بایگانی » 2010

دی
۰۷

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند، و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت: « من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی»

بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت: «تو زیر قولت زدی»

بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خواهم. من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت: «من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم. من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت: « و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را. این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.

کرم گفت: «تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

بچه قورباغه گفت: « ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

کرم گفت: «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد. آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود. اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت: «بخشید شما مرواریدِ …»

ولی قبل ازینکه بتواند بگوید: «… سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید، و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است، با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند، نمی داند که کجا رفته !!!

جی آنه ویلیس

دسته‌ی: ادبی  ۲ دیدگاه
دی
۰۲

خیلی خستمه، دلم خواسته بود یکی بیاد گردن و پشتم رو واسم ماساژ بده. اوخی اوخی. ( کلاس درس و این جلف بازیا؟ هیس. تمرین دادم به بچه ها :دی خودم نشستم پا وبلاگم :) ) )

خدا وکیلی بد بهم فشار میاد. یه سره از صبح تا غروب علاوه بر راه رفتن تو کلاس، حرف می زنم و توضیح میدم. حالا اوایل به خودم میگفتم همچین خوبه، لاغر می شم و از این حرفا :دی ولی کو اخه؟ هیچی لاغر نشدم. تا اخره عمرم من باید چاق بمونم. :|

اوه.عجب کاره طاقت فرسایی هست این شغل شریف معلمی. حالا نه اینکه منظورم به خودم باشه ها، نه. بنده خدا معلمی رو میگم که ۹ ماه باید با مثلا ۲۵تا شاگرد هر روز، هر روز سر و کله بزنه  درس بده! اصن معلمی که در طول ۳۰ سال تدریسش فقط یه کتاب رو درس میده چی؟ دق میام من. باز خوبه مثلا من با هر گروه یه دوره کوتاهی هستم چون اصلا نمیتونم همچین شرایطی رو تحمل کنم. حتما حتما باید تنوع تو کارم باشه :دی

که البته شاید جزء نقاط ضعفم به حساب بیاد این تنوع طلبی :پی

- برم برم یه تمرین دیگه بدم بیام [سوت]

دسته‌ی: دل نوشت  ۲ دیدگاه
دی
۰۱

در اولین روزِ زمستون، یاد گرفتم که به اندازه‌ی درک و فهم هر کسی، بهش خوبی کنم.

امروز یکی از بهترین کلاس‌هام که همیشه خوشحال بودم ساعت آخر با این گروه هستم و بهشون درس می‌دم و خستگی از تنم در میره، بدترین ضدحال ممکنه رو بهم زدن.

و البته خب، تجربه‌ی خیلی خوبی شد واسم که بدونم چطور و به چه روشی کلاس‌هام رو جلو ببرم.

و مهم‌تر از اون هم همون خط اولی رو که نوشتم یاد گرفتم. حداقل اینجوری وقتی اساسی طرف حالت رو گرفت، دلت واسه خوبی‌هات نمی‌سوزه.

اوف! که چه بدجوری حالم گرفته شد امروز.

ولی خب از کرده خودشون پشیمون می‌شن :دی

آذر
۳۰

گاهی / حتی همین حس ساده / همین دوست داشتن بی بهانه را / تمام شبهای سال باید یلدا نشست.

+

!

!!


فال شبِ یلدایَم:

نشد که یلدایِ امشب‌م فال داشته باشم. غصمه بدجوری …


آذر
۲۵

همچین دلم می‌خواد یه پست قدِ سه سال زندگی‌م بنویسم، و پسورد بذارم روش. حیف که نه اعصابش رو دارم نه حسش رو. فقط این ایده‌س که همش داره تو سرم می‌چرخه وقتی که وارد داشبورد وبلاگم می‌شم.

ولی دیر یا زود این کار رو می‌کنم. حداقل می‌دونم که مغزم تخلیه شده از خیلی چیزا.

آذر
۱۲

Life is too short to listen to bad music

+

آذر
۰۹

۱۳۸۹٫۰۹٫۰۹

اون مو سبزه، اسمش سپیده س. وقتی که با صادق و حمید و ایمان رفته بودیم سینما، ملک سلیمان ببینیم خریدمش.

اون گردالیه نصفه، که روش “یو” نوشته سالگرد ازدواجمون خریده بودمش.

اون یکی هم که روش “مای لاور” نوشته و یه قلب قرمز روش هست رو دوس جونم بهم داده بود، آویز موبایلم بودش :*

اون گل هم گُلِ بوته چای هست. این همه سال تو گیلان زندگی کرده بودم، گل چایی رو ندیده بودم یا شایدم دیده بودم و دقت نکرده بودم :)

پ.ن: این عکس شیخ زاهد گرفته شده. با موبایل حمید.

دسته‌ی: عکس نوشت  ۳ دیدگاه
آذر
۰۸

گاهی اوقات اتفاقاتی واسم پیش میاد که حسِ “بد بودنم” در خودم تخریب می‌شه و هی بر خودم احسنت و باریکلا می‌فرستم که چقدر من “خوبم” ! 

دسته‌ی: دل نوشت  ۱ دیدگاه
آذر
۰۷

دیگه نمی‌خوام چوبِ حماقت‌های دیگران رو بخورم چون به اندازه کافی کتک خورده حماقت‌های خودم هستم!

آذر
۰۶

فکر می‌کنین من از چی ساخته شدم؟

میاین منو در هم می‌شکنین و می‌ذارین می‌رین و دوباره میاین سراغم؟

و این داستانک هر بار تکرار می‌شه و تکرار می‌شه و تکرار می‌شه …

و چقدر احمق و ساده‌م من؟ نه؟

دسته‌ی: دل نوشت  ۱ دیدگاه

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران