بایگانی » می, 2010

اردیبهشت
۲۹

دسته‌ی: عکس نوشت  برچسب‌: , ,  ۲ دیدگاه
اردیبهشت
۲۵

من موندم این عمر وبلاگمون چطوری مث برق و باد می‌گذره؟ چِش رو هم می‌ذاری و باز می‌کنی می‌بینی که یه سال شده و باید دامنه بلاگت رو {شارژ} کنی! :دی

انگاری همین دیروز بود، بعده اینکه دامین جدیدم رو ثبت کردم و یواشکی اومدم اینجا تا بنویسم، آقاهه وردپرس اومد برام کامنت گذاشت و اینا! پووووووف!!

{‌ حالا نیست خیلی پول شارژ دامنه و هاست بلاگم رو خودم می‌دم واسه همون :دی واقعا از احمد عزیز ممونم، که همه زحمتای بلاگم گردنشه! اسمایلی خجالت }

اردیبهشت
۱۵

هِی فلانی می‌دانی؟

می‌گویند رسم زندگی چنین است:

می آیند، می‌مانند، عادت می‌دهند و می‌روند.

و تو، در خود می‌مانی

و تو تنها می‌مانی!

راستی نگفتی؟!

رسم تو نیز چنین است؟

مثل همه‌ی فلانی‌ها؟

دسته‌ی: ادبی  برچسب‌: , ,  ۴ دیدگاه
اردیبهشت
۱۳

آقا، حرفِ حسابت چیه؟ بخشش داریم تا بخشش دیگه خُ!

دیگه نمی‌شه آدم هِی پشت سره هم اشتباه کنه، هِی هم بهت بگه، ببخش، ببخش، فراموش کن انگاری چیزی نشده. اصلا به نظر من این نوع درخواستا یه نوع سوءاستفاده از دوست داشتنِ!

حالا گیرم یه دفعه بخشیدی، فراموش کردی، دو دفعه بخشیدی، از یاد بردی. دفعه سوم و چهارم و دهم چه باید کرد؟ درسته می‌گیم فراموش کردیم، ولی من یکی که از ذهنم پاک نمی‌شه هیچ، اثراتی رو هم که روم گذاشته رو به بدبختی باید کنترل کنم تا رو رابطه‌م تاثیر منفی نذاره.

درسته خُ! من هم اشتباه می‌کنم. ولی اشتباه داریم تا اشتباه. اشتباه کوچیک داریم تا بزرگ.

می‌خوام از این به بعد، گرو کشی کنم در مقابل این ببخشا!

آقا جان، فلان کار رو دیگه نکن! من می بخشمت.

حذف این حرکت مساویه با ببخش! می‌خوای بخواه، نمی‌خوای هم برو به سلامت.

تمام!!

دسته‌ی: دل نوشت, نفرت  برچسب‌: ,  ۲ دیدگاه
اردیبهشت
۱۲

more…

دسته‌ی: عکس نوشت  برچسب‌: ,  ۶ دیدگاه
اردیبهشت
۱۰

بعد از تولدم، به بهانه اومدن عماد به ایران، دوباره فرصتی شد که قراری بذاریم، درسته دوستان باز هم از این قرار‌ها گذاشته بودن اما خب، من حساب رو بر این می‌ذارم که چون من و صادق نبودیم اون قرارا به حساب نمی‌اد! :D

دوس‌جونا یعنی امیر‌عمادی، روزبه، عباس، محمود، علیها اومدن آستانه دنبالمون. دو تا ماشین بودن! من و صادق هم با ماشین حمید، بودیم. خلاصه مسیر رو به سمت لاهیجان تعیین کردیم، اول رفتیم میرصفا، بعد چند وقت یه قلیونی به بدن زدیم! چند دقیقه‌ای اونجا بودیم که عماد هم خودش رو به‌مون رسوند. آخی چه بچه گُل و ساکت و آقایی بودش عماد! ^_^

هووووم! بعد از کشیدن قلیون رفتیم بام‌سبز، اونجا هم دورکی زدیم و بعدش مسیر رو کج کردیم سمتِ دونات تا کمی بخوریم و اینا! :دی دکور و چیدمانِ دونات رو تغییر دادن! لیست غذاهاشون بیشتر از قبل شده، با خودم فک کردم هر دفعه برم یه چیزی‌ش رو تست کنم :D ! هـــَه!!

وای وای اصلِ ماجرا کجاس؟ نمی‌دونین! اِه!! بدونین دیگــــــــــه!! بعده اینکه محمود و عباس ازمون جدا شدن رفتن. گفتم بریم قدم بزنیم تو شیشه گران! آخه قبلش که از اون خیابون رد شده بودیم، دیده بودم اونجایی که همه ش همستر و خرگوش داره، حیون جدید آورده! :) ) ناززززززززززززززززی!! یکی خرگوش دیدم! جیگـــــــــــــر لیس می‌زد دستُ. یه دخترکوشولوئه بودش هم نمک بود هم نترس بود! اول اون دستش گرفته بود خرگوشه رو، دیدم داره لیس می‌زنه دستشو گفتم این یکی دیگه صد در صد مثِ بوپوئه خدا بیامرزمه. رو یه پا مونده بودم که من این خرگوشک رو خواسته بودم. صادق هم نگران جای نگه‌داریش بود اخه هم آکواریوم‌هام رو دادم به یکی دیگه هم قفسی که داشتم رو خونه خواهرم اینا گذاشتم، بنده خدا بالاخره خریدتش!

نامردا چه گرون کرده بودن، ۷۰۰۰ ؟ آخه چرا؟ :دی قبلا بود ۳۰۰۰ تومن خُ! :پی

پ.ن: الان مثلا من می‌خوام برم مهمونی خونه مادرشوهر اینا، به سرعت برق و باد دارم عکس آپلود می‌کنم و لینک دوستان رو پیدا می‌کنم که بزنم تو پست و اینا رو هم که دارم می‌نویسم. خداییش شرمنده‌م اگه غلط املایی دارم یا جمله بندی افتضاحِ. این حمید هم بس که حرف می‌زنه‌ها تمام رشته افکارم به هم گره می‌خورن! :D

پ.ن۲: دوسش داشته بیدم خرگوشکم رو. اسمش گذاشتم ماه پیشونی. عماد یهویی گفت، منم دیگه همین اسمُ گذاشتم واسش.

پ.ن۳: هول شدم! نِی‌دونم تو این سومی چی‌ می‌خواستم بگم :) )

اردیبهشت
۰۹

چند شب پیش عنکبوتی را که گوشه اتاق خوابم تار تنیده بود دیدم. خیلی آرام حرکت می‌کرد. گویی مدت‌ها بود که آنجا گیر کرده بود و نمی توانست برای خودش غذایی پیدا کند.

با لحنی آرام و مهربان به او گفتم: «نگران نباش کوچولو الان از اینجا نجاتت می‌دم.» یک دستمال کاغذی در دستم گرفتم و سعی کردم به آرامی عنکبوت را بلند کم و در باغچه خانه‌امان بگذارمش.

اما مطمئنم که آن عنکبوت بیچاره خیال کرد من می‌خواهم به او حمله کنم چون فرار کرد و لابه‌لای تارهایش پنهان شد. به او گفتم: «قول می‌دم به تو آسیبی نزنم.» سپس سعی کردم او را بلند کنم. عنکبوت دوباره از دستم فرار کرد و با سرعت تمام مثل یک توپ جمع شد و سعی کرد لابه‌لای تارها پنهان شود.

ناگهان متوجه شدم که عنکبوت هیچ حرکتی نمی‌کند. از نزدیک به او نگاه کردم و دیدم آن قدر از خودش مقاومت نشان داد. که خودش را کشته است.

بسیار غمگین شدم.

عنکبوت را بیرون بردم و داخل باچه کنار یک بوته گل سرخ گذاشتم.

به نرمی زیر لب زمزمه کردم: « من نمی خواستم به تو صدمه‌ای بزنم. می‌خواستم نجاتت بدم متاسفم که این را نفهمیدی.»

درست در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد. از خودم پرسیدم آیا این همان احساسی نیست که خداوند نسبت به من و تمامی بندگانش دارد؟!

از این که شاهد دست و پا زدن و دردها و رنج‌های ماست آزرده می‌شود و می‌خواهد مداخله کند و به ما کمک کند و ما را از خطر دور کند اما مقاومت می‌کنیم و دست و پا می‌زنیم و داد و فریاد سر می‌دهیم که: چرا اینقد ما را مجبور می کنی که تغییر کنیم؟

شاید هر کدام از ما مثل همان عنکبوت کوچک هستیم که تلاش دیگران را برای نجات خودمان تلقی می کنیم و متوجه نیستیم که اگر تسیلم شده بودیم و اینقد دست و پا نمی‌زدیم تا چند لحظه ‌دیگر خود را در باغچه‌ای زیبا می‌دیدیم.

«باربارا دی‌انجلیس»

اردیبهشت
۰۷

می‌افتی، بدین سان که این برگِ زرد می‌افتد

بارها به این نتیجه رسیدم، که دوست‌داشتنم رو تو یه سطح معمولی و عادی نگه دارم، و هیچ وقت نذارم از اون سطح فراتر بره. چون هر وقت این اتفاق بیفته، خواسته‌های دلم به همون اندازه زیاد می‌شن، حساسیت‌هام به همون اندازه زیاد می‌شن، ناراحتی‌ها و عصبانیت‌ها و دلخوری‌هام به همون اندازه زیاد می‌شن.

ولی نمی‌تونم رو حرفم بمونم. وقتی هم که به اون مرحله رسیدم، با تک‌تکِ سلول‌های بدنم تمام سعی خودم رو بکنم که دیگه دوسش نداشته باشم!

اون لحظه‌ست که تمام تلاشم رو میکنم که از گوشه قلبم بندازمش بیرون. این کار واسم آسون‌تره تا اینکه بخوام ذره‌ای تلاش کنم این اخلاقِ بدم رو تغییر بدم یا اینکه حداقل خودمُ کنترل کنم. چه کنم؟ دستِ خودم نیست. بخوام هم نمی‌تونم خودمُ درست کنم. باور می‌کنی یا نه؟

این کار واسم آسون‌تره، اما واسه طرف مقابلم، که حالا می‌خواد همسرم باشه، یا پدرم باشه، یا دوست و هم‌کلاسیم باشه، یا حتی از دوستانِ مجازیم باشه، سختِ. سخت هم که چه عرض کنم، گویا سخت‌تره، چون واکنش‌هاشون رو می‌بینم، و حالم از خودم به‌هم می‌خوره که چرا گذاشتم دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه.

من بدم، می‌دونم، خودشونم می‌دونن!

ولی چرا براشون مهم هستم و نمی‌خوان از قلبم برن بیرون؟ از قلبشون بیرونم کنن؟

من حس می‌کنم، بدی‌ها و رفتارهای بدم رو! بقیه هم حس می‌کنن. بهم می‌گن. اما بازم دوسم دارن. چرا؟ گاهی پیش میاد که حس می‌کنم از رو دلسوزیِ.

به شدت حالم بد می‌شه وقتی این فکرا می‌ره تو سرم و درم نمیان.

پی‌نوشت: تویی که عزیز می‌شی واسم، بدون که ذره ای از اخم و ناراحتیت رو اگه ببینم، از ته دلم آرزو می‌کنم که نباشی و نباشم، بلکه نبینم این حالتا و رفتارا رو.

اعتراف‌نوشت: خودخواهم. چه کنم؟

اردیبهشت
۰۶

زد به سرم!

تصمیم گرفتم، تمام کامنتای وبلاگمُ ببرم تو حالت تایید نشده، و فقط کامنتایی که از اولین پُستِ سال ۸۹ گذاشته شده به این ور رو تایید کنم!

چه‌جوریاس به نظرتون؟ از نظر خودم که خوبه. نظر خودمم به نظر بقیه ارجحیت داره، آخه صاحابِ بلاگم.

ولی جدا از شوخی، یکمی خواستم حال و هوای خودمُ بلاگمُ نظردونیمُ عوض کنم. ایشالله که سبب خیر بشه و بتونم بهتر و خوب‌تر بنویسم! و به نظرات جواب بدم.

این وردپرس جونی یه باگ خیلی گنده‌ای داره‌ها، یعنی چی آخه من هفت‌هزار تا کامنت رو بردارم ۲۰ تا ۲۰ تا (صفحه‌ای) انتخاب کنم، ببرمشون تو حالت تایید یا از تایید در بیارم! وای یه هفته اسیر این کامنتا بودم، ولی خب یه جورایی هم خوب بودش، تجدید خاطره شد، اکثر کامنتای این چند سال رو خوندم و خیلی ها رو به یاد آوردم.

چقده که دلم تنگشون شده بود.

هنوزم دلم تنگِ خیلی از خواننده ها و کامنت‌گذارامم هستا…

دسته‌ی: وبلاگِ من  برچسب‌: ,  ۸ دیدگاه

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران