بایگانی » 2011

دی
۰۱

این مسیر صورتی رنگی رو که روی نقشه می‌بینینُ امروز با بروبچ رفتیم و خوش گذروندیم! هوا سرد بود و جاده‌ها خلوت، با این حال باز هم از زیبایی دریا لذت بردیم. یه عالمه عکس گرفتیم.

کلی بساط خنده‌مون جور شد امروز ((: مخصوصا وقتِ ناهار که رامسر بودیم. نشسته بودیم دوره هم داشتیم غذا می‌خوردیم، یهو شنیدم که یه ماشین ترمز زد، من دقیقا پشتم بهش بود. روبروم یکی از دوستا نشسته بود، غذا تو دهنش بود که دیدم چشاش داره هِی گِرد و گِردتر می‌شه !!!  O_O من شک بهم وارد شده بود. انتظار هر اتفاقی رو در اون لحظه داشتم، که یهو دیدم یکی یه نوشابه خانواده و چند تا لیوان یه بار مصرف آورد کنار دستِ بغل دستیم گذاشت و گفت: « دیدم دارین ناهار می‌خورین، نوشابه ندارین، براتون نوشابه خریدم‌ » !!!!

حالا ما زبونمون بند اومده بود در حدی چی ((: فقط همدیگه رو نیگا می‌کردیم! :دی آخرشم، شماره خودش رو با کارت شارژ واسه دوستم گذاشت و رفت! یعنی تا یه ربع ما رو زمین قِل می‌خوردیم و می‌خندیدیم! ((= تو عمرم این مدلی ندیده بودم انصافا … نوشابه رو که نخوردیم، سرد بود هوا. کارت شارژ هم به کاره دوستم نیومد چون ایرانسل نداشت، شماره رو هم انداختیم :دی فک کن نوشابه خریده بود؟؟؟؟ ((=

آخرین شهری هم که رفتیم تنکابن بود. هی گفتیم کجا بریم کجا نریم، تصمیم گرفتیم بریم مزون‌های عروس و لباس عروس تنِ دوست‌مون کنیم و هی مدل برداریم و خلاصه کلی فان داشته باشیم! همین کارم کردیم ((: از این سره شهر تا اون سره شهر رفتیم لباس عروس دیدیم. دوس جونمم مدل می‌شد :دی اِی جاااااااانم که چقد خوب بودش اون لحظات P-: اینقدم جدی برخورد می‌کردیم که بیا و ببین. جوری کارتشون رو می‌گرفتیم و صحبت می‌کردیم که خودمون کف کرده بودیم چقد جدی گرفتیم قضیه رو ((((:

حالا این دو سه تا از اتفاقای بامزه‌ی امروزمون بود! بقیه‌ش دیگه بماند ((((:

روحیه من یکی که خیلی عوض شدش. روزِ خعیلی خوبی بود. باشد که باز هم از این گردشا با بروبچِ یونی، جور بشه و بریم و بخندیم …

 

آذر
۲۷

وای خدایِ من، یعنی می‌گی این آذر ماهه خسته کننده داره تموم می‌شه؟

مُردم دیگه بس فقط فکرُ ذکرم شده درس، امتحان، پروژه، ارائه.

واقعا تفریح لازمم‌ها یعنی. الان من فقط به این امید نشستم و دارم این پست رو می‌نویسم که پنج‌شنبه با بروبچ برنامه ریختیم که بریم بیرون. اوف. دیگه نمی‌خوام به هیچی فکر کنم بابا :\

خستمه از درس!! خب چقد آخه شب روز، روز شب، درس؟ حتی با عذاب وجدان میام می‌شینم پا اینترنت. خیلی بده با همچین حسایی بخوای تفریح کنی یا فیلم ببینی. به همین دلیل هیچی بهم نمی‌چسبه.

یعنی امتحانام همه تو دهن هم بودن، هیچ نشد این یه مدت حتی برم یکمی فک و فامیل و دوستام رو ببینم.

داره می‌شه دو ماه که رامک (دوستِ صمیمیم) رو ندیدم. از خودم خیلی متعجبم که چی شد که همچین شد!

از کار دست کشیدم، که وقت بیشتری برای خودم داشته باشم اما نشد که نشد. باز حالا این یکی دو هفته‌ی اینده رو ببینم چه فرجی می‌شه. مخصوصا که این ترم زبان رو هم بستم رفت پی کارش، امیدوارم ترم دیگه با کلی تاخیر شروع بشه.

( با یک حسِ خسته‌یی نشستم دارم می‌نویسم که اصن نپرس. حوصله غذا خوردن هم ندارم. فقط میخوام بنویسم که یادم باشه تو آذرِ ۹۰ چقد مشقت کشیدم :دی )

دیروز مدیر آموزشگاه تماس گرفت باهام، که بیا برگرد کلاس بگیر و فلان و بهمان. میگم بخدا من همین یه ماه هم کلاس دیگه نگرفتم، فقط درگیر امتحانام بودم. وقت نشد حتی به دوا درمونم برسم )-: اینقد زورم کرد که با کلی قسم و آیه گفتم به خدا نمی‌تونم، اصن امکانش واسم وجود نداره، واسه همین برنامه هام از برنامه‌ عملم عقب موندم و … فعلا تا بعد ببینیم چی می‌شه. خلاصه خیلی تو رودروایسی قرار گرفتم. هوووووووف

( بخدا اصن حوصله جواب دادنِ سمس‌هامم ندارم، الان که دارم پست می‌نویسم هی بچه‌ها سمس می‌دن، من هی می‌زنم اوپن می‌کنم یه نگاه می‌ندازم دوباره گوشیو می‌ندازم اونور‌ )

خستمه خستمه خستمه خستمه خستمه خستمه یه عالمه خستمه. خب یکی بیاد بهم بگه خسته نباشیـــــــــــــــــــــــــید :\

چقد غُر می‌زنم من. پاشم برم به کارام برسم که انجامشون ندم، رسما به فنا می‌رم فردا. مثلا اومده بودم از امتحان امروز بگم که چی‌شد چطور شد که استاد خواست پالتیک بزنه بهمون ((:

باشه برا بعد :دی

دسته‌ی: خاطره نویسی  برچسب‌:  ۳ دیدگاه
آذر
۱۲

سری جدید “گرگ و میش” ۱۸م نوامبر اکران شد. +

تو این قسمت بالاخره “بلا” با “ادوارد” ازدواج میکنه.

نمیدونم چرا اون همه عاشق تمام قسمتهای پخش شده ش بودم و شایدم هنوزم باشم. چندین و چندین و چندین بار هر قسمتش رو دیدم و هنوزم گاهی از اوقات می شینم تو تنهایی برای خودم می بینمش (: علاقه س دیگه … اون سه قسمتش فیورایت م بودن … هه!

فعلا کلیپ این قسمت جدیدش رو گذاشتم داره دانلود میشه + ولی فکر نکنم علاقه ای به دیدنِ خود فیلمش داشته باشم :دی

دسته‌ی: فیلم  برچسب‌: ,  ۱ دیدگاه
آذر
۱۱

آدم های ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد.

عمرشان کوتاه است!

آدم های ساده را دوست دارم، بوی ناب آدم می دهند.

 

آذر
۱۰

با دوستایِ یونی، رفتیم تو یه فاز جدید. سینما و از این صوبتا. امشب واسه اولین بار رفتیم سینما، فیلم ” سعادت آباد ” رو دیدیم. فارسی وانی بود برا خودش :دی

تازه چیپس و پفک هم خوردیم ((: منی که هیچ وقت هیچی نمیخوردم تو سینما. ولی خب اینقد اروم خوردیم که سر و صدا بلند نشد.

 

نمیخوام در مورد خود فیلم و شخصیت هاش صحبت کنم. فقط، عاشقِ محبتِ پنهون و شایدم یه ذره آشکاره بهرام نسبت به یاسی بودم (:

دسته‌ی: فیلم  برچسب‌:  بدون دیدگاه
آذر
۰۸

یکشنبه ها تا هفت و نیم، هشت دانشگاهم. دیگه تا برگردیم ۹-۱۰ میشه.

این هفته هم طبق معمول داشتیم دیر برمیگشتیم، با ماشین یکی از دوستام. ۵ نفر بودیم. من جلو نشسته بودم و مشغول گپ و خنده بودیم و داشتم با لپ تاپ چیز میز می دیدیم :دی !

نصفه بیشتره راه رو اومده بودیم که یهو دیدیم ئه وااااا، آقا پلیسه داره بال بال میزنه که بزن کنار بزن کنار ((:

دوستم زد کنار. من تند تند کمربند رو بستم (همش می بندما، ولی دیگه جلو میشینم و بچه ها عقبن هی باس برگردم، گردنم همه میگیره :دی اذیت میکنه کمربند) لپ تاپ رو هم جمع کردم و مث دخترای خوب همه مون نشستیم تا یاروئه بیاد :دی

آقا پلیسه اومد. به دوستم گفت چرا چراغات خاموشه؟ |: (یعنی فک کن کل مسیر بدون چراغ بودیم :دی)

( حالا فکن نکنین بی دقتی کرده بوده ها. نه. اتصالی داره چراغاش. یهو میزنه خاموش میشه. که البته خب نقص فنی به حساب میاد)

خلاصه ما همه هیس بودیم. آقا پلیسه شروع کرد به توضیح دادن که آره، تو شب، نقص فنی؟ ۱۵ تومن. با ۸ امتیاز منفی. و … دنده عقب بگیر بیا برگه جریمه ت رو بگیر.

بعد دیدم نه واقعنی جدی جدی میخواد جریمه کنه. یهو ۵ نفری شروع کردیم :

- آقا تو رو خدا.

- ئه آقاااااااااااا واقعااااااااا؟ هشت امتیاز؟

- آقا کوتاه بیاه.

- به خدا از ۸ صبحه دانشگاهیم.

به خدا فولان و بسیار :دی ماشینُ گذاشتیم رو سرمون. بنده خدا می گفت آروم آروم. یکی یکی صحبت کنین! پنج نفری نــــــه! |: دو سه ثانیه موندیم دوباره باز همه با هم شروع کردیم ((: بیچاره هی میگفت بابا یکی یکی حرف بزنین.

- دانشجویین؟

+ اوهوم. اوهوم.

- انزلی؟

+ اوهووم …

- کدوم دانشگاه؟ فلان؟

+ نه

- فلان؟

+ نعععع

.

.

.

خلااااصه بعد از کلی سین جیم کردن. گفت: باشه. ایندفعه رو میگذرم! ولی فردا شب هم همینجا هستیما. چراغت خامووووش باشههههه؟

بعد دوستم برگشت گفت: قول میدم چراغ بزنم واست ((:

آقای پلیس از اونجایی که خیلی فوضول تشریف داشتن. گفتش که: اون چیزززززه نورانی چی بود؟ از دور تو ماشین روشن بود. لپ تاپ بود؟؟؟؟

یهو دوستم از پشت برگشت گفت: بخدا داشت پروژه ش رو نشونمون میداد! ):

منم هی خودمو زدم به کوچه علی چپ، تا دیگه راه افتادیم. بعدش همه یهو پهن شدیم از شدت خنده ((= اینقد خندیدیم و ادای یاروئه رو در اوردیم دیگه من یکی اشکام سرازیر شده بود.

حالا میگم سپیده، یاروئه چه کاره لپ تاپم داشت؟؟؟؟؟ میگی داشت پروژه نشونم میداددددد؟؟؟؟؟؟؟ (((((: خلاصه سوژه ای شده بود اون شب!!

ولی خیلی مرام داشت جریمه نکرد. جوون بود زیاد گیر نداد. کلی مرسی ازش. گفتیم دفعه بعد دیدیمش جبران کنیم :پی

آذر
۰۸

زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم

دل دادم و شعر عشق انشاء کردم

نه نه غلطم کجا سرودم شعری

تو شعر سرودی و من امضاء کردم

این شعر «حمید مصدق» ، که روی پوستری بزرگ نوشته شده بودُ زده بودم به دیوار اتاقِ مجردیم (:

اصلا یادم نبود همچین پوستری چند سال رو دیواره اتاقم بود، تا اینکه یکی از دوستام سمس داد و یه خط آخرشُ واسم نوشت و پرسید که شعر کاملش چی بود؟ تو اتاقت زده بودیش.

بعد یهو سقوط آزاد کردم به چندین سال پیش. اتاق و دیوارمُ دوستمُ زندگی یی که اون موقع ها داشتم. چه چیزایی رو دیوار و سقف اتاقم بود (:

خیلی جالبه که این دوستم تمام جزئیاتِ اتاقم و خودم و کارایی که کردم و همه ی همه رو یادشه. واسم تعریف میکنه، منم لذت می برم. یادم میاد و واسم مرور میشه.

و البته به تکنولوژی به کار رفته در مغز خودم خیلی شک می کنم “-:

دسته‌ی: خاطره نویسی  برچسب‌:  ۱ دیدگاه
آذر
۰۷

اصن خیلی مغزم مث مغز ماهی شده‌.

چهره‌ها یادم نمی‌مونه، خیلی از جزئیاتِ اطرافم از یادم می‌رن! قول می‌دم یه کاری رو انجام بدم، اون وقت باید شونصد بار بگم: سمس بدیا یادم بیاریا، یادم می‌ره هاااااا و … |:

امروز صبح، وقتی کلاس تموم شد، یکی اومد از پشت ازم پرسیدم اسمت چیه و ازین صوبتا، بعد برگشتم باهاش حرف زدم. می‌خواست بدونه اسم ریمل‌م چیه؟

اینقد به مغزم فشار آوردم و دختره هم دیگه اینقد انواع و اقسامه مارک‌های لوازم آرایشی رو گفت که دیگه جفت‌مون پوکیدیم. یادم نمی‌اومد …

طفلی گفت خب باشه حالا، جلسه آینده من بازم همین کلاسم، میام ازت می‌پرسم.

حالا مگه من می‌تونم به مغزم فشار نیارم تا اسم ریملم یادم بیاد |: . اومدم بیرون زنگ زدم به دوستم، میگم اسم ریمیلم چی بود؟ دوستم می‌گه من نمیدونم! میگم اسم کرم پودری که استفاده میکنم چی بود؟ ازم پرسیده بودی بهت گفته بودم اینم همون مارک بود :دی. بعد یهو خودم اسمش یادم اومد.

تندی قطع کردم و خواستم به دختره بگم که اسمش یادم اومده و … بعد ولی اون وقت چهره دختره یادم نیومد که کی بود ازم پرسیده بود! D:

دیگه بی‌خیال این شدم که فشار بیارم چهره دختره هم یادم بیاد. گذاشتم هفته بعد خودش بیاد و بپرسه! ((:

.

پ.ن: LACVERT بود!

آذر
۰۷

خیالتون راحت شد منو به این (Fringe) یکی سریال هم معتاد کردین؟ آهان؟ آره؟

حالا مثلا من خیلی ناراحتم :دی می‌دونین که؟

دسته‌ی: فیلم  برچسب‌: , ,  ۱ دیدگاه
آذر
۰۷
  • حدیث:

می‌خوام دماغمو عمل کنم! [ اسمایلی دماغمو با انگشت اشاره فشار دادن و به صادق نشون دادن ]

  • صادق:

واااااااای، تو منو خستـــــــــــــــــــــــــــــــــه کــــــــــــــــــــــــردی !!!

  • حدیث:

[ اسمایلی ترسیدن و هاج و واج به صادق نگاه کردن ]

بعد از چند دقیقه که متحیر مونده بودم، به صادق می‌گم، واااااااااااا مگه من چند صد تا عمل زیبایی انجام دادم که اینجوری میگی؟

خوبه حالا واسه اولین باره گفتم میخوام دماغمو عمل کنم. اینطوری عکس العمل نشون دادن داشت؟؟؟!! اگه تو یه جمعی بودیم دیگه همه فک میکردن من هزاربار رفتم زیر عمل |:

  • صادق:

خب آخه تو هر چیزی رو میگی، میخوای بدستش بیاری! خواستم جلوگیری کنم

.

نه واقعا، دیگه چی می‌تونم بگم به صادق؟ ها؟ نه واقعنی‌ها! |:

دسته‌ی: دیالوگ  برچسب‌:  ۳ دیدگاه

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران