
باور کن
آخ آخ آخ! اگه بدونین چه روزای پر از غصهای رو دارم طِی میکنم! تقی به توقی میخوره سریع اشکم در میآد. بسی افتضاح، کم تحمل شدم و ظرفیتم پایین اومدِ. دنیایی کار دارم که انجام بدم، ولی نمیتونم کارا و تصمیمامُ عملی کنم. به شدت از بیهدفی بدم میآد و همیشه هم بیهدف میچرخم بلکه روز شب شه و شب روز شه!
تمام خواب و زندگیم بهم ریختهس. شب میخوابم، یه ساعت که میگذره بیدار میشم، یه ساعت بیدار میمونم، باز یه ساعت میخوابم. کلا اوضاعی شده این ساعت خوابم.
با کلی شوق و ذوق از این هفته میخواستم برم کلاس زبان و اینا …
.
داشتم مینوشتم یه کاری پیش اومد حس نوشتن هم پرید! وای خدا. نمیشه طلسم این ننوشتن رو بشکونم گویا …

