بایگانی دسته‌ی »مسافرت

بهمن
۱۳

تیتر رو داشته باشین تا بگم چه اتفاقی توی دروازه دولت افتاد. منیره از قبل کاملا شرایط حاکم بر خیابان های اصفهانُ برام توضیح داده بود تا آمادگی داشته باشم. منم خودمُ آماده کرده بودم تا هرگونه اظهار نظر دوستانه ای رو بشنوم. :D منیره داشت منو میبرد سمت میدون نقش جهان* داشتیم دوتایی عرض خیابون رو طی میکردیم، دو تا دخترخانوم از جلومون داشتن رد می شدن، نفر اول برگشت منو نگاه کرد و خندید، من فقط نگاش کردم، یه قدم که جلوتر رفتن محکم با دست زد به بغل دستیش و در گوشش پچ پچ کرد، اونم سریع صورتش رو برگردوند طرف من و لبخند زد. من با حالت :O نگاشون کردم، طاقت نیاوردم و گفتم چــی گفت بهت؟ دخترک برگشته با همون خنده میگه خیلـــــــــــی خوشگلی. منو داری نیشم تا بناگوش باز شد.  حالا هی من خنده، اون دو نفرم خنده  تا خیابون رو طی کنیم و بریم یه ریز خندیدم، به منیره گفتم چقد باحالن اینـــا :دی کلی انرژی مثبت گرفتم :دی !! منیره هم خدا رو شکر میکرد که به خوبی اصفهان گردی رو شروع کردم : ))))))))!

.

اولین جایی که رفتیمُ من شدم مدل عکاسی منیره جان، چهل ستون بود. من هرچقد شمُردم ۲۰ تا ستون بیشتر پیدا نکردم :دی حتی توی حوض جلوی بنا هم نگاه کردم ولی ۲۰ تای دیگه ش نبود که نبود! (+) علتشُ شما می تونین توی عکس ببینین. وقتی وارد کاخ چهل ستون شدیم، یه آقای محترمی به دوربین منیره اشاره کردن و گفتن: بدون فلش عکس بگیرین، منیره هم گفت: فلشش خاموشه و چشم. یه دقیقه بعدش همینکه رفتم با دوربین عکس بگیرم، لعنت شده با فلش عکس گرفت. هـیــــــــــــع مُرده شدم از خجالت. آقاهه سری تکون داد و منم معذرت خواهی کردم. حالا هی دست منیره رو میگیرم میگم بیا بریم دیگه نمونیم اینجا :دی آثار باستانی رو نابود کردم. منیره میگه: خرابکاری کرده چه خجالتم میکشه :دی :دی!!

پ.ن: بقیه داستان باشه در قسمت بعدی

* شقایق بهم گفت: چرا به میدون نقش جهان میگی، میدون امام؟ :دی

بهمن
۱۰

از شانس خوشگلم شارژ گوشیم از رشت خالی شد و مجبور شدم خاموشش کنم وقتیکه رسیدم اصفهان منیره رو خبر کنم بیاد منو پیدا کنه تا گم نشم! :دی  این یعنی اینکه: اینترنت بی اینترنت و توئیت هم بی توئیت!!! دقیقا به همین دلیل تو تمام راه خواب بودم. قرار بود ساعت ۵ – ۵ و نیم برسم ترمینال اصفهان اما باز هم از شانس خوشگلترم ساعت ۳ از اتوبوس پیاده شدم. زنگ منیره زدم طفلی خواب بود و منم کلی عذاب وجدان گرفتم چرا اینقد زود رسیدم تا بیدارش کنم.

.

همچنان با گوشی خاموش سوار تاکسی شدم. همینکه رسیدم دم ورودی ازم کارت خواستن منم که تعطیل بودم. پاکه پاک :دی خواستم دوباره زنگ منیره بزنم گوشیم مْرد :دی حالا خر بیار و باقالی بار کن!! بازم دم اون دو تا آقاهه که دم ورودی بودن گرم گذاشتن برم داخل و گوشیمو بزنم به شارژ و خودشونم تماس گرفتن و متوجه شدن واقعا مهمان منیره جونم هستن و با کلی احترام منو فرستادن تو! :دی  اسمایلی کلاس گذاشتن برای منیره

.

الانم تو سایت خوابگاه پشت به منیره نشستم و دارم پست مینویسم. منیره هم داره واژه های جدید یادم میده. (+) البته میگه به من نگووووو ولی از هر کی که خوشت اومد بگو بهش :دی !!

بهمن
۰۸

 فکر نکنین به خواسته م رسیدم و خوشحالم و واسه همین دوباره دارم اینجا می نویسم، نه!! دقیقا عکس این قضیه رُخ داده، خدا درخواست منو رد کرد، البته خوشحالم که اینطوری شد، آخه اون چیزی که میخواستم صد در صد به ضرر خودم بود. شایدم تا آخر عمرم باید بدبختی می کشیدم و لِه میشدم! :دی عجب دیوانه ای هستم نه؟ جوّ دیگه میگیره یهو!

.

اینا رو بی خیال، اومدم بازم خاطره ثبت کنم و برم، هرچند یه عالمه از خاطره های شیرینم رو در طی این چند روزی که اینجا ننوشتم رو به باد فراموشی سپردم. اما الان دیگه نتونستم تحمل کنم، خلاصه باید نوشت و ثابت کرد: می نویسم، پس هستم!

.

امروز باز هم  به این نتیجه رسیدم که فرندفید هم جای خیلی خوبیه هــــــا! با چند عدد کامنت رد و بدل شده بین من و منیره جون، و در نهایت هم با یه تماس کوچیک، مُخ صادق جون برای رفتن به اصفهان و در آغوش گرفتن (پریدن تو بغل) منیره، زده شد!! فردا ساعت چهار و نیم میرم سمت اصفِهون! 

.

پی نوشت: داشته باشید گزارش کامل را از منیره خانُم! :دی

مهر
۲۰

الان من در اوج چت کردن هستم! آخه رو سیستم خودم نیستم و فقط دستم به جی تاک بنده! یه جورایی هم احساس میکنم ویندوز داره منو میخوره یا شایدم وقتی دستم به سیستم خودم برسه سیستمم منو بخوره. اسمایلی خیانت و اینا…

علاوه بر جی تاک با اکانت فرندفید همسر گرامی نیز لایک می زنیم و کامنت می گذاریم! اسمایلی بدجنس گری.

امشب میریم سمت تهروون! :دی اگه خدا بخواد فردا کلی از دوست جونا رو در همایش خواهم دید. الان من اخره انرژی مثبت هستمااااا هیشکی نمیتونه منو کنترل کنه. با سرعت ما فوق صوت و نور و خورشید و ماه و ستاره ( ایش دیشب سریال یوسف پیامبر رو دیدین؟ بازیگرش اصلا از نظر من خوشگل نیست ) تایپ میکنم. ای واااای برم دیگه از این اینترنت. خستمه.

تیر
۲۹

دیروز از اینور گیلان رفتیم اون ورش، اون ورش یعنی ماسوله! برای ناهار کنار جاده ما بین رودخونه و کوه موندیم. بعد از ظهر هم رفتیم رو پشت بومای خونه های مردم راه رفتیم! خیلی قشنگ بود.

بازارچه هاشو دوست داشتم! مخصوصا زیور آلاتش رو که اکثرا از سنگ های خوشگل بودن. برای خودم یه گردنبد فیروزه ای خریدم. چه همه ترشک و آلوچه های ترش خوشمزه داشتن وای وای وای خیلی خوشمزه بودن! یه جا هم آش رشته داشتن نتونستم جلو خودمو بگیرم با اینکه خیلی حساسم رو اینکه غذا رو کی درست کرده اما واقعا نتونستم جلو خودمو بگیرم! دو سه تا دختربچه کوشولو داشتن می فروختنش دیدم تر تمیزن دلم یهو خواستش! هنوز مزه ش تو دهنمه.

شب هم کوبیدم رفتیم دریا، تمامی راههای ورودی به دریا رو بسته بودن تو هر کوچه ای هم سه تا مامور واستاده بود و ماشین ها رو به سمت خارج شدن از محوطه هدایت می کردن. ما هم محو تماشای زورگویی هاشون بودیم که یه ماشین اشاره زد و به مسیر دیگه رو نشونمون داد!

خلاصه با کلی مکافات رسیدیم به لب دریا اما چه فایده هیچ مکانی برای خرید شام وجود نداشت. بعد از نیم ساعت تصمیم به زورگویی گرفتیم! با ماشین رفتیم جلو آقایان مامور نیروی انتظامی گفتیم میخوایم بریم تو!!! هی اونا میگفتن نه ما میگفتیم آره! اخرشم خسته شدن گفتن بفرما ماشین از وسط بردار برو داخل ببینم میتونی بری یا نه. با چه بدبختی اون کوچه ها طی شد، سر هر نبشی دو تا مامور رو راضی کردیم اما چه فایده دو تا گوسفند در اخرین لحظه حالمونو گرفتن. پشت سر یه ۲۰۶ بودیم که تا اون پیچید ما هم خواستیم بپیچیم اون رد شد ما نپیچیدیم یعنی پیچیدیم اما رد نشدیم!!! و به کل پیچونده شدیم سره جای اول! :D

با حالتی بسیار بسیار ضایع رسیدم سر خیابون! سعی کردیم سوت زنان رد شیم اما نشد. بعد از صحبت و اینا که چرا اخه بستین راهو از اون ور که مشخص کاملا خلوته و اینا!!! گفتن یه چیزی میگیم ناراحت نشین شما خانواده  هستین بهتره که نرین داخل! :| ما هم حرف گوش کن رفتیم اون یکی ماشین رو هم خبر کردیم که بریم تو شهر شام بخوریم.

خیلی خوش گذشت مخصوصا تیکه های رانندگی در شب و موزیک و …. !

دی
۲۰

سفر به شاهین دژ٬ به همراه همسر عزیزم! :X

دسته‌ی: مسافرت  برچسب‌:  بدون دیدگاه
آبان
۰۳

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای … این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است


ســهــراب

پ.ن: دو روزی رفتم تهران، پیشه داداشی جونم ! بعد از اون هم چالوس و رامسر و …..! جاتون خالی خوش گذشت، اما امروز بد تموم شد . « عیـــد رو به همــتون تبریک میگم»

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران