همیشه دوس داشتم، خونهم ریخت و پاش باشه. ظرفا نشسته باشه. دکور نیاز به دستمال کشیدن داشته باشه. کف خونه پره کاغذ و جزوه باشه. وسیلهها سره جاشون نباشن و لباسا نشسته باشن و … و از همه مهمتر اینکه من حرصِ نامرتب بودنِ خونه رو نخورم.
و الان در این لحظه من به آرزوم رسیدم !! D:
راحت شدمممممم.
از وقتی که یادم میاد تو فرجهها در حاله خونه تکونی بودم، اونم از اون مدلا که نصفه کاراشُ واسه خونه تکونیِ عید هم نمیکردم. قبلِ رفتن سرِ جلسه امتحان، داشتم خونه رو مرتب میکردم که وقتی دارم از دره خونه میرم بیرون خونه مرتب باشه. روزِ قبل امتحان واسه درس خوندن یه قسمت رو واسه درس خوندن انتخاب میکردم و جارو می کشیدم و بساط جزوه و کتاب رو پهن میکردم، بعده درس خوندن هم باز جارو میکشیدم که مبادا ریزه های کاغذ و خردههای پاککن رو زمین مونده باشن :دی
یعنی مریضِ به تمام معنا بودم دیگه.
این اواخر کم کم سعی کردم، واسم مهم نباشه که خونه چقد ریخته باشه، یا وقتی از دره خونه بیرون میرم وسایلا سره جاشون نباشن، یا مثلا جزوه و کتابام بهم ریخته باشن. امروز، در این لحظه، موفق شدم! D:
چی بود آخه جونه خودمو داشتم میگرفتم. سره یه چیزایِ بی خودی من حساسیت نشون میدما که اصن نگو. مثلا پای صادق به فرش گیر میکرد یا ریشرشای فرش نامرتب میشدن، اعصابم خراب میشد. یا ذرههای نون میریخت رو اُپن کلافه میشدم. و خیلی چیزای دیگه … بهتره رو نکنم چقد دیوانهم ((:
سره جزوه نوشتن، و موقع درس خوندن چه عذابی میکشیدم، همه جزوهها و برگهها و کتابا باید مرتب میبودن. کل وقتم واسه همین کارا هدر میرفت. ولی حالا، هر برگه ای دستم بیاد روش مینویسم و فقط تو یه پاکت جمشون میکنم که وقت خوندن همه نکات رو داشته باشم. کلی هم وقت دارم تازشم.
راحت شدممممممممممم خیلی خیلی …
باید سعی کنم این روند همینطور ادامه داشته باشه :دی بعدا حالا مهمونی چیزی خواست بیاد، یه فکری به حالش میکنم. مهمون ناخونده فقط نیاد که اصن دوس ندارم |:
