تو مرا میفهمی،
من تو را میخواهم،
و همین سادهترین قصه یک انسان ست.
من تو را نابترین شعر زمین میدانم،
و تو هم میدانی،
تا ابد،
در دلِ من میمانی!

تو مرا میفهمی،
من تو را میخواهم،
و همین سادهترین قصه یک انسان ست.
من تو را نابترین شعر زمین میدانم،
و تو هم میدانی،
تا ابد،
در دلِ من میمانی!


هِی فلانی میدانی؟
میگویند رسم زندگی چنین است:
می آیند، میمانند، عادت میدهند و میروند.
و تو، در خود میمانی
و تو تنها میمانی!
راستی نگفتی؟!
رسم تو نیز چنین است؟
مثل همهی فلانیها؟
چند شب پیش عنکبوتی را که گوشه اتاق خوابم تار تنیده بود دیدم. خیلی آرام حرکت میکرد. گویی مدتها بود که آنجا گیر کرده بود و نمی توانست برای خودش غذایی پیدا کند.
با لحنی آرام و مهربان به او گفتم: «نگران نباش کوچولو الان از اینجا نجاتت میدم.» یک دستمال کاغذی در دستم گرفتم و سعی کردم به آرامی عنکبوت را بلند کم و در باغچه خانهامان بگذارمش.
اما مطمئنم که آن عنکبوت بیچاره خیال کرد من میخواهم به او حمله کنم چون فرار کرد و لابهلای تارهایش پنهان شد. به او گفتم: «قول میدم به تو آسیبی نزنم.» سپس سعی کردم او را بلند کنم. عنکبوت دوباره از دستم فرار کرد و با سرعت تمام مثل یک توپ جمع شد و سعی کرد لابهلای تارها پنهان شود.
ناگهان متوجه شدم که عنکبوت هیچ حرکتی نمیکند. از نزدیک به او نگاه کردم و دیدم آن قدر از خودش مقاومت نشان داد. که خودش را کشته است.
بسیار غمگین شدم.
عنکبوت را بیرون بردم و داخل باچه کنار یک بوته گل سرخ گذاشتم.
به نرمی زیر لب زمزمه کردم: « من نمی خواستم به تو صدمهای بزنم. میخواستم نجاتت بدم متاسفم که این را نفهمیدی.»
درست در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد. از خودم پرسیدم آیا این همان احساسی نیست که خداوند نسبت به من و تمامی بندگانش دارد؟!
از این که شاهد دست و پا زدن و دردها و رنجهای ماست آزرده میشود و میخواهد مداخله کند و به ما کمک کند و ما را از خطر دور کند اما مقاومت میکنیم و دست و پا میزنیم و داد و فریاد سر میدهیم که: چرا اینقد ما را مجبور می کنی که تغییر کنیم؟
شاید هر کدام از ما مثل همان عنکبوت کوچک هستیم که تلاش دیگران را برای نجات خودمان تلقی می کنیم و متوجه نیستیم که اگر تسیلم شده بودیم و اینقد دست و پا نمیزدیم تا چند لحظه دیگر خود را در باغچهای زیبا میدیدیم.
«باربارا دیانجلیس»
از که پنهان کنم این راز دلِ خسته خویش؟
از نسیمی که پیام آوره اوست؟ از بهاری که مرا رسوا ساخت؟ از خدایی که خودش میداند، عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند.

۱ – شادمانیم کار خداست. پس هیچ کس نمیتواند در آن دخالت کند.
۲ – شادمانی شگفت انگیزم از راهی شگفت انگیز آمده است تا برای همیشه نزدم بماند.
۳ – اینک گذشته ها و هر چه را که فرسوده و کهنه است کنار میگذارم.
پ.ن: اینقدر این جملات رو تکرار میکنم تا ملکه ذهنم بشن!! در مورد جمله های تاکیدی چیزی شنیدین؟
بوسه ها چیزهای پیش و پا افتاده ای هستند، که به سختی متوجه شون میشیم. ولی اگه با احساسات بیشتری به این موضوع توجه کنیم، می بینیم که هر بوسه معنی خاص خودش رو داره. برای مثال بعضی از بوسه ها میگن ” از دیدنت خیلی خوشحالم ” یا ” اِ نفهمیدم تو هم اینجایی ” یا ” عزیزم بسه هرچی خوردی ” (منظور مشربات الکلیِ) …
بله، بوسه ها برای آدمای مختلف معنایِ مختلفی داره. سرانجام معنیش بستگی به اونی داره که داره می بوسه! و اونیکه نظاره گرِ.
این عمل خودش هرگز چیزی رو عوض نمیکنه ولی هر بوسه با خودش یک دنیا معنا داره! می تونه بیانگر وفاداریِ همیشگیِ یک شوهر باشه! یا پشیمونیِ بیکرانِ یک همسر باشه. می تونه نمایانگرِ دلواپسیِ روبه فزونِ یک مادر باشه یا یک شهوتِ رو به فزونی. ولی هر معنی که داشته باشه هر بوسه بازتاب یک نیاز بنیادیِ انسانِ، نیازی که مرتبط با یک انسان دیگه ست.
این یک میلِ بسیار نیرومنده. و همیشه باعثِ تعجبِ وقتیکه بعضی از آدما درکش نمی کنند.
آستانه اشرفیه، شهری که در آن زندگی میکنم، در شمال کشور و استان گیلان قرار گرفته است. این شهرستان چهارمین شهر مذهبی کشور است که در گذشته نام کوچان داشت و بعد از دفنِ حضرت سید جلال الدین اشرف (ع)، پسر امام موسی کاظم (ع) و برادر امام رضا (ع) نام این شهر به آستانه اشرفیه تغییر یافت.
شهرستان آستانه اشرفیه با جمعیت ۱۲۵٫۴۳۷ نفر از دو بخش مرکزی با ۴ دهستان (کورکاء، دهشال، کیسم و چهارده) و بخش بندر کیاشهر با ۲ دهستان (دهسر و دهکاء) تشکیل شده است. از محصولات زراعی آستانه اشرفیه میتوان بادام زمینی که مرغوبترین بادام ایران است و برنج (دارندهٔ بهترین برنجهای معطر و طارمی ، دمسیاه و…است) گوجه سبز و تخمهٔ آفتابگردان و مرکبات نام برد.
یکی از مکان های فرهنگی و مورد توجه و با ارزش آستانه اشرفیه آرامگاه معین (+) است. همیشه دلم میخواست، در مورد دکتر محمد معین (+)، که یکی از آثار پرافتخارش فرهنگ لغت معین می باشد مطلبی بنویسم، اما مجالی نبود، یا بهتر بگویم فرصتی پیش نمی آمد تا از آرامگاه ایشان عکسی بگیرم و پستی بنویسم.
استاد معین در شهر رشت بدنیا آمدند، اما علاقه شدیدی به آستانه اشرفیه داشتند به گونه ای که وصیت نمودند بعد از مرگ، در آستانه اشرفیه دفن شوند. مکانی که اکنون آرامگاه ایشان است زمینی ست وقفی از خود استاد معین.
امروز پدر میگفت: استاد معین در همین مکان فعلی نمازخانه ای ساخته بودند، به گونه ای که هم به سمت قبله مسلمانان بود و هم قبله مسیحیان! اما ساختمانش را خراب کردند. و هیچ اثری ازش به جا نماند!
استاد معین کتابخانه ای نیز در آنجا برپا کرده بودند، اما امروز اثری از آن نیست، تمامی کتاب های قدیمی کتابخانه به دانشگاه گیلان منتقل شده. و من امیدوارم روزی کتابها به مکان اول خود برگردند!
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی
امروز هوس شل داشتم، کتابامو بیرون آوردم و تمامی صفحه هاش رو برای هزارمین بار مرور کردم؛
Stupid Pencil Maker
Some dummy built this pencil wrong
The eraser’s down here where the point belongs
And the point’s at the Top-So it’s no good to me
It’s amazing how stupid some people can be
مداد ساز احمق
یه احمق این مداد رو عوضی ساخته
پاک کن رو به جای نوک گذاشته
نوکش هم گذاشته سر مداد که من دوست ندارم
واقعا عجیبه ها بعضی ها چقدر گیج هستند