آبان
۲۵
    
Posted (حدیثه) in خاطره نویسی, مسافرت on آبان-۲۵-۱۳۸۸

سحر یا همون سیب خالِ خودمون یه داداش کوشولو داره اسمش علیرضاس. این چند روزی که خونه‌شون بودم اساسی باهام رفیق شده بود. سحر می‌گفت کلا با دخترجماعت نمی‌سازه، ولی نمی‌دونم چطور شد، از همون ساعت اول تو دلش جامو باز کردم. این علیرضا کوشولوی شیش ساله از همون صبح روز اول که ما خواب بودیم شروع کرد به گیر دادن. دیالوگ‌ها رو داشته باشین:

مامان !!

مامــــان !!

چرا بیدار نمی‌شن؟

نمی‌خوان بیدار شن؟

مامان!! مامان!! اِی بابا، صبحونه نمی‌خوان بخورن؟

بیدار شین دیگـــه.

تا کِی می‌خوان بخوابن؟

مامان، بیدارشون کن دیگه!!

آبجـــی سحـــــــر، بیدار نمی‌شی؟

بعدشم دید حرفاش اثر نداره، پاشد اومد تو اتاق، خودشُ انداخت رو سحر و شروع کرد به ماچش کردن و اینا. من حالا هی زیر پتو وول می‌خورم و اس‌ام‌اس بازی می‌کنم و ریز ریز می‌خندم. خلاصه این اولین حرکتش بود :دی !!

ناهار همون روز رفتیم خونه خواهر خانومیِ سحر، کلی لاک اونجا بود، من یه رنگش رو به دستم زدم، و منتظر موندم تا خشک شه، در همون حالت هم داشتیم ورق بازی می‌کردیم. دیدم علیرضا سرشُ اینور اونور می‌کنه بغل دستم با اون لحجه شیرینش میگه:

آقــا !! کی می‌خواد واسش لاک بزنم؟

حالا یه دفعه دو دفعه تو بگو سی دفعه این جمله رو تکرار کرد. گفتم اینجوری که نمی‌شه همه هم جواب رد می‌دن بهش و منم که می‌دونستم روی سخنش کاملا با منه! گفتم بیا پاهامُ لاک بزن :دی

الان که به پاهام نگاه می‌کنم می بینم بچه م چه خلاقیتی داشته، ۵ تا ناخن پای راستم رنگ قرمز داره، ۵ تای دیگه پای چپم رنگ نارنجی :دی! تازه روش به روش کوبیسم هم با لاک بنفش کار شده. اینقده حال می‌کرد این بچه برا خودش که نگو و نپرس. من که دیگه غش کرده بودم از خنده و فقط ازش عکس می‌گرفتم. سحر هم هی خودشُ مچاله می‌کرد که زشته بچه این قد دوستمو اذیت نکن. یا لااقل خاله حدیث، یا حدیث خانوم صداش کن، اونم اصن عینِ خیالش نبود و هی حدیث حدیث می‌کرد!

بچه شیرین زبونی بود، کلی باهام کیف می‌کردیم، هیچ فکرش رو نمی‌کردم اینقد اعصاب داشته باشم و با بچه ها راه بیام، مخصوصا اونم بچه ای با این تریپ و زبون رو. یعنی عوض موش خوردن باید می گفتم تمساح زبونشُ بخوره ها، تا این حد. :-*

دیشب تولدش بود، وقتی از قرار فرفری اختتامیه چهارمین جشنواره طنز مکتوب برگشتیم :دی !! اولش یه جا دیگه رفتیم بعد برگشتیم!! تندی پریدم واسش یه هلیکوپتر خریدم و همینکه اومدیم خونه دیدم دم در داره کشیک ما رو میده، بهش دادمش و یه ماچ محکمش کردم! :-* نیم ساعت بعد، گفتم واااااااااااای علیرضا اون چیه رو صورتت کی بوست کرده؟ بچه‌م از خجالت سرخ شد و محکم صورتش رو گرفت و در رفت.

خلاصه اینجوری شد که همین دیشب بلیط داشتیم واسه برگشت به شمال، تو ترمینال هر کاری کردمش نیومد که نیومد ماچش کنم!

خواستم در مورد این علیرضا خان یه پستی بنویسم و خاطره ش رو ثبت کنم. آخه تولد علیرضا بود که باعث شد من و سحر بریم تهران و من دوس جونای خوب و ماهم رو بببینم.



 
آبان
۲۳
    
Posted (حدیثه) in خاطره نویسی, مسافرت on آبان-۲۳-۱۳۸۸
چه روز شیرینی بود امروز.
دیدار دوستان مجازی، خندیدن و راه رفتن و صحبت کردن باهاشون خیلی خیلی شیرین و دوست داشتنی بود. کاش می شد این دیدارها رو زود به زود تکرار کرد. ولی فکر که می کنم به این نتیجه می رسم شاید این دوری باعث می شه اینقدر همه چیز برای من متفاوت و شیرین تر باشه. البته آشنایی و صمیمیت و شناختی که نسبت به طرف مقابلم دارم هم دلیل محکمیه واسه اینکه باهاشون راحت باشم و احساس شادی کنم.
عاشقتونم! زیادتا …
پ.ن: از نام بردن دو عزیزی که باهاشون بودم معذورم. تا خودشون اجازه ندن لو نمی دم کیا بودن. البته اگه یه هزاری بدین سه سوت می فروشمااااا، گفته باشم. :دی
از سحر نازنینم هم تشکر میکنم که کنارم بود.

چه روز شیرینی بود امروز.

دیدار دوستان مجازی، خندیدن و راه رفتن و صحبت کردن باهاشون خیلی خیلی شیرین و دوست داشتنی بود. کاش می شد این دیدارها رو زود به زود تکرار کرد. ولی فکر که می کنم به این نتیجه می رسم شاید این دوری باعث می شه اینقدر همه چیز برای من متفاوت و شیرین تر باشه. البته آشنایی و صمیمیت و شناختی که نسبت به طرف مقابلم دارم هم دلیل محکمیه واسه اینکه باهاشون راحت باشم و احساس شادی کنم.

عاشقتونم! زیادتا … HUG

پ.ن: از نام بردن دو عزیزی که باهاشون بودم معذورم. تا خودشون اجازه ندن لو نمی دم کیا بودن. البته اگه یه هزاری بدین سه سوت می فروشمااااا، گفته باشم. :دی

از سحر نازنینم هم تشکر میکنم که کنارم بود. کلا بسی خوش می گذره اینجا.



 
تیر
۲۰
    
Posted (حدیثه) in مسافرت on تیر-۲۰-۱۳۸۸

سه روزی رفتم تفریح! که حال و هوام عوض شه. تنها سرگرمیم موزیک گوش دادن و راه رفتن و فیلم نگاه کردن و بازی با این چند تا جونه ور بود! سرگرمیِ این سگِ قهوه ایِ هم خوابیدن رو کتونی من بود. بهم بد نگذشت، کلی خاطره ها مرور شد و کلی از تنهایی لذت بردم و حسابی سر به سر چند نفر گذاشتم که در راستای همون مرور خاطرات بود.



 
تیر
۲۰
    
Posted (حدیثه) in مسافرت on تیر-۲۰-۱۳۸۸

انگار با خودکارِ بیکِ آبی، که جوهرش خشک شده و نصفه نیمه می نویسه، رو اعصابم یه شعر بلندِ حافظ رو دارن می نویسن !! خط خطیم !! چرا برگشتم آخه؟ :((



 
بهمن
۱۸
    
Posted () in مسافرت on بهمن-۱۸-۱۳۸۷

جمعه ساعت ۱۱ و نیم با شقایق قرار گذاشتیم، روبروی هتل عباسی. از روز قبل برنامه ریزی کرده بودیم تا ناهار با همدیگه باشیم. من و منیره زود رسیدیم، واسه همین رفتیم پشت هتل عباسی، هشت بهشت. لب حوض پُر آبش شیطونی کردیم و عکس گرفتیم، منیره با شجاعت تمام، لب حوض رو یه پا موند و دستاش رو باز کرد و من ازش عکس گرفتم. بعدش ازم  خواست به همون حالت بمونم و عکس بگیره، اما به علت ترس شدیدم از آب :دی هر چقدر تلاش کردم تا یه ژست خوب بگیرم، نشد که نشد (+)!

.

یه دور زدیم و دوباره برگشتیم جلوی هُتل، شقایق از کنارم رد شد، هر دو به یه سمت می رفتیم. چون اواتر جدیدش به حالت نیمرُخ بود سریع شناختمش و از پشت گرفتمش! شقایق، با اون انرژی و شاد بودن و لهجه شیرین و بامزه اصفهونیش، روز به یاد موندنی رو واسم بوجود آورد. جوریکه وقتی برگشتم خونه تمام تلاشمُ میکردم تا بتونم مث خودش صحبت کنم. :ایکس . منیره اصرار شدیدی داشت که حتما پل خواجو رو هم ببینم، قرار بر این شد که بعد از اومدن از پُل بریم سمت بریونیِ هشت بهشت.

.

موقعی که رفتیم به بریونی هشت بهشت، نشستیم و برامون آبگوشت آوردن، منیره دوربینش رو برداشت، تا عکس بگیره. شقایق دستش رو برد سمت فلفل درشت روی نون داخل ظرف، من طفلی هم سریع برش داشتم و یه گاز گنده زدم بهش، اووووف! انچنان دودی ازم بلند شد که خدا میدونه، وحشتناک سوختم!! تا اونجا که راه داشت دوغ خوردم بلکه کمی از سوزش شدید فلفل کم بشه. به شقایق گفتم: من فک کردم میخوای بخوریش! نمیدونستم داری میذاری یه گوشه :-s ! منیره خواست تندی فلفل رو تست کنه، یه گاز کوچولو که زد بهش، اشک از چشماش جاری شد. :دی بعدش خودش گفت: به فلفل حساسیت داره کلا! :دی بریونی خیلی خوشمزه بود با اینکه برای اولین بار بود میخوردمش ولی حسابی بهم چسبید.

.

وسطای خوردن بودیم یهو صدای گوشیم در اومد، اصلا باورم نمیشد ندای عزیز، تماس گرفته! شماره ندا رو داشتم، ولی روم نمیشد تماس بگیرم و بهش بگم من اصفهانم. خوشبختانه ندا خودش اومد به وبلاگم و این قضیه رو کشف کرد. بعدشم با یه تماس کوچیک به اون یکی شماره م و گرفتن شماره ایرانسلم از صادق، برای ساعت دو و نیم تو میدون نقش جهان، یه قرار دوستانه دیگه گذاشتیم. بعد از صرف ناهار و یه پیاده روی کوتاه شقایق از ما جدا شد و رفت. من و منیره هم رفتیم که ندا رو ببینیم.

.
کل بازارچه میدون تعطیل بود؛ من مونده بودم که چه سوغاتی واسه صادق ببرم؟ شب قبل یه بلیط برای ساعت ۴ و نیم رزرو کرده بودم و زمان زیادی باقی نمونده بود،خلاصه وقتی ندا هم به ما ملحق شد و همه جا رو زیر و رو کردیم بلکه چیزی گیر بیارم؛ (ندا همچنان شاکی بود، چرا زود خبرش نکردم، تا بچه های وبلاگ نویس اصفهان رو جمع کنه و همدیگه رو ببینیم). بعد از جستجوی زیاد یه کیف پول چرم قهوه ای رنگ، با یه مجسمه کوچولو خریدم. منیره و ندا اینقد چونه زدن تا دو تومن تخفیف واسه کیف پول گرفتن. : ))))) منم نشستم و فقط نگاشون کردم! :دی
.
خریدم که تمام شد، ندا جان کلی زحمت کشیدن و با ماشینشون ما رو رسوندن به یه کافی نت، اونم چه کافی نتی :دی !!! واسه خاطر اینکه جمعه بودُ همه جا تعطیل بود، رفتیم هتل کوثر :دی تا از کافی نتش استفاده کنیم : ))))) من و منیره به سرعت برق و باد عکس ها رو از دوربین به فلش منتقل کردیم؛ زودی اومدیم بیرون و گفتیم کارمون تموم شده، دختره تعجب کرده بود که چرا این همه کم از نت استفاده کردیم :دی. موقع پایین اومدنی یه نفر رو دیدم، تا برسم دم در هی داشتم فکر میکردم، چرا این همه آشنا بود قیافه ش؟ حالا تو نگو امیر تاجیک بودِ و من نگرفتم! :دی منیره اینقد ذوق کرده بود، هی میگفت عکس بگیریم باهاش، برم بگم؟ منم گفتم برو بگو. ندا اصلا ازش خوشش نمی اومد و نمیخواست عکس بگیره اما به اصرار من، که تو رو خدا تو هم بیا، زشته من تنها بمونم :دی روم نمیشه و غیره، واستاد کنارم و منیره عکس گرفت. بعدش ندا از من و منیره عکس گرفت. :دی
.

داشتیم میرفتیم ترمینال کاوه، ساعت ۴ و بیست دقیقه، ترافیک وحشتناکی هم جلوی یه بیمارستان بود، من کلی استرس داشتم جا نمونم از ماشین. ندا گفت شماره ترمینال رو بگیر و بگو تو ترافیکی، من شماره و داشتم می گرفتم، ندا متوجه شد شماره ترمینال صفه ست؛ منیره میگفت کاوه بلیط رزرو کرده. بعد از تماس متوجه شدیم ای بابا ترمینال صفه بود، نه کاوه. خلاصه اون ترافیک باعث خیر شد تا من سر ساعت به مقصد برسم.

.

الهــــی منیره میگفت، نرو. اشک تو چشاش جمع شده بود. سوار ماشین شدم، حالا زور بهش میگم منیره تو برو ندا دیرش شده، نمیخواستم ناراحتیش رو ببینم، اما به حرفم گوش نداد که نداد…. حرکت کردن ماشین همانا و بسته شدن چشمان من نیز همانا، یه لحظه چشمام رو باز کردم دیدم که واااا ساعت ۶ و من تو ترمینال کاوه ام !!! خلاصه من سر از کار ماشین در نیاوردم. حالا چون موقع اومدنی، اون شب زود رسیدم، من و صادق انتظار داشتیم که دیگه ساعت ۳ همدیگه رو ببینیم و بیاد دنبالم. این اتوبوس و راننده هاشم که دیگه ماشالله داشتن، لعنتی اول و وسط و اخره هر شهری وا میستاد، آی حرصم گرفته بود، آی حرصم گرفته بود …. :| گوشیمم شارژش داشت تموم میشد، گرفتم خاموشش کردم، تا وقتی رسیدم رشت تماسِ صادق بگیرم. :دی بعد تو نگووو من عوض ساعت ۳ باید ساعت ۷ تازه برسم رشـــت!! :دی خلاصه نصف عمر صادق رو به باد دادیم تا گوشیم رو روشن کنم و خبرش کنم که بعله، اتوبوس لعنتی، ترمز نداره و داره ماشینمون رو عوض میکنه تا ما رو برسونه به مقصد.
.
اصفهان گردی - قسمت اولقسمت دوم - قسمت سوم
.
پ.ن۱: این بود سری ماجراهای اصفهان رفتن من، و دیدن منیره، مرجان، آتوسا، شقایق و ندا ( عــــزیـزم، تیکه کلام ندا ). سفر خیلی کوتاه اما بامزه و پر از خاطره بود. با اینکه ندا رو خیلی کم دیدم اما کلی زحمت انداختم گردنش. ایشالا همه دوست جونام میان شمال و جبران میکنم.

.
پ.ن۲: ببخشید که سرتون رو درد آوردم، خیلی راه داشت تا بازم بنویسم، اما به علت دسترسی نداشتن به سیستم سالم و اینترنت، بین نوشته هام تاخیر افتاد به همین دلیل مجبور شدم همه رو یهو بگم و تموم کنم این اصفهان گردی رو! :دی

.
پ.ن۳: پرستووو جات رو خالی کردیما، منیره از تو سبزی خوردن، کنار بریونی، یه سبزی پیدا کرد، که شبیه اواتر جی تاکت بود. همون شبدر سبزه. :دی



 
بهمن
۱۴
    
Posted () in مسافرت on بهمن-۱۴-۱۳۸۷

قبل از رفتنم به اصفهان منیره با آیه، مرجان، و خانومِ آتوسا یه قرار دوستانه ای ترتیب داده بود، بعد از اینکه تصمیم بر این شد من هم به اصفهان برم، منیره عزیز قرار رو به روز بعدش موکول کرد.

من و منیره رفته بودیم سمت سی و سه پُل، مثل اینکه روزهای پنج شنبه و جمعه، خواهران و برادران بسیجی تو خیابون ها و همین طور سمت ۳۰و۳ پل پخش میشن و به همه تذکر میدن: خواهرم حجابت را، برادرم غیرتت را :D !!! موقع رفت به سمت پاساژی که خرید کرده بودم، اتفاق خاصی نیافتاد، اما موقع برگشتن دیدم یکی یه سره کرده و داره میگه: خانوم حجابت؛ خانوم حجابت؛ من با خودم فکر کردم یکی همین جوری داره تریپ مسخره بازی پیاده میکنه، تو نگو جوانک راه افتاده دنبال من و منیره داره به من میگه. بعد از اینکه روم رو کردم طرفش و نگاش کردم راهش رو کشید و رفت. با یه نگاه فهمید که من الان برم خونه چادر سرم میکنم!

.

رفتم سمت دیگه خیابون تا خودمون رو برسونیم به کافی شاپ آرشک، همونجایی که منیره با بقیه دوست جونا قرار گذاشته بود. رفیتم سوار تاکسی شیم، راننده تاکسی جلویی اومد و گفت: این ماشین نه برین سوار ماشین جلویی شین. ما هم رفتیم سمت ماشینش، بعد یهو اون آقای ماشین عقبی اومد در رو گرفتُ من و منیره رو پرت کرد تو جوی آب. (خالی بستما، با این شدت نبود، پیاز داغش رو زیاد کردم. :دی)

.

منیره هم بدو بدو راه افتاد گفت ما پیاده میریم. مرتیکه دو متر پشت سرمون اومد هی داد میزد کجا میرین. منیره هم جواب میداد پیاده میریم. یعنی منیره اگه این کار رو نکرده بودااااا یه دعوای حسابی پیش می اومد. :دی

.

خیابون جلفا و اون سمتی که میرفت سمت کلیسا منو یادِ گلسار رشت انداخت. محل شیکی بود و مغازه های خوشگلی داشت! ما دو تا زودتر از همه رسیدیم، منیره هم که همیشه دست به دوربینه، کلی ازم عکس گرفت ! بعدش مرجانِ عزیز وارد کافی شاپ شد، بعد از اون هم خانوم آتوسا. خیلی آروم و دوست داشتنی بودن، جمع دوستانه خوبی بود. اون وسطا هم یکی تماس گرفت، فکر کردم پاپکِ، همچین بیچاره رو تحویل گرفتیم، بدبخت مزاحمم بود، دیگه ول کن نبود! :دی

.

وقتی از کافی شاپ خارج شدیم چهار نفری رفتیم به سمتِ سی و سه پل! یه عکس چهارنفریه خوشگلم گرفتیم، که عکاسش آقای سطل آشغال بود. (+) تصمیم دارم ظاهرش کنم و با یه قاب خوشگل بزنم زیر عکس من و نیلو و ویدا !!

.

اصفهان گردی – قسمت اولقسمت دوم – ادامه داستان در قسمت بعدی…

.