مرداد
۱۸
    
Posted (حدیثه) in ادبی on مرداد-۱۸-۱۳۸۹

از انسانها غمی به دل نگیر، زیرا خود نیز غمگینند!

زیرا با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند، زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.

پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند!



 
خرداد
۱۸
    
Posted (حدیثه) in ادبی on خرداد-۱۸-۱۳۸۹

تو مرا می‌فهمی،

من تو را می‌خواهم،

و همین ساده‌ترین قصه یک انسان ست.

من تو را ناب‌ترین شعر زمین می‌دانم،

و تو هم می‌دانی،

تا ابد،

در دلِ من می‌مانی!



 
اردیبهشت
۱۵
    
Posted (حدیثه) in ادبی on اردیبهشت-۱۵-۱۳۸۹

هِی فلانی می‌دانی؟

می‌گویند رسم زندگی چنین است:

می آیند، می‌مانند، عادت می‌دهند و می‌روند.

و تو، در خود می‌مانی

و تو تنها می‌مانی!

راستی نگفتی؟!

رسم تو نیز چنین است؟

مثل همه‌ی فلانی‌ها؟



 
اردیبهشت
۰۹
    
Posted (حدیثه) in ادبی on اردیبهشت-۹-۱۳۸۹

چند شب پیش عنکبوتی را که گوشه اتاق خوابم تار تنیده بود دیدم. خیلی آرام حرکت می‌کرد. گویی مدت‌ها بود که آنجا گیر کرده بود و نمی توانست برای خودش غذایی پیدا کند.

با لحنی آرام و مهربان به او گفتم: «نگران نباش کوچولو الان از اینجا نجاتت می‌دم.» یک دستمال کاغذی در دستم گرفتم و سعی کردم به آرامی عنکبوت را بلند کم و در باغچه خانه‌امان بگذارمش.

اما مطمئنم که آن عنکبوت بیچاره خیال کرد من می‌خواهم به او حمله کنم چون فرار کرد و لابه‌لای تارهایش پنهان شد. به او گفتم: «قول می‌دم به تو آسیبی نزنم.» سپس سعی کردم او را بلند کنم. عنکبوت دوباره از دستم فرار کرد و با سرعت تمام مثل یک توپ جمع شد و سعی کرد لابه‌لای تارها پنهان شود.

ناگهان متوجه شدم که عنکبوت هیچ حرکتی نمی‌کند. از نزدیک به او نگاه کردم و دیدم آن قدر از خودش مقاومت نشان داد. که خودش را کشته است.

بسیار غمگین شدم.

عنکبوت را بیرون بردم و داخل باچه کنار یک بوته گل سرخ گذاشتم.

به نرمی زیر لب زمزمه کردم: « من نمی خواستم به تو صدمه‌ای بزنم. می‌خواستم نجاتت بدم متاسفم که این را نفهمیدی.»

درست در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد. از خودم پرسیدم آیا این همان احساسی نیست که خداوند نسبت به من و تمامی بندگانش دارد؟!

از این که شاهد دست و پا زدن و دردها و رنج‌های ماست آزرده می‌شود و می‌خواهد مداخله کند و به ما کمک کند و ما را از خطر دور کند اما مقاومت می‌کنیم و دست و پا می‌زنیم و داد و فریاد سر می‌دهیم که: چرا اینقد ما را مجبور می کنی که تغییر کنیم؟

شاید هر کدام از ما مثل همان عنکبوت کوچک هستیم که تلاش دیگران را برای نجات خودمان تلقی می کنیم و متوجه نیستیم که اگر تسیلم شده بودیم و اینقد دست و پا نمی‌زدیم تا چند لحظه ‌دیگر خود را در باغچه‌ای زیبا می‌دیدیم.

«باربارا دی‌انجلیس»



 
آذر
۲۶
    
Posted (حدیثه) in ادبی on آذر-۲۶-۱۳۸۸

از که پنهان کنم این راز دلِ خسته خویش؟

از نسیمی که پیام آوره اوست؟ از بهاری که مرا رسوا ساخت؟ از خدایی که خودش می‌داند، عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند.



 
مهر
۲۳
    
Posted (حدیثه) in ادبی on مهر-۲۳-۱۳۸۸

۱ – شادمانی‌م کار خداست. پس هیچ کس نمی‌تواند در آن دخالت کند.

۲ – شادمانی شگفت انگیزم از راهی شگفت انگیز آمده است تا برای همیشه نزدم بماند.

۳ – اینک گذشته ها و هر چه را که فرسوده و کهنه است کنار میگذارم.

پ.ن: اینقدر این جملات رو تکرار میکنم تا ملکه ذهنم بشن!! در مورد جمله های تاکیدی چیزی شنیدین؟ :)