بایگانی » ژوئن, 2010

خرداد
۲۳

+

خرداد
۱۸

تو مرا می‌فهمی،

من تو را می‌خواهم،

و همین ساده‌ترین قصه یک انسان ست.

من تو را ناب‌ترین شعر زمین می‌دانم،

و تو هم می‌دانی،

تا ابد،

در دلِ من می‌مانی!

دسته‌ی: ادبی  برچسب‌:  ۶ دیدگاه
خرداد
۱۷

از اونجایی که ازدواج حق طبیعی و مسلم هر انسانی هست، از همونجا هم زور گفتنِ زن برای اینکه ببینه شوهرش چقد دوسش داره هم حق طبیعیِ هر خانومی هست! روشن شده بید؟

تو این قضیه، من فقط و فقط خودم رو دارم ملاک قرار می‌دم و حرفایی رو که می‌زنم همه‌ش از طرف خودم هستش‌ها. یه وقت خانومای دیگه بهم خُرده نگیرن.

از اونجایی که من آدمی لوس و حساس می‌باشم، از همونجا هم بعضی وقتا واسه اینکه ببینم مثلا صادق چقده دوستم داره، زور می‌گم بهش!  وچون اصولا زورگویی‌هام سرِ مسائلِ کاملا غیرمنطقی هستش، همیشه با واکنش بدِ صادق مواجه می‌شم.

من این مُدلی هستم، وقتی می‌بینم مثلا به کتابش علاقه زیادی داره، دوس دارم ببینم بین من و کتاب کدومش رو انتخاب می‌کنه. این انتخاب هم باید با از بین بردن مثلا کتاب به من ثابت بشه! طفلی صادق

اون اوایل عقدمون بود فکر کنم، که دیدم چطور وبلاگش رو می‌پرسته، منم از گام اول شروع کردم!

- منو بیشتر دوس داری یا وبلاگتُ؟

- چرا تو پستت اسم یه دختر دیگه‌س؟

- اصن نباید در مورد مثلا فلان موضوع بنویسی!

- اگه یه روز بخوای بین من و وبلاگت یکی رو انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب می‌کنی؟

- هـــا؟ آره می‌دونستم وبلاگت واست مهم‌تره. اونُ بیشتر دوس داری.

- اصلا وبلاگت بشه زنت! منو چیکار داری.

- نمیخوام نمیخوام نمیخوااااام !! نباید دیگه تو وبلاگت بنویسی!

اوف! دقت که دارین، سوالات و درخواست‌ها همه‌ش غیر منطقی هستش. حالا فکر کنین همسر شما آدمی کاملا منطقی باشه. تصورش خیلی وحشتناکِ جواب ‌هایی رو ازش دریافت کنین که کاملا بر خلافِ میل‌تونِ که هیچ، با دلیل و منطق هم بخواد توجیحش کنه.

این‌جاست که لج‌بازی‌های من گُل می‌کنه!

نمی‌خوام نمی‌خوام اصلا باید ببندی وبلاگتُ باید ببندی، نباید بنویسی من نمی‌دونم یا من یا وبلاگت.

فک می‌کنم درکِ این مسئله خیلی واسه آقایون سخت باشه، که خانوما، حالا نه همه، مثلا خانومایی مثل من با اینکه خودشون شاید دقیقا شرایط رو لمس کردن و درک می‌کنن باز هم خواسته های نامعقول داشته باشن. مثلا خودم وبلاگ می‌نوشتم و ۲۴ ساعتِ تو نت وول می‌خوردم بازم می‌گفتم تو نباید وبلاگ بنویسی! :دی حالا شما زیاد سخت نگیرین، یه چیزی هست خودش میاد میره! :دی

صادق اینجا به قضیه از این دید نگاه کرده:

شکی نیست که اگه من شرایطی رو به وجود نمی‌آوردم که موجب رنجش خاطر حدیث بشه، او هم مجبور نمی‌شد تا روی نقطه ضعف من دست بذاره. لذا راهکار درست این مشکل از نظر من اینه که به جای دامن زدن به بحران، در پی بر طرف کردن اصطحکاک‌های قبلی که موجب به وجود اومدن گزینه‌های جدید شده بر بیایم. البته عملی کردن این راهکار برای دو طرفی که در گود هستند، خصوصاً در روزهای اول خیلی سخت و متمایل به ناممکن خواهد بود. اما به هر حال جنگ اجتناب ناپذیری است که بعضی اوقات فقط باید تجربه‌ش کرد!

# شرایط به‌وجود اومده در اون زمان‌ها فقط این بود که تو جواب دادن به این سوال که اگه بخوای بین من و وبلاگت یکی رو انتخاب کنی کدومُ انتخاب می‌کنی؟ مِن مِن کردی و قاطع جوابم رو ندادی! :دی هنوزم این اخلاق در من وجود داره‌ها. حالا اگه خیلی محکم جوابم رو می گرفتم، دیگه رو اون قضیه پافشاری نمی‌کردم! و خودم حرفِ خودم رو پس می‌‌گرفتم. من همچین آدمی هستم فهمیده بودین؟

و یک نکته:

بعد از اینکه رابطه‌ی حدیث با دوست پسرش به هم خورد، جا برای من بازتر شد!

# صادق جون همچین گفت، مردم فک کردن من چه همه مثلا با اون یارو دوست بودم. سر و ته یکی دو ماه یه رابطه جدی داشتم! که همه‌ش سه دفعه بیرون رفته بودم، اونم با حضور دوستام. پوف! :دی خیلی جدی نبود در کُل.

تعدادی از دوستان هم تو پستی که ماهان دی‌ماه سال گذشته نوشته بود، گفتن که حتما همسرشون رو وبلاگ‌نویس می‌کنن تا دست از سرشون برداره. بیخیال شین تو رو خدا. خانومی که بخواد گیر بده به شوهرم واسه اینکه دوست داشتن رو از دل و روده‌ش بکشه بیرون، وبلاگ نویسم باشه بازم گیر میده. خودم یه نمونه‌ش بودم دیگه!! پس واسه اینکه خودتون کارتون راحت‌تر پیش بره، به زور شرط وبلاگ نویس بودنِ خانوم رو توی لیست شرایط‌تون قرار ندین، یا به زور بنده خدا رو وبلاگ‌نویس نکنین!

پی‌نوشت: وای! شرمنده‌م ماهان جان! نمی‌دونم هنوز مزدوج شدی یا نه؟ :دی ببخش که بعد از گذشت این همه ماه تازه توی بازی وبلاگیت شرکت کردم.

تاکیدنوشت: بازم می‌گم، من اینجوری هستما! فقط جوابی که در لحظه اول می‌گیرم واسم مهمه و اگه جواب باب میلم باشه، هرچند که سوالم غیر مطقیِ دیگه بی‌خیالِ کل ماجرا می‌شم! مسخره‌ست؟ خودم می‌دونم درخواست یا سوالم غیرمنطقیِ، ولی باز جوابی می‌خوام که بابِ میلم باشه!!

دعانوشت: واقعا خدا رو شکر می‌کنم، یه جورایی در و تخته رو با هم جور آورده. وگرنه کی می‌تونست باهام زندگی کنه و اجازه بده اینقد راحت تو اینترنت فعالیت کنم.

شما که دیگه بهتر می‌دونین دیدِ ملتی که هیچی از اینترنت بلد نیستن، یا فقط چت کردنش رو می‌دونن چطوریه نسبت به ماها. خودمُ می‌گما، وقتی با گوشیم آنلاین بودم یا همه‌ش سرِکلاسام با گوشی وَر می‌رفتم و توئیت می‌کردم، بارها و بارها از دوستانم شنیدم که می‌گفتن:

شوهر داری اینترنت می‌ری؟ شوهرت می‌دونه؟ چت می‌کنی همه‌ش؟ واااا تو که شوهر داری دیگه چرا می ری اینترت. گیر نمی‌ده شوهرت ؟!؟!؟!

مُخ آدم رسما می‌پاشه رو آسفالت با همچین آدمایی دهن به دهن بشی و دو ساعت توضیح بدی، آقامون هرجا اکانت دارم اکانت داره، توئیتر اصن میدونی چــــــــــــی هست؟ولم کرده باشین تو رو خدا!!

کلا به یه چشم دیگه بهتون نگاه می‌کنن دیگه. الان یادِ حرفاشون می‌افتما، خنده‌م می‌گیره!

خرداد
۱۳

more…

دسته‌ی: عکس نوشت  برچسب‌:  ۵ دیدگاه
خرداد
۱۱

+

خرداد
۱۰

تازه ده دقیقه بود که رفته بودم پیش صادق دراز کشیده بودم! همین که خواستم بخوابم، صدای قرآن و اذان از سه چهار جا بلند شد! ببینین چند نوع فکر تو سرم پیچید!

- خب یه جا اذان بزنن دیگه! اصن همین حرم کافیِ. اینقد صداها قاطی پاتی به گوش نمی‌رسه.

- کاش نماز میخوندم.

- نماز بخونم، توبه هم بکنم؟

- ولش سختیم میاد پاشم نماز بخونم. میخوابم.

- مشهد؟

- آدم باید پاک باشه.

- وایی! بمیرم برم جهنم چی؟

- خدایا منو ببخش! ولی دوس دارم اینجوری باشم.

{………………} روم نمیشه این یه تیکه رو بگم! من و خدای بالاسرم بدونیم کافیه!

- عیب نداره دیگه خدا جون. بذار همینجوری پیش برم. آفرین.

- برم جهنم چی؟

چشام رو بستم، آتش جهنم رو تصور کردم!

- وای نمیخوام برم جهنم!

- نمیخوام بمیرم!

- میترسم!

- من حتما میرم جهنم!

- من بدم!

- اَه! اصن نمیخوام فکر کنم !!

آخرشم پاشدم اومدم اینا رو نوشتم، بلکه دیگه فک نکنم، بگیرم بخوابم!

دسته‌ی: خاطره نویسی  برچسب‌: , ,  ۵ دیدگاه
خرداد
۰۹

نه واقعا! آخه اینم شد گوشی؟

چهار نفر هی پشت سر هم بیاد پشت خطت و سه چهار تا اس‌ام‌اس برسه بهت! گوشیت آنچنان هنگی می‌کنه که بیا و ببین! فقط با قلاف کردن باطریش میشه به هوشش آورد.

اس‌ام‌اس های اینباکسشم به دو سه هزار تا برسه دیگه واقعا کند و اعصاب خرد کن میشه مسیج دادن و مسیج خوندن.

اما خب، خدا وکیلی قدرت باطریش خیلی زیاده! مثلا من بعضی وقتا یه سره باهاش آنلاین هستم و دارم مسیج میدم و موزیک گوش میدم و ایمیل چک میکنم! یه ساعت و نیم میزنمش تو شارژ ۲۰ ساعتی اینجوری واسم کار میکنه.

یه مشکل دیگه هم داره که قسمت گالریش هست! نمیدونم واسه بقیه هم این مشکل پیش میاد یا نه، که مثلا یه عکس رو حذف میکنی، به تعداد زیاد از همون فایل تکثیر میکنه که قابلیت حذف و ادیت روش نداره. همیشه اینجوری نیستا، بعضی وقتا که حجم عکسام به یکی دو گیگ میرسه اینجوری میشه.خودش خوب میشه خودش خراب میشه! کلا سر از کارِ گوشیم در نمیارم. :دی

بدجوری هوسِ گوشی عوض کردن دارم! آخه دیگه دستِ همه هست این گوشی. البته هر وقت به این قضیه فکر میکنم، سریع به خودم می گم اِ بی خیال حدیث جون :دی یادت بیاد که ۴نفر هستن که بهشون علاقه داری و اونا هم همین گوشی رو دارن!

دسته‌ی: خاطره نویسی  برچسب‌: , ,  ۳ دیدگاه
خرداد
۰۹

هفتم خرداد، رفتم واسه آزمون استخدامی آموزش و پرورش. من که نه خونده بودم نه حسش رو داشتم که برم امتحان بدم! روز آخر ثبت نام با اصرار صادق خلاصه رفتم ۵تومن ناقابل ریختم تو شکم اینا.

نیگاه تو رو قرآن، ۲۸هزار نفر تو گیلان شرکت کننده داشته، سرانگشتی حساب کنی میشه ۱۴۰میلیون تومن! ظلمی بودشا یعنی! اکثریت هم که مث من، یا زوری یا واسه زدن تیری تو تاریکی رفتن برا آزمون شرکت کردن.

بعد اون وقت آموزش پرورش همینقد زحمت نکشیده بود که دو تا دفترچه درست و حسابی چاپ کنه. رو برگه آچار سوالا رو چاپ کرده بودن، همه هم پشت سر هم و بدون هیچ گونه دسته بندی سوالاتی :دی

سطح سوالا بسی پایین بود! خیلی راحت بود خدا وکیلی. با کمی خوندن و یا با استفاده از تجربیات قبلی میشد بهشون جواب داد! عمومی هاش رو میگما! صد تا سوال بود. ده یا ۱۵ تا سیاسی بودش و اینا، که بنده چون اصن اخبار نمی بینم و هیچ تو باغِ رفت و آمدهای رئیس جمهور نیستم :دی نتونستم به سوالا جواب بدم!

فقط یکیش رو درست زدم! که دیشب وقتی با دوستان بیرون بودیم ازشون پرسیدم، دیدم جواب درست رو زدم کلی حال کردم برا خودم

در مورد چشم انداز ۲۰ ساله بودش! نمیدونم کِی به ثمر میرسه و از این حرفا.

زدم سال ۱۴۰۴

حالا بوگو چطوری حساب کتاب کردم :دی گفتم امسال که ۸۹ئه، احمدی نژاد پارسال رای آورد، یعنی ۸۸٫ یه دوره قبلشم رئیس جمهور بود، یعنی ۸۴ انتخاب شده بود! خلاصه ۱۳۸۴ رو به علاوه ۲۰ کردم :دی دیدم به به میشه ۱۴۰۴ : )))) این سوال هیچ ربطی به ریاست جمهوری نداشتا، اسمی هم ازش نبرده بودن، اما دیدم اکثر سوالا در مورد ایشون هستش و اینا :دی مام اینجوری حساب کتاب کردیم!

خلاصه مرسی خودم که به یه سوال جواب دادم!

۱۵ تا هم سوال داشت فک کنم ICDL بود، همه ش رو زدم! تجربه باید میداشتی جواب میدادی! مث این سوال که ایمیلی که هنوز ارسال نشده کدوم قسمت میمونه! یا علامت Refresh بالا مرورگر واسه چیه. یا امممم واسه جواب دادن به ایمیل از کدوم گزینه استفاده میکنین :دی مسلما ریپلای بود جوابش! :دی

تخصصی هم کلا افتضاح بود! برنامه نویسی بماند. ذخیره و ساختمان رو اصن هیچی بلد نبودم :دی خیلی افتضاح درس خوندم فک کنم در طول  دوران تحصیل! تصمیم گرفتم از نو کتاباش رو بخونم بلکه یاد بگیرم.

شبکه ش هم در سطح شبکه هنرستانمون بود! همه رو زدم باشد که همه ش درست باشه و کلا بریم خانوم معلم شیمُ اینا. هاهاها 

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران