بایگانی » 2006

دی
۰۸

بالاخره بعد از برف سنگینی که اومد٬ هوا آفتابی شد!!!!

کم کم داشتم می ترسیدم٬ که نکنه مثه دو سال قبل بشه! :-s

دسته‌ی: خاطره نویسی  برچسب‌:  بدون دیدگاه
دی
۰۵

با هر غمی به چاهی فرو می افتم٬

که درآمدنم نیست

و با هر شادی به آسمانی پرواز میکنم٬

که سقفی ندارد!

«بیژن جلالی »


دی
۰۱

الان من توی اتاقم هستم و منتظر خونواده آقا داماد ، استرس دارم ! :D

جشن بله برونــه …  :X

دسته‌ی: خاطره نویسی  برچسب‌:  بدون دیدگاه
دی
۰۱

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

چو اعتماد به الطاف کار ساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحبت نا جنس احتراز کنید

هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

برو نمرده به فتوی من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

پ.ن۱: این فال دیشب واسه من در اومد!

پ.ن۲: خوردن هفت نوع میوه تو شب یلدا  الان داره اثراتشو نشون میده!

آذر
۲۸

سلام به همه مهربونا. :*

سال گذشته درست در همین روز من تو بلاگفا وبلاگم رو به ثبت رسوندم!

« چشم غمگین هرگز دروغ نمی گوید »

و با چــــــرا شروع شد!  ” و حال باز مانده ام چرا؟

برام خیلی لذت بخش بود و هست.

این وبلاگمو دوس دارم! بیشتر از همه وبلاگایی که دارم و داشتم! اولیش که درست یادم نیست کی بود با مردم آزاری تمام از یکی گرفته بودم ) پسوردشو زده بودم ) هنوز از کارم خجالت میکشم! خیلی بد بودم اون موقع ها. دومی جوجوجون بود سره لج و لج بازی نابودش کردم….. بعد از اونا این یکی با راهنمایی صادق عزیزم شد وبلاگ اصلیم… ازش واقعا ممنونم . :*


دیشب هم یکی از پرهیجان ترین شبای عمرم بود! خواستگاری صادق از من به صورت رسمی! یا همون خواستگاری کنون

:X

منم از خدای مهربونم ممنونم

آذر
۱۹

اما

رویت این جامه های کثیف

بر اندام انسانهای پاک

چه دردانگیز است

«استاد بزرگ احمد شاملو»

۱۳۸۴.۱۱.۲۷

دسته‌ی: ادبی  برچسب‌:  بدون دیدگاه
آذر
۱۱

بی‌اراده متولد می‌شویم بی‌اختیار زندگی می‌کنیم

بدون اینکه بخواهیم می‌میریم

داریم زندگی می کنیم و نمی‌تونیم در تولد و مرگ دخالتی داشته باشیم.

پ.ن: دیروز صادق جونم برام مداد رنگی خرید! :X

آذر
۰۸

داره بارون میاد! من دوس نــــــــدارم!

دسته‌ی: نفرت  برچسب‌:  بدون دیدگاه
آذر
۰۵

درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می‌گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می‌رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحلة کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهبانی که باید او را راه می‌داد نگاه سریعی به فهرست نام‌ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ کس از آدم دعوت‌نامه یا کارت شناسایی نمی‌خواهد هر کس به آنجا برسد می‌تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند… چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: «این کار شما تروریسم خالص است!» نگهبان که نمی‌دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت: «آن مَرد را به جهنم فرستاده‌اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرف‌های دیگران گوش می‌دهد و به درد و دلشان می‌رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می‌کنند یکدیگر را در آغوش می‌کشند و می‌بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!!» وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت: «با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند»!

پ.ن: از دوستم تو Cloob بهم رسیده!

آبان
۳۰

از جهان تا خدا هزار استگاه بود

در هر ایستگاهی که قطار می ایستاد کسی گم میشد

قطار میگذشت و سبک میشد

زیرا سبکی قانون خداست

قطاری که به مقصد خدا می رفت

عاقبت به ایستگاه بهشت رسید

پیامبر گفت ایجا بهشت است و من

شادمانه بیرون پریدم

اما تو پیاده نشدی؟!

و من نفهمیدم…

قطار رفت و دور شد

و من از فرشته ای پرسیدم مگر اینجا آخرش نیست؟

گفت نه٬ قطار به سوی خدا می رود.

و خدا به آن ها میگوید درود بر شما راز من همین بود

آنکه مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد

و من…

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران