بایگانی » 2009

دی
۰۱

دیشب هم یه شبِ یلدای دیگه بود، از وقتی که یادمه هر سال خونه یکی از خاله‌ها جمع می‌شدیم و بساط میوه خورون و فال گرفتن رو راه می‌نداختیم، اما دیشب، همه برنامه‌ها رو کنسل کردم و با صادق خونه موندیم.

آخرای شب بود، که یه با معرفتی اس‌ام‌اس داد که نیت کنم و تا واسم فال حافظ بگیره، به شدت ذوق مرگ شده بودم. چون بالاخره شب یلدای با فال خافظ داشتم. منم نیت کردم و بیت اول فال‌م این شد:

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم        سخن اهل دلست این و به جان بنیوشیم

بعد از اون، نوه عزیزم از شیراز واسم یه فال گرفت و واسم مسیجش کرد:

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش        که دور شاه شجاعست مى دلیر بنوش

و کلا گویا همه چیز به کام من هست و من از همه جا بی خبرم! دیده بودین؟ :دی

آذر
۲۹

اِی وای، دیدین چی شد؟ یادم رفت که دیروز تولد بلاگم بوده! واقعا بدجوری درگیرِ زندگی و کار و درس و مشقم شدما، هیچ فک نمی‌کردم دیگه تا این حد مشغول بشم. وای وای وای.

حالا دیگه گذشت، بی‌خیال.

ولی کی میاد باهام شمع ۴ سالگی تولد بلاگمُ فوت کنه؟ هاین؟ دستا بالا :دی

.

تازشم، من یهو یادم اومد تولد بلاگم بوده، صادق هم یادش اومد که تاریخ تولد بلاگش گذشته و پست هوا نکرده. چه همه درگیریم کلا! :D

آذر
۲۶

از که پنهان کنم این راز دلِ خسته خویش؟

از نسیمی که پیام آوره اوست؟ از بهاری که مرا رسوا ساخت؟ از خدایی که خودش می‌داند، عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند.

دسته‌ی: ادبی  برچسب‌:  بدون دیدگاه
آذر
۲۴

دسته‌ی: عکس نوشت  برچسب‌:  بدون دیدگاه
آذر
۲۰

more…

آذر
۱۸

از اونجایی که ساعت ۱ و نیم نصفه شب متوجه شدم کدوم بخش رو باید ۶ ساعت بعد کنفرانس بدم، تصمیم رو بر این گرفتم که کلا تخت بگیرم بخوابم و اصلا به کنفرانس و نگرانی بابت غیبت فکر نکنم. یعنی کلا پیچوندم که پیچوندم.

اما از شانس قشنگم، کنفرانس من افتاد برای چهارشنبه هفته بعد!

هوم! امتحان میان ترم؟ اِی بدک نبود، با کلی تاخیر و تو ترافیک موندن رسیدم به جلسه امتحان. اینقدم برگه‌ جوابامو بالا گرفتم و کج کردم سمت سحر، تا دستای گرم خانومه مراقب :دی رو روی شونه هام احساس کردم، چیششششش!! برگه‌م رو گرفت. شانس اوردم همه رو نوشته بودم و لنگ سوالی نبودم.

تازشم، پایین من و سحر رو با هم دید، گفت شما خیلی تقلب می‌کنین ها، حالا هیشکی ندونه شما که می‌دونین من نمیتونم تقلب کنم، رنگ و روم می‌ره :دی! همینکه گفت، بهش گفتم: کی؟ من؟ عمرا! :|

سحرم چند کلمه گفتُ پیچونیدش!

پ.ن: وااااااااااااااای! خدایا دارم می‌میرم! اینقده دپرس و خسته و کم حرف هستم که نگووووووووووو! دارم دق میام. نمی‌تونم حتی توئیت کنم. منی که هر لحظه در حال توئیت کردن بودم. حس می‌کنم یه چیزی گلوم رو گرفته ول نمی‌کنه. بعدش که اینقد درگیره این حس می‌شم، میگم گوره بابای همه چی ولش کن! همه رو با دستام کنار می‌زنم.

آذر
۱۶

سردردهای بیهوده، تا بوده همین بوده! خسته شدم از بس سردرد کشیدم، با کوچکترین ناراحتی و استرسی سرم به شدت به درد میاد. قرص‌هامو کنار گذاشتم، بعدشم نرفتم پیش دکتر! یه روز خودِ دکتر اومدن پیشمون، بهم فرمودن که نوعی میگرنِ! من که سر در نیاوردم. نمیدونمم چی‌کارش کنم، رمقی واسم نمی‌ذاره.

امروز به مناسبت روز دانشجو، چند نفر از هم‌کلاسی ها برنامه چیدن ناهار رفتیم بیرون، از دیشب می‌گفتم که نمی‌رم ولی نظرم عوض شد و رفتم. حدودا از ۵ نفر نظر خواستم که برم یا نه. همه‌شون هم گفتن برو، ولی من سختم بود برم. آخه فک کن ملت تو تهران تو این روز به فکر چی هستن، ما به فکر چی؟ شکم! واقعا که :D روزِ بارونی و بدون سردرد خوبی بود، اما آخرش موقع برگشت یه اتفاقی افتاد، نزدیک بود برم زیر ماشین، اینترنت بدون حدیثه بشه :دی بعدشم از همونجا سردردم شروع شد تا همین لحظه هم ادامه داره …

اِه؟ بذار از دیروز بگم، کُشته مُرده این عید مخصوص خودم (سیدا) هستم دیگه، نمیدونی؟ خب حالا دونسته بودی! :) )

روز بامزه ای بود، از پارسال بهترتر بودش، ولی حسابی جای داداش مهرانم خالی بودش. کمی تا حدودی نصفه نیمه مهمون اومد و رفت! این بین، یکی از دوستای قدیمیم که دقیقا بعد از عقدم باهاش قطع رابطه کرده بودم، بعده این همه سال اومد خونه ما عید دیدنی! :دی کلا نمیدونم چی توی من می بینین که بعد از تموم کردن بعضی از رابطه ها، بازم دوستام پا پیش می‌ذارن و میان سراغمُ می‌گیرن. خودم شرمنده می‌شم از بی معرفتی‌م ها، ولی چه کنم دیگه؛ سنگ دلم! البته یه کوشولو هم مهره مار دارم :P می‌گی نه؟ از صادق بپرس.

.

پ.ن۱: صادق سه روز قبل عید غدیر، با دادن یه خبر خوش، عیدیم رو گذاشتم کف دستم! حمید و شهریار هم یه هدیه واسم خریدن، که کلی شرمنده‌شون شدم. منم سعی کردم ته کیسه متفاوتی بدم بهشون! :دی یعنی هدیه همراه ته کیسه متفاوت بود.

پ.ن۲: قلیون کشیدن رو به هفته ای یک الی دیگه خیلی دوستان اصرار کنن ۲ بار کاهش دادم، بعضی وقتا هم میریم بیرون، اصن سمتش نمی‌رم! آخه شنیدم رو دندونا بدجوری تاثیر میذاره، راستش زورم اومد دندونام خراب شه، اخه یه دندون خراب و ناقص ندارم. اسمایلی کوبیدن به تخته و اسفند دود کردن.

پ.ن۳: دیونه‌شم دیگه چه کنم؟ دستِ خودم نیست!

پ.ن۴: یک عالمه پست ننوشته دارم، از خنده شوخی های سرِ کلاس.

پ.ن۵: اوه! چهارشنبه یه بخش از درسم رو کنفرانس برداشتم که هیچی تو کتاب و اینترنت در موردش نیست! نمیدونم چه جوری برم کلاس حاضر شم. شاید پیچوندمش. نمیدونم. اخه از کجا بدونم موضوع چیه؟ حالا بیست دقیقه هم کنفرانس بدم؟ هاین؟ اسمایلی بغض.

پ.ن۶: چقده وراجی کردم. بسِ دیگه، بهتر جمع کنم برم تو هپی آکواریوم فیس بوکِ عزیزم. امروز حمید رو نشوندم جای من به همه اکواریوم‌ها رسید و با ماهی‌هام مسابقه داد :D

آذر
۱۴

وقتی سحر جون، حدیث جون رو با دادن این خودکار خوش‌رنگِ خوشحال می‌کنه!

آذر
۰۸

زندگی‌م رو به زَوال است!

آبان
۳۰

ح: بی‌شرف!

ص: :O !

ح: چیـه؟ یکی فحش نوشت من فقط خوندمش. :دی

ص: :) ‌ !

ح: تازه کجا رو دیدی؟ تهران رفتم فحش جدید یاد گرفتم!

س: =))‌ !

ص: :) ‌ !

ح: می‌خوای بهت بگم؟

ص: بگو؟!

ح: عمه رو بگم یا زن عمو؟ = ))‌))))))))

س: =))‌!

.

.

.

بقیه رو دیگه درگوشی به صادق گفتم! زشتِ شما یاد بگیرین! :D
.

ح: حدیثه ، ص: صادق ، س: سحر !!

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران