<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Sober &#187; بازی وبلاگی</title>
	<atom:link href="http://www.sober.ir/category/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sober.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 24 Jul 2010 11:54:15 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>شرط ازدواج</title>
		<link>http://www.sober.ir/1389/03/17/%d8%b4%d8%b1%d8%b7-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1389/03/17/%d8%b4%d8%b1%d8%b7-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jun 2010 07:47:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[حدیثه :دی]]></category>
		<category><![CDATA[شرط ازداوج]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ‌نویسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sober.ir/?p=2188</guid>
		<description><![CDATA[از اونجایی که ازدواج حق طبیعی و مسلم هر انسانی هست، از همونجا هم زور گفتنِ زن برای اینکه ببینه شوهرش چقد دوسش داره هم حق طبیعیِ هر خانومی هست! روشن شده بید؟ تو این قضیه، من فقط و فقط خودم رو دارم ملاک قرار می‌دم و حرفایی رو که می‌زنم همه‌ش از طرف خودم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">از اونجایی که ازدواج حق طبیعی و مسلم هر انسانی هست، از همونجا هم زور گفتنِ زن برای اینکه ببینه شوهرش چقد دوسش داره هم حق طبیعیِ هر خانومی هست! روشن شده بید؟ <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif" alt="" width="16" height="15" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تو این قضیه، من فقط و فقط خودم رو دارم ملاک قرار می‌دم و حرفایی رو که می‌زنم همه‌ش از طرف خودم هستش‌ها. یه وقت خانومای دیگه بهم خُرده نگیرن. <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif" alt="" width="36" height="37" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">از اونجایی که من آدمی لوس و حساس می‌باشم، از همونجا هم بعضی وقتا واسه اینکه ببینم مثلا <a href="http://blognevesht.ir" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">صادق</span></a> چقده دوستم داره، زور می‌گم بهش!  وچون اصولا زورگویی‌هام سرِ مسائلِ کاملا غیرمنطقی هستش، همیشه با واکنش بدِ صادق مواجه می‌شم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">من این مُدلی هستم، وقتی می‌بینم مثلا به کتابش علاقه زیادی داره، دوس دارم ببینم بین من و کتاب کدومش رو انتخاب می‌کنه. این انتخاب هم باید با از بین بردن مثلا کتاب به من ثابت بشه! <strong>طفلی صادق <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/148fs542321.gif" alt="" width="38" height="22" /><br />
</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اون اوایل عقدمون بود فکر کنم، که دیدم چطور <a href="http://blognevesht.ir" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">وبلاگش</span></a> رو می‌پرسته، منم از گام اول شروع کردم! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gif" alt="" width="36" height="19" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- منو بیشتر دوس داری یا وبلاگتُ؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- چرا تو پستت اسم یه دختر دیگه‌س؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- اصن نباید در مورد مثلا فلان موضوع بنویسی!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- اگه یه روز بخوای بین من و وبلاگت یکی رو انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب می‌کنی؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- هـــا؟ آره می‌دونستم وبلاگت واست مهم‌تره. اونُ بیشتر دوس داری.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- اصلا وبلاگت بشه زنت! منو چیکار داری.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- نمیخوام نمیخوام نمیخوااااام !! نباید دیگه تو وبلاگت بنویسی!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اوف! دقت که دارین، سوالات و درخواست‌ها همه‌ش غیر منطقی هستش. حالا فکر کنین همسر شما آدمی کاملا منطقی باشه. تصورش خیلی وحشتناکِ جواب ‌هایی رو ازش دریافت کنین که کاملا بر خلافِ میل‌تونِ که هیچ، با دلیل و منطق هم بخواد توجیحش کنه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">این‌جاست که لج‌بازی‌های من گُل می‌کنه!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">نمی‌خوام نمی‌خوام اصلا باید ببندی وبلاگتُ باید ببندی، نباید بنویسی <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/studsmatta.gif" alt="" width="37" height="45" /> من نمی‌دونم <strong>یا من یا وبلاگت</strong>. <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/154fs232528.gif" alt="" width="30" height="23" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">فک می‌کنم درکِ این مسئله خیلی واسه آقایون سخت باشه، که خانوما، حالا نه همه، مثلا خانومایی مثل من با اینکه خودشون شاید دقیقا شرایط رو لمس کردن و درک می‌کنن باز هم خواسته های نامعقول داشته باشن. مثلا خودم وبلاگ می‌نوشتم و ۲۴ ساعتِ تو نت وول می‌خوردم بازم می‌گفتم تو نباید وبلاگ بنویسی! :دی حالا شما زیاد سخت نگیرین، یه چیزی هست خودش میاد میره! :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">صادق <a href="http://www.blognevesht.ir/1388/10/27/marriage-with-blog-taste/" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">اینجا</span></a> به قضیه از این دید نگاه کرده:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">شکی نیست که اگه من شرایطی رو به وجود نمی‌آوردم که  موجب رنجش خاطر حدیث بشه، او هم مجبور نمی‌شد تا روی نقطه ضعف من دست  بذاره. لذا راهکار درست این مشکل از نظر من اینه که به جای دامن زدن به  بحران، در پی بر طرف کردن اصطحکاک‌های قبلی که موجب به وجود اومدن  گزینه‌های جدید شده بر بیایم. البته عملی کردن این راهکار برای دو طرفی که  در گود هستند، خصوصاً در روزهای اول خیلی سخت و متمایل به ناممکن خواهد  بود. اما به هر حال جنگ اجتناب ناپذیری است که بعضی اوقات فقط باید تجربه‌ش  کرد!</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0078;">#</span> شرایط به‌وجود اومده در اون زمان‌ها فقط این بود که تو جواب دادن به این سوال که اگه بخوای بین من و وبلاگت یکی رو انتخاب کنی کدومُ انتخاب می‌کنی؟ مِن مِن کردی و قاطع جوابم رو ندادی! :دی هنوزم این اخلاق در من وجود داره‌ها. حالا اگه خیلی محکم جوابم رو می گرفتم، دیگه رو اون قضیه پافشاری نمی‌کردم! و خودم حرفِ خودم رو پس می‌‌گرفتم. من همچین آدمی هستم فهمیده بودین؟ <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gif" alt="" width="36" height="19" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">و یک نکته:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بعد از اینکه رابطه‌ی حدیث با دوست پسرش به هم خورد،  جا برای من بازتر شد!</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0078;">#</span> صادق جون همچین گفت، مردم فک کردن من چه همه مثلا با اون یارو دوست بودم. سر و ته یکی دو ماه یه رابطه جدی داشتم! که همه‌ش سه دفعه بیرون رفته بودم، اونم با حضور دوستام. پوف! :دی خیلی جدی نبود در کُل.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تعدادی از دوستان هم تو <a title="شرط ازدواج" href="http://cafeclick.ir/?p=37" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">پستی</span></a> که ماهان دی‌ماه سال گذشته نوشته بود، گفتن که حتما همسرشون رو وبلاگ‌نویس می‌کنن تا دست از سرشون برداره. بیخیال شین تو رو خدا. خانومی که بخواد گیر بده به شوهرم واسه اینکه دوست داشتن رو از دل و روده‌ش بکشه بیرون، وبلاگ نویسم باشه بازم گیر میده. خودم یه نمونه‌ش بودم دیگه!! پس واسه اینکه خودتون کارتون راحت‌تر پیش بره، به زور شرط وبلاگ نویس بودنِ خانوم رو توی لیست شرایط‌تون قرار ندین، یا به زور بنده خدا رو وبلاگ‌نویس نکنین!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0078;">پی‌نوشت</span>: وای! شرمنده‌م <a href="http://cafeclick.ir" target="_blank"><span style="color: #ff0078;">ماهان</span></a> جان! نمی‌دونم هنوز مزدوج شدی یا نه؟ :دی ببخش که بعد از گذشت این همه ماه تازه توی بازی وبلاگیت شرکت کردم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0078;">تاکیدنوشت</span>: بازم می‌گم، من اینجوری هستما! فقط جوابی که در لحظه اول می‌گیرم واسم مهمه و اگه جواب باب میلم باشه، هرچند که سوالم غیر مطقیِ دیگه بی‌خیالِ کل ماجرا می‌شم! مسخره‌ست؟ خودم می‌دونم درخواست یا سوالم غیرمنطقیِ، ولی باز جوابی می‌خوام که بابِ میلم باشه!!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0078;">دعانوشت</span>: واقعا خدا رو شکر می‌کنم، یه جورایی در و تخته رو با هم جور آورده. وگرنه کی می‌تونست باهام زندگی کنه و اجازه بده اینقد راحت تو اینترنت فعالیت کنم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">شما که دیگه بهتر می‌دونین دیدِ ملتی که هیچی از اینترنت بلد نیستن، یا فقط چت کردنش رو می‌دونن چطوریه نسبت به ماها. خودمُ می‌گما، وقتی با گوشیم آنلاین بودم یا همه‌ش سرِکلاسام با گوشی وَر می‌رفتم و توئیت می‌کردم، بارها و بارها از دوستانم شنیدم که می‌گفتن:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">شوهر داری اینترنت می‌ری؟ شوهرت می‌دونه؟ چت می‌کنی همه‌ش؟ واااا تو که شوهر داری دیگه چرا می ری اینترت. گیر نمی‌ده شوهرت ؟!؟!؟! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/shame.gif" alt="" width="72" height="42" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">مُخ آدم رسما می‌پاشه رو آسفالت با همچین آدمایی دهن به دهن بشی و دو ساعت توضیح بدی، آقامون هرجا اکانت دارم اکانت داره، توئیتر اصن میدونی چــــــــــــی هست؟ولم کرده باشین تو رو خدا!!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">کلا به یه چشم دیگه بهتون نگاه می‌کنن دیگه. الان یادِ حرفاشون می‌افتما، خنده‌م می‌گیره! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif" alt="" width="19" height="21" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1389/03/17/%d8%b4%d8%b1%d8%b7-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباید انجام دهد؟</title>
		<link>http://www.sober.ir/1388/03/12/%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3-%d8%ac%d9%85%d9%87%d9%88%d8%b1-%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d8%a7/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1388/03/12/%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3-%d8%ac%d9%85%d9%87%d9%88%d8%b1-%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 06:10:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[رئیس جمهور]]></category>
		<category><![CDATA[نبایدها]]></category>
		<category><![CDATA[وطن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sober.ir/?p=1718</guid>
		<description><![CDATA[رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباید انجام دهد؟ خیلی بهش فکر کردم. اگه بخوام خیلی جزئی بهش نگاه کنم، صدها کار رو می تونم اینجا لیست کنم، که نباید انجامشون بده. اما همش یه نباید تو ذهنمه و به نظرم اگه همین نباید رو انجام نده، خودش خیلیه و از خیلی نباید های دیگه جلوگیری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><a href="http://www.blognevesht.com/1388/03/11/president-shouldnt-do" target="_blank">رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباید انجام دهد؟</a> خیلی بهش فکر کردم. اگه بخوام خیلی جزئی بهش نگاه کنم، صدها کار رو می تونم اینجا لیست کنم، که نباید انجامشون بده. اما همش یه نباید تو ذهنمه و به نظرم اگه همین نباید رو انجام نده، خودش خیلیه و از خیلی نباید های دیگه جلوگیری میکنه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>به نظرم، رئیس جمهور آینده مملکتم، نباید به وطن _ایرانم_ و هموطنانم خیانت کنه! </strong>حالا معنا و مفهوم این خیانت رو به خودش واگذار میکنم، تا هر جوری که میخواد برداشت کنه، خودمم به چند موردش اشاره میکنم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">به نظر من، این خیانت میتونه به معنای پست جلوه دادن وطنم در سطح جهانی باشه. میتونه دیوانه و احمق جلوه دادن خودش، که نماینده مملکتم هست، در تمام دنیا باشه. میتونه بازی با افکار و اذهان عمومی و دروغ تحویل دادن به جامعه باشه. میتونه  محروم کردن یک عده و یک قشر در جامعه از زندگی خوب و ایده آل باشه، اونم بخاطر ادبیات نامناسبش! میتونه به تاراج بردن مملکت و دادن آب و خاکش به دولتمردانِ دیگه تا گندکاری هایی که قبلا وجود داشته یا به وجود آورده رو بپوشونه و خیلی از چیزهای دیگه &#8230;</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><strong> رئیس جمهور آینده مملکتم، نباید!! چشمهایش را ببندد و دهانش را باز کند!! </strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gif" alt="" width="36" height="37" /></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><strong><span style="color: #008000;">به امید آینده ای سبز</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پ.ن: وطن کیه؟ وطن چیه؟  لالایی بچه گیه. وطن، توی وطن منم، منم که پرپر میزنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1388/03/12/%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3-%d8%ac%d9%85%d9%87%d9%88%d8%b1-%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a7%d9%86%d8%ac%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دلم میگیره وقتی &#8230;</title>
		<link>http://www.sober.ir/1388/01/18/%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%85%db%8c%da%af%db%8c%d8%b1%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-2/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1388/01/18/%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%85%db%8c%da%af%db%8c%d8%b1%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Apr 2009 06:16:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator></dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[دل نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=1289</guid>
		<description><![CDATA[سپیده، برای دیوانه کامنتی گذاشته: اگه با روانشناسی فروید آشنایی داشته باشی می فهمی که در اینجا منظور از من همان نهاده که دنبال لذته و خود همان ایگو یا منه که منطقیه و شما هم میتونه همان فرا خود یا وجدان یا اخلاقیات باشه. بعدشم منو به این بازی دعوت کرده، دلم میگیره وقتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><a href="http://www.mosaferan.blogfa.com/" target="_blank">سپیده</a>، برای<a href="http://sad-eye-never-lie.com/1387/11/29/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87/#comments" target="_blank"> دیوانه </a>کامنتی گذاشته: اگه با روانشناسی فروید آشنایی داشته باشی می فهمی که در اینجا منظور از من همان نهاده که دنبال لذته و خود همان ایگو یا منه که منطقیه و شما هم میتونه همان فرا خود یا وجدان یا اخلاقیات باشه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بعدشم منو به این بازی دعوت کرده، دلم میگیره وقتی &#8230;.</p>
<ul>
<li dir="rtl">خیلی زود فراموش میشم.</li>
<li dir="rtl">کسی دیگه جایگزین من میشه.</li>
<li dir="rtl">نمیتونم احساساتم رو بیان کنم.</li>
<li dir="rtl">نمیتونم نقش یه دوست خوبُ بازی کنم.</li>
<li dir="rtl">خودسانسوری میکنم.</li>
<li dir="rtl">بعد از ایجاد یه رابطه صمیمانه، براحتی از همه چی دور میشم.</li>
<li dir="rtl">میبینم دوستی تو با من، مث دوستی تو با بقیه س.</li>
<li dir="rtl">میبینم هیچ فرقی بین من و دیگران نمیذاری.</li>
<li dir="rtl">فهمیده نمیشم.</li>
<li dir="rtl">اونجوری که باید و شاید متوجه منظورم نمیشی.</li>
<li dir="rtl">نمیتونم برای تک تک مطالبتون کامنت بذارم. با اینکه تمام سعی م بر اینه همه رو بخونم و میخونم.</li>
<li dir="rtl">قولی میدم و فراموشش میکنم.</li>
<li dir="rtl">نمی نویسم و نمیتونم بنویسم.</li>
<li dir="rtl">به حوضِ تو حیاطِ خونه مون تو ایرانشهر فکر میکنم.</li>
<li dir="rtl">مثِ الان ناراحتم و هیشکی نیست آرومم کنه!</li>
</ul>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پ.ن: هر کی خواست این بازی رو انجام بده. دوس دارم بدونم دل شماها چه زمانی گرفته میشه؟!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">درخواست: یه درخواست دارم از خیلی ها، اما روم نمیشه بگم. حس میکنم خیلی زشته یه جورایی پررویی به حساب میاد. از یه طرفی هم فکر میکنم ممکنه دلخوری پیش بیاد. آخه زمان کوتاهه و تعداد افراد بالا. <img src='http://www.sober.ir/smilies/yahoo_sad.gif' alt='&#58;&#40;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#58;&#40;' /> نمیدونم بگم یا نه؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دل نوشت: بالاخره اسفند اومد. کجاس نیلویم؟ که واسم روزشماری کنه؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>تاریخ اصلی پست </strong>: ۱ اسفند ۱۳۸۷</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="text-decoration: line-through;">امروز نوشت: درخواستم این بود، که تا روز تولدم، یه نفر از دوستان وبلاگیم، وبلاگم رو به روز کنه!</span> <img src='http://www.sober.ir/smilies/yahoo_batting.gif' alt='&#59;&#59;&#41;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#59;&#59;&#41;' /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1388/01/18/%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%85%db%8c%da%af%db%8c%d8%b1%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقتی حدیثه کوچک بود</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/11/23/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%ad%d8%af%db%8c%d8%ab%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/11/23/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%ad%d8%af%db%8c%d8%ab%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 13:58:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator></dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[آلبوم]]></category>
		<category><![CDATA[حدیثه]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[نی نی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=1093</guid>
		<description><![CDATA[آهای خونه دار، آهای بچه دار، آهای  آقا و خانومِ وبلاگنویس :دی عکسای نی نی گولی هات رو بردارُ بیار، بیاین اینجا که عمو هوشنگ یه بازی راه انداخته. تو این بازی چند تا قانون داریم، هر کی میخواد بازی کنه باید حتما رعایتشون کنه، حواستون باشه هــا! نکات بازی : ۱- اسم پست خودتون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">آهای خونه دار، آهای بچه دار، آهای  آقا و خانومِ وبلاگنویس :دی عکسای نی نی گولی هات رو بردارُ بیار، بیاین اینجا که <a href="http://houshang.wordpress.com/2009/02/10/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b9%d9%85%d9%88-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d8%a8%d9%88%d8%af-2/" target="_blank">عمو هوشنگ</a> یه بازی راه انداخته. تو این بازی چند تا قانون داریم، هر کی میخواد بازی کنه باید حتما رعایتشون کنه، حواستون باشه هــا!</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="aligncenter" title="حدیثه" src="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/baby/hadi3-nini.jpg" alt="" width="320" height="315" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">نکات بازی :</p>
<p>۱- اسم پست خودتون رو میگذارید “وقتی —- کوچک بود” وبجای —- اسم وبلاگ یا اسم خودتون رو میگذارید<br />
۲- اگه عکس کودکی خودتون رو دارید که هیچ، اگه ندارید از آلبوم عکس خودتون چند تا عکس انتخاب میکنید<br />
۳- عکسها رو می برید سر کوچه اسکن میگیرید یا با دوربین از شون عکس میگیرید<br />
۴- حداقل باید ۳ تا عکس بگذارید<br />
۵- سعی کنید توی عکس آدم بزرگ نباشه</p>
<p><span id="more-1093"></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حدیثه وقتی یه ماهه بود! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif" alt="" width="28" height="31" /></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="alignnone" title="حدیثه" src="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/baby/hadi3-01.jpg" alt="" width="331" height="472" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">ها؟ چیه؟ چرا همچین نگام میکنی؟ خُ زیادی درشت بودم : ))))) نگاه نداره که :پی. قبل من دو تا نی نی گولوی دختر تو شکم مامانم مُرده بودن، منم بعد از اونا نمیخواستم پامو بذارم به این دنیا، اما به زور جراحی هم که بود، خدا با یه پس گردنی منو از اون بالا، از تو آسمونا انداختتم پایین. <img src='http://www.sober.ir/smilies/yahoo_bigsmile.gif' alt='&#58;&#68;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#58;&#68;' /><br />
<span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="alignnone" title="حدیثه" src="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/baby/hadi3-02.jpg" alt="" width="226" height="521" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اینجا حدیث یه ساله و اندی عمر داشت! اوخی عشقولکِ منِ <img src='http://www.sober.ir/smilies/yahoo_kiss.gif' alt='&#58;&#45;&#42;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#58;&#45;&#42;' /> دوسم دارم :دی !!! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/dancegirl2.gif" alt="" width="36" height="34" /><br />
<span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="alignnone" title="حدیثه" src="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/baby/hadi3-03.jpg" alt="" width="168" height="217" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حالا این عکس سه در چهار خیلی جالبِ، قبل من هر کی عکس از بچه گیاش داره، با موی پریشون و زلف سیاهه<img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/hippie4.gif" alt="" width="33" height="33" />، به ما که رسید، همه چادر سر کردن!!! سرِ منِ نی نیِ کوچولو هم روسری گذاشتن. به عمق این حرکت فکر میکنم می بینم که چقـــدر دردناکِ.<br />
<span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="alignnone" title="حدیثه" src="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/baby/hadi3-04.jpg" alt="" width="304" height="473" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اینم یه عکسِ نصفه نیمه صورتی از خودم و عروسکم :دی اهوازه اینجا، کاملا اون روزا رو بخاطر دارم. این عروسکِ تو دستمم تا سوم راهنمایی داشتم، اما نمیدونم چطور شد که گُم شد!<br />
<span style="color: #ffffff;">.</span><br />
از طرف من هر کی اینجا کامنت میذاره، یا اینو میخونه، به بازی دعوتِ. ولی چون میدونم همه عکساشونُ رو نمیکنن اسم چند نفرُ رسما اینجا نام می برم. <a href="http://monire.ir" target="_blank">منیره</a>، <a href="http://weblog.mehraban.ir/" target="_blank">بابک</a>، <a href="http://www.zerobit.ir/" target="_blank">ایلیا</a>، <a href="http://vashka.wordpress.com/" target="_blank">حامد</a>، <a href="http://parastoooo.blogfa.com/" target="_blank">پرستوو</a>، <a href="http://aliha.ir/" target="_blank">علیها</a>! زود باشینا، من منتظر عکساتون هستم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پ.ن: عمو هوشنگ ازم خواستن، <a href="http://mumbojumbo.ir/" target="_blank">حضرت والا مامبو جامبو </a>رو به این بازی دعوت کنم. حضرت والا، من و عمو مشتاقانه، منتظر بمونیم آیا؟<img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/cancan.gif" alt="" width="86" height="47" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/11/23/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%ad%d8%af%db%8c%d8%ab%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چند عکس از دسکتاپ های من</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/10/16/my-desktops/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/10/16/my-desktops/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Jan 2009 10:44:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator></dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[desktop]]></category>
		<category><![CDATA[pc]]></category>
		<category><![CDATA[آق فری]]></category>
		<category><![CDATA[اسکرین شات]]></category>
		<category><![CDATA[اوبونتو]]></category>
		<category><![CDATA[بازی]]></category>
		<category><![CDATA[جاوید]]></category>
		<category><![CDATA[دسک تاپ]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم من]]></category>
		<category><![CDATA[صورتی]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[فرندفید]]></category>
		<category><![CDATA[مازوخ]]></category>
		<category><![CDATA[ماوس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=943</guid>
		<description><![CDATA[عمو هوشنگ ۴ ساله، که تا چند وقت دیگه ۵ ساله میشه، یه بازی جدید یاد گرفتن و یادِ منم دادن! هدف از این بازی برطرف کردن حسِ کنجکاوی می باشد! :دی من از پشت این سیستم وبلاگ میخونم و وبلاگ می نویسم! برچسبای اوبونتو رو دارین؟ :دی آخره کلاسِ هـــا حرف نداره! :دی با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><a href="http://www.houshang.wordpress.com/" target="_blank">عمو هوشنگ ۴ ساله</a>، که تا چند وقت دیگه ۵ ساله میشه، یه بازی جدید یاد گرفتن و یادِ منم دادن! هدف از این بازی برطرف کردن حسِ کنجکاوی می باشد! :دی</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a href="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/Screenshot/Screenshot1.jpg"><img class="aligncenter" src="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/Screenshot/Screenshot1.jpg" alt="" width="259" height="346" /></a></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">من از پشت این سیستم وبلاگ میخونم و وبلاگ می نویسم! برچسبای اوبونتو رو دارین؟ :دی آخره کلاسِ هـــا حرف نداره! :دی با سی.دی که ثبت نام کرده بودم اومد، منم درجا یکیشو چسبوندم رو جلد جزوه هام، یکیشم رو میز و یکی دیگه هم رو کِیس! یه دونه دیگه هم مونده که نگه داشتم برا روز مبادا : ))  عکس دسک تاپم انداختم اون بالا، یکی بهترین دسک تاپاییِ که داشتم!! اون ماوس خوشگلمم که کاملا واضحِ و نیاز به توضیح نداره. <img src='http://www.sober.ir/smilies/yahoo_love.gif' alt='&#58;&#120;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#58;&#120;' /></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span id="more-943"></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">میخوام تو این بازی یکمی دست کاری کنم و یه چند تا عکس دیگه رو کنم، یادش بخیر واسه اوایل <a href="http://friendfeed.com/" target="_blank">فرندفیدِ</a>، چه بازیهایی که راه نمی داختیم توش!</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a href="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/Screenshot/Screenshot2.jpg"><img class="aligncenter" src="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/Screenshot/Screenshot2.jpg" alt="" width="299" height="224" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">این دسک تاپِ منِ زمانیکه همه یه عکس از صفحه نمایششون میذاشتن و <a href="http://friendfeed.com/mazoox" target="_blank">مازوخ </a>بهشون نمره میداد! :دی خیلی خوشگل بود واسه من، مگه نه؟ <img src='http://www.sober.ir/smilies/yahoo_bigsmile.gif' alt='&#58;&#68;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#58;&#68;' /></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a href="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/Screenshot/Screenshot3.jpg"><img class="aligncenter" src="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/Screenshot/Screenshot3.jpg" alt="" width="266" height="374" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تو این بازی هم باید پامونو می ذاشتم جلوی عکس پای نفر قبلی که پاشو گذاشته بود جلوی پای اون یکی قبلیه : ))) اول <a href="http://friendfeed.com/aqfery" target="_blank">آق فری</a> بازی رو شروع کرد، بعد <a href="http://friendfeed.com/mazoox" target="_blank">مازوخ</a>، تو عکسِ <a href="http://friendfeed.com/jaavid" target="_blank">جاوید</a> مشخصِ، بعدش پای من هست جلوی عکس پای جاوید! هـــی هـــــی یادش بخیـــــــــــر چه دورانی بود. من عاشق این تم فایرفاکس بودم.</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a href="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/Screenshot/Screenshot4.jpg"><img class="aligncenter" src="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/Screenshot/Screenshot4.jpg" alt="" width="346" height="276" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حالا اینو کی گرفتم؟ زمانی که میخواستم دسک تاپم رو سرِ یه موضوعی به یکی از دوستای خارجکیم نشون بدم، کلی معذرت خواهی کردم واسه شلوغ بودن دسک تاپم!  اونم یه عکس فرستاد از بک گراندش، که حسابی فکَم خورد زمین، <a href="http://sad-eye-never-lie.persiangig.com/new-host/Screenshot/win2000.jpeg" target="_blank">ببینین</a>!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">در آخر هم <a href="http://www.scrnshots.com/users/SadEye/screenshots/26450" target="_blank">ببینید </a>اولین دسک تاپِ محیط اوبونتوی منُ در <a href="http://www.scrnshots.com" target="_blank">اسکرین شات</a>! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif" alt="" width="28" height="31" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/10/16/my-desktops/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زنجیر کردن</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/09/25/manacle/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/09/25/manacle/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Dec 2008 13:10:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator></dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[حلقه]]></category>
		<category><![CDATA[زنجیر]]></category>
		<category><![CDATA[قالب]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ نویسان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=839</guid>
		<description><![CDATA[امروز تو گودر بودم هی فید دوستانو شخم میزدم، می دیدم که همه  زنجیر شدن به همدیگه. گفتم الان بهترین موقعیته که منم دعوت عمو هوشنگ و لابدان رو قبول کنم، آخه درست نیست آدم دست رد به سینه دوستانش بزنه! من یه نفرم خودمو به زور زنجیر میکنم به چند نفر! مورد که نداره؟ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">امروز تو گودر بودم هی فید دوستانو شخم میزدم، می دیدم که همه  زنجیر شدن به همدیگه. گفتم الان بهترین موقعیته که منم دعوت عمو <a href="http://houshang.wordpress.com/2008/12/12/%D8%B9%D9%85%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C/" target="_blank">هوشنگ </a>و <a href="http://labdan.wordpress.com/2008/12/14/zanjir/" target="_blank">لابدان</a> رو قبول کنم، آخه درست نیست آدم دست رد به سینه دوستانش بزنه!</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="size-full wp-image-841 alignnone" title="manacle" src="http://sad-eye-never-lie.com/wp-content/uploads/2008/12/manacle.jpg" alt="manacle" width="283" height="94" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">من یه نفرم خودمو به زور زنجیر میکنم به چند نفر! مورد که نداره؟ خوابمم داره اِهین. اِهین.<img class="alignnone" src="http://kay.smiley.free.fr/images/6259.gif" alt="" width="61" height="71" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">در ابتدا یه حلقه زنجیر وصل میکنم به <a href="http://blognevesht.com" target="_blank">همسر </a>گرامی، خلاصه هر چی باشه مردی گفتن، آقایی گفتن، سروری گفتن. (اسمایلی گول مالیدن برای رسیدن به مقاصد ثانویه) :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حلقه دوم رو وصل میکنم به قالب خوشگل خانوم <a href="http://missmarpel.blogfa.com/" target="_blank">مارپل</a>. کُشته مُرده قالب صورتی و نازش هستم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حلقه سوم وصل میشه به؟ هوم! عمو <a href="http://houshang.wordpress.com/" target="_blank">هوشنگ </a>به خاطر موزیک های باحالی که بهم معرفی میکنه و منم همش بیرون بهشون گوش میدم. مخصوصا تو مسیر خسته کننده دانشگاه. اوه اینم بگم تا عقده ای نشدم. یه روز تونستم با گوش دادن به آهنگای <a href="http://albumnow.persianblog.ir/post/195" target="_blank">Nickelback</a> چند ساعتی رانندگی کنم اونم بدون کوچکترین خطایی. خیلی بهم چسبید! صادقم اصلا تو مسیر نترسید! (<a href="http://sad-eye-never-lie.com/1387/04/12/%DA%AF%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C/" target="_blank">+</a>)</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حلقه چهارم رو هم میندازیم به حرمسرا و مطالب جالب و نَخسته کننده حضرت والا <a href="http://mumbojumbo.ir/" target="_blank">مامبوجامبو</a>! :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">این بود از بازی امروز. باشد که رستگار شویم&#8230; خوابم داره. خوابم داره. خوابم داره. <img class="alignnone" src="http://kay.smiley.free.fr/images/7158.gif" alt="" width="37" height="45" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">برای دوست جون ها <a href="http://monire.ir" target="_blank">منیره </a>، <a href="http://www.zerobit.ir/" target="_blank">ایلیا </a>، <a href="http://parastoooo.blogfa.com/" target="_blank">پرستو </a>، <a href="http://emin.ir/" target="_blank">امین </a>، <a href="http://aliha.wordpress.com/" target="_blank">علیرضا </a>، <a href="http://www.naznazi.wordpress.com/" target="_blank">نازنازی </a>، <a href="http://pert.blogfa.com/" target="_blank">محمد </a>، <a href="http://maryamss.wordpress.com/" target="_blank">مریم </a>،  مابقی که دوست دارن به مدت یکسال به کسی توی اینترنت زنجیر بشن، کارت دعوت می فرستم، تا تو این بازی شرکت کنند! اسمایلی درست کردن موشک و پرت کردنش سمت وبلاگهاشون.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/09/25/manacle/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بزرگترین ترس‌های حدیثه</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/08/27/my-big-fray/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/08/27/my-big-fray/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 10:40:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator></dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[آب]]></category>
		<category><![CDATA[ترس]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[دریا]]></category>
		<category><![CDATA[شنا]]></category>
		<category><![CDATA[صادق]]></category>
		<category><![CDATA[مار]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[وحشتناک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=713</guid>
		<description><![CDATA[مار !!! به هیچ وجه نمی‌تونم ترسِ خودم رو نسبت به این موجود زشت بیان کنم. فقط صادق تا حدودی از ترسیدن من خبر داره، حتی حرف زدن در مورد این موجود زشت، باعث می‌شه یهو بترسم و تکون بخورم. قلبم می ایسته. کابوس می‌بینم. دریا و آب !!! راهنمایی بودم با گروهی از سمت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>مار</strong> !!!</p>
<p style="text-align: justify;">به هیچ وجه نمی‌تونم ترسِ خودم رو نسبت به این موجود زشت بیان کنم. فقط صادق تا حدودی از ترسیدن من خبر داره، حتی حرف زدن در مورد این موجود زشت، باعث می‌شه یهو بترسم و تکون بخورم. قلبم می ایسته. کابوس می‌بینم.</p>
<p><strong>دریا و آب</strong> !!!</p>
<p style="text-align: justify;">راهنمایی بودم با گروهی از سمت کانون فرهنگی رفته بودیم اردو، با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از ناهار بریم تو آب رودخونه و کمی بازی کنیم، من وقتی رفتم تو آب کم کم زیره پاهام خالی شد و کشیده شدم سمت عمیق آب. نفس کشیدن سخت شده بود به زور خودم رو میکشیدم بالا و دستامو تکون می دادم همه فکر کرده بودن که دارم مثلا بازی میکنم، همه جا تیره شده بود، نفس نمی تونستم بکشم، همه‌ش به مامانم فکر میکردم، به میگفتم اگه دوباره نفس بکشم دختره خوبی می‌شم و کسی رو اذیت نمیکنم. اما همینطور زمان داشت می‌رفت جلو و من میگفتم که خدایا میخوام دکتر بشم = )) !! نمیخوام بمیرم&#8230; همون لحظه یهو یکی از خانوما که شنا بلد بود رسید و منو خواست بکشه بیرون اما من هی سرش رو می بردم زیر آب تا خودم بتونم نفس بکشم. خیلی وحشتناک بود، بعد از اون یکی دیگه اومد و دو تایی منو از آب آوردن بیرون.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از این ماجرا هیچ وقت سمت آب دریا نرفتم !!! هیچ وقت از شنا خوشم نمی‌اومد. تا امسال که یه دفعه اتفاقی با دوستم محبوبه رفتم استخر. نزدیک یه ساعت محبوبه خواهش میکرد که سرم رو ببرم زیر آب اما قبول نکردم که نکردم! : )) ترسِ دیگه کاریش که نمیشه کرد. از اینکه توی آب چشمامو ببندم وحشت دارم. :دی یه دفعه هم که رفتیم دریا. همش خواهش می‌کردم که صادق یا یکی دیگه کنارم باشه و منو تنها نذاره. دریا هم مواج بود، تا موج می‌زد بهم پرت می‌شدم و نفسم بند می‌اومد. :دی خودم داشتم دستی دستی خودمو غرق می کردم. کلی هم در حین نجات دادن خودم بدن و صورت فک فامیلا و صادق رو خط خطی کردم. :‌ )) حالا بماند که آخرش یه بچه مار ،یکی گرفت من شونصد کیلومتر دویدم تا برسم به خشکی و نجات پیدا کنم. از اون لحظه به بعد هم به خودم قول دادم دیگه همچین غلطی نکنم و نرم تو آب!</p>
<p><strong>از دست دادن عزیزانم </strong>!!!</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی خواب می‌بینم که کسی (مخصوصا برادرام) رو از دست دادم یا یه اتفاق بدی واسشون می‌افته دیوونه میشم. یه دیوونه به تمام معنا. حاضرم خودم بمیرم اما اتفاقی واسشون نیافته. ان‌شاءلله که عمر با عزتی داشته باشن.</p>
<p><strong>خیانت صادق</strong> !!!</p>
<p style="text-align: justify;">اصلا نمی‌خوام به این قضیه فک کنم. فقط می‌تونم بگم که از این خیانت همسرا هم خیلی می ترسم و به شدت بیزارم. امیدوارم در طول زندگی زناشوئی واسه هیچ کسی پیش نیاد. همین جا خوبه یه اعترافی رو هم بکنم: گاهی اوقات از بس این ترس به من وارد میشه که خیلی به صادق سخت می‌گیرم! :دی از همین‌جا هم ازش معذرت میخوام و امیدوارم که به دل نگیره. زود گذره سریع این ترسم میریزه. <img src='http://www.sober.ir/smilies/yahoo_kiss.gif' alt='&#58;&#42;' class='wp-smiley' width='18' height='18' title='&#58;&#42;' /></p>
<p><strong>مرگ خودم</strong> !!!</p>
<p style="text-align: justify;">از مُردن می‌ترسم :‌ ( از درد کشیدن واسه مُردن نمی‌ترسم از اون دنیا و جهنمی شدن خودم می‌ترسم. از مارای تو جهنم و آتش و عذاب می‌ترسم. :‌ ( از تنهایی بودن تو اون دنیا می‌ترسم.</p>
<p><strong>اینترنت ملی</strong> !!!</p>
<p style="text-align: justify;">نزدیک یه ماه میشه که این ترس هم به ترس‌های من اضافه شده. شاید الان متوجه منظورم نشین، اما خیلی ترسناکه زمانیکه اینترنت شما سایت‌های ایرانی رو باز میکنه مث <a href="http://sanjesh.org" target="_blank">سنجش</a> و <a href="http://cloob.com" target="_blank">کلوب</a> و &#8230; ! و به هیچ گونه سایت دیگه ای مث <a href="http://google.com" target="_blank">گوگل</a> و <a href="http://yahoo.com" target="_blank">یاهو </a>و &#8230;. دسترسی ندارین. آدم خُل میشه. من تقریبا ۴ یا ۵ بار به مدت ۱۰ دقیقه این رو از نزدیک حس کردم. یعنی دارن چیکار می‌کنن با ماها و شخصیتای مجازیمون؟</p>
<p style="text-align: justify;">فکر میکنم همین چند موردی که اینجا نوشتم کافی باشه. <a href="http://aliha.wordpress.com/2008/11/11/maximum-dread-of-my-life/" target="_blank">علیرضا‌</a>ی عزیز مرسی که منو به این بازی دعوت کردی. <a href="http://parastoooo.blogfa.com/" target="_blank">پرستوووو</a>، <a href="http://blognevesht.com" target="_blank">صادق</a>، <a href="http://monire.ir" target="_blank">منیره</a>، <a href="http://vashka.bloghaa.com" target="_blank">حامد</a> و <a href="http://noonva.wordpress.com//" target="_blank">نون‌وا</a> &#8230;. نمیدونم دیگه اسم کیا رو بگم؟ حالا هر کی که اینجا کامنت می ذاره بازی کنه خوشحالم میکنه. بدم میاد اسم کسی رو بنویسم بعد بازی نکنه! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif" alt="" width="36" height="37" /> خوشحال میشم شما هم در مورد ترس‌های بزرگ زندگیتون بنویسین.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/08/27/my-big-fray/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامرئی بودنم آخه شد زندگی؟</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/08/24/invisible/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/08/24/invisible/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Nov 2008 17:10:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator></dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[استاد]]></category>
		<category><![CDATA[بدجنس]]></category>
		<category><![CDATA[جن]]></category>
		<category><![CDATA[روح]]></category>
		<category><![CDATA[نامرئی]]></category>
		<category><![CDATA[وحید زارعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=698</guid>
		<description><![CDATA[نوچ، نوچ، نوچ! چقد من بدقول شدم و دیر به دیر پُست می‌نویسم و به کامنتام جواب میدم. رونوشت به خودم! الان کلی از لینک‌های ورودی رو چک کردم تا دوستانی که منو به بازی اگر نامرئی بودم دعوت کرده بودن از قلم نندازم اما جز  نون‌وا، وشکا کسی دیگه‌ای رو نیافتم. اول یه اعتراف [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نوچ، نوچ، نوچ! چقد من بدقول شدم و دیر به دیر پُست می‌نویسم و به کامنتام جواب میدم. رونوشت به خودم!</p>
<p style="text-align: justify;">الان کلی از لینک‌های ورودی رو چک کردم تا دوستانی که منو به بازی <strong>اگر نامرئی بودم </strong>دعوت کرده بودن از قلم نندازم اما جز  <a href="http://noonva.wordpress.com/2008/11/02/invisible-man/" target="_blank">نون‌وا</a>، <a href="http://vashka.bloghaa.com/invisible-game/#comment-157" target="_blank">وشکا</a> کسی دیگه‌ای رو نیافتم.</p>
<p style="text-align: justify;">اول یه اعتراف بکنم، من اگه نامرئی بودم خیلی خیلی خیلییییی بدجنس می‌بودم :دی و گند هر نوع بدجنسی رو در میاوردم. حالا اینا همه نتیجه گیری های ذهن خودمه، از بس فک کردم که اگه نامرئی بودم چیکار می‌کردم دیگه داشتم کلافه می‌شدم. تمام نکات منفی و شیطانی در من ظاهر می‌شد! پوووووف نامرئی بودنم آخه شد زندگی؟</p>
<p style="text-align: justify;">حالا اگه نامرئی بودم چه کارا می‌کردم؟</p>
<p style="text-align: justify;">در مرحله اول می‌رفتم گربه استاد عزیز و گرامی‌م آقای <a href="http://www.facebook.com/profile.php?sid=674ef1c0b2e6886b7a692b30cd37dad6&amp;refurl=http%3A%2F%2Fwww.facebook.com%2Fs.php%3Fref%3Dsearch%26init%3Dq%26q%3Dvahid%2Bzarei%26sid%3D674ef1c0b2e6886b7a692b30cd37dad6&amp;id=536469538&amp;hiq=vahid%2Czarei" target="_blank">وحید زارعی</a> رو می‌دزدیم و نازش می‌کردم. شایدم یه هفته نگهش می‌داشتم بعد می‌بردم خونه شون و پسش می‌دادم.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد میرم سراغ بستگان نزدیک، مخصوصا اونایی که به ارواح و جن و &#8230; اعتقاد دارن، اینقد سر به سرشون می‌ذاشتم تا سکته‌ه رو میزدن.</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: الان حالم گرفته شده و نمیتونم ادامه پستم رو بنویسم، رفتم لینک فیس بوک استاد رو بردارم، دیدم همه رو از لیست دوستاش حذف کرده، منم دیگه تو لیستش نیستم. چرا آخه با احساسات آدم بازی می‌کنن نمیگن یکی مث من که این همه دوسشون دارم و واسشون احترام قایلم قلبم می‌شکنه؟ <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif" alt="" width="22" height="24" /></p>
<p style="text-align: center;"><strong>کاشکی الان نامرئی بودم.</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/08/24/invisible/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مرگبار</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/06/18/memory/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/06/18/memory/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Sep 2008 14:40:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator></dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[بخیه]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[تصادف]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات مرگبار]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خودکشی]]></category>
		<category><![CDATA[خون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=457</guid>
		<description><![CDATA[علیرضا، خواهرزاده مجازیم، منو به بازی خاطرات مرگبار دعوت کرده بود، تو این بازی باید ۳ تا از دردناک ترین خاطرات رو که برای خودم یا نزدیکانم اتفاق افتاده رو بگم! هنوزم که هنوزه خیلی شرمنده م که اینقدر دیر تصمیم گرفتم که بنویسمشون. آخه خیلی سخته بعضی از واقعیات رو بخوام اینجا مطرح کنم! [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://aliha.wordpress.com" target="_blank">علیرضا</a>، خواهرزاده مجازیم، منو به بازی <a href="http://aliha.wordpress.com/2008/08/10/the-mortal-memorabilia/" target="_blank">خاطرات مرگبار</a> دعوت کرده بود، تو این بازی باید ۳ تا از دردناک ترین خاطرات رو که برای خودم یا نزدیکانم اتفاق افتاده رو بگم! هنوزم که هنوزه خیلی شرمنده م که اینقدر دیر تصمیم گرفتم که بنویسمشون. آخه خیلی سخته بعضی از واقعیات رو بخوام اینجا مطرح کنم! سختیشم از روی خجالت آور بودنشه.</p>
<p style="text-align: justify;">اولین خاطره واسه سال اول دبیرستانه، چند ماهی بود که مادر فوت شده بود و بچه ها منو سمت تیم والیبال کشونده بودن بلکه سرگرم باشم، غروب وقتی که از دبیرستان تعطیل شدم منتظر موندم تا سرویسم بیاد دنبالم، اما دیر شد و مسعود، داداشم خودش اومد دنبالم، منو رسوند خونه و خودش برگشت تا بره عکاسی عکس ۳ در ۴ بگیره، منم همین رسیدم خونه رفتم سمت حمام که لباسی رو تو باشگاه پوشیده بودم رو یه آب بکشم و پهنش کنم تا واسه فردا خشک شه، بابا هم خونه نبود. همین که پامو گذاشتم داخل حمام احساس کردم یه چیزی با سوز زیادی رفت تو پام! (الان دارم اینو می نویسم موهای تنم همه سیخ شده و استخونام سفت شدن) لباسمو ول کردم کف پامو آوردم بالا گرفتم تو دستم، چند ثانیه نگاش کردم بعد زیر پامو نگاه کردم دیدم ژیلت برادر گرامی اونجاست، بعدش دیدم خون سرازیر شده و تمام دست پره خونه، وایی هیچ وقت یادم نمیره اینقد ترسیده بودم که خدا میدونه! همون جا نشستم خودمو کشوندم تا کنار تلفن زنگ زدم خونه همسایه مون، فقط خواهش و التماس می کردم که یکی بیاد از بالا دیوار در رو باز کنه، بابا و مسعود هم از اون سمت رسیدن خونه، طفلی بابام هیچ وقت یادم نمیره چقد ترسیده بود و تو نمی اومد و هی قسم میدادشون که بگین چی شده و &#8230; ! کلا بابا خیلی دلنازکه! مسعود هم گریه و زاری منو برد بیمارستان! خدا نصیب هیچ بنده مسلمونی نکنه، کلی سرباز زخمی و تیره خورده اونجا بود با مریضایی که چاقو خرده بودن، پامو فشار میدادن تا خونه ش یکم بره، بعد از اون شستنش و ۳ تا بخیه زدن، دکتر گفتش که اگه همین جوری خون ریزی داشته باشه باید بره اتاق عمل شاید رگ اصلیشه! حالا من گریه مسعود گریه، اینقد خدا خدا کردم که اتاق عمل نرم و بند بیاد خودنش! وایییی! چند دقیقه بعدش یه بخیه عمقی زدن، اوه اینقد درد داشت که نگو و نپرس. بعد از اون خونریزی کم شد و بعد از چند تا بخیه دیگه کاملا بند اومد! نزدیک یه ماه هم با عصا راه می رفتم تا کاملا پام خوب شد! هنوز علامت اون خاطره بد و دردناک کف پام مشخصه. الهی مسعود هر وقت عکسشو می بینه عذاب وجدان میگیره.</p>
<p style="text-align: justify;">این از خاطره اول، حالا می رسیم به خاطره دوم که شاید بیشتر در وجودم تاثیر گذاشته بود و برای خودم اتفاق نیافتاده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">سال آخر هنرستان بودم و بعد از تموم شدن امتحانات با گروه کوه رفتیم سمت تالش و کوههای اطرافش، خیلی خوش گذشته بود اون روز! ساعت نزدیکای ۹ بود داشتیم بر میگشتیم یه مینی بوس جلومون بود، ما هم پشت سرش، خیابونا هم که طبق معمول شلوغ پلوغ! یک آن دیدیم یا خداااا مینی بوس جلویی بخاطر اینکه به تریلی برخورد نکنه از جلو منحرف شد به سمت چپ جاده از وسط رد شد و مستقیم رفت پایین! ما هم جیغ و داد، سریع زدیم کنار بدو بدو دوییدم اون سمت جاده، چشتون روز بد نبیه!!! مینیبوس مستقیم رفته بود پایین و زده بود به یه درخت گنده، جلو ماشین له شده بود، همه هم تا حدودی بیهوش به خاطر اون ضربه ای که خورده بود بهشون. درها هم که قفل شده بود بچه ها شیشه ها رو شکستن و دونه دونه همه رو آوردن پایین خیلی خیلی خیلی بد بود! هر کدوممون یکی رو گرفته بودیم و دل داری می دادیم، ملت هم جمع شده بودن اونجا، فقط یه خانوم و آقای دکتر به همه سر می زدن و میگفتن که چیکار کنیم تا آمبولانس برسه! اون وسط یه نامردی هم پیدا شد که کیف سرپرست کوه رو کش رفت، هر کی با ماشینی بچه ها رو جا به جا کردن! ما هم رفتیم سمت انزلی جلو در بیمارستان منتظر موندیم تا ببینیم چی میشه! مث اینکه بیمارستانی که رسونده بودنشون فرستاده بودنشون اونجا، ما همه دست به دعا رو جدول نشسته بودیم و تا اینکه همه رو با آمبولانس آوردن! چقد هم اونجا معطل شدن تا پول واسشون بیارن چون پولی همراه سرپرست و بقیه نبود بستریشون نمیکردن! همه یا دست و پا یا گردنشون صدمه دیده بود، دو تا هم بیهوش بودن که اونا رو هم اعزام کردن به رشت!! شب ترسناک و بدی بود! اون شلوغی و هرج و مرج و دوستای بیهوش و &#8230; امیدوارم هیچ وقت و هیج جا واسه کسی تکرار نشه.</p>
<p>و هم اکنون می رسم به خاطره سوم!</p>
<p style="text-align: justify;">روم نمیشه بگم، اوه نه اصرار نکنین، نه تو رو خدا، نمیتونم بگم، درست نیست بگم، آخه اصن روم نمیشه بگم که یه دفعه خودکشی کردم! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/adore.gif" alt="" width="48" height="48" /></p>
<p style="text-align: justify;">حالا هم به رسم همیشگی چند نفر از دوستان رو به این بازی دعوت میکنم! خانوم <a href="http://shaghayegh.blogsky.com/" target="_blank">شقایق</a>، <a href="http://vivavida.wordpress.com/" target="_blank">ویدا</a>، <a href="http://maryamss.wordpress.com/" target="_blank">مریم</a> خوشحال میشم شما هم تو این بازی شرکت کنین!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/06/18/memory/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فقط ۲۴ ساعت</title>
		<link>http://www.sober.ir/1387/03/27/%d9%81%d9%82%d8%b7-24-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1387/03/27/%d9%81%d9%82%d8%b7-24-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 15:45:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator></dc:creator>
				<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی سایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sad-eye-never-lie.com/?p=295</guid>
		<description><![CDATA[صادق جون من به بازی ۲۴ ساعت آخر عمر دعوت کرده. از دیشب هی با خودم کلنجار میرم که اگه واقعا ۲۴ ساعت فقط ۲۴ ساعت وقت داشته باشم برای زندگی چه کار میکنم یا اصلا چه کاری میتونم بکنم!؟! هر کاری کردم نتونستم گریه کردن رو حذف کنم، اولش شَکِ می شم بعدش که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">صادق جون من به بازی ۲۴ ساعت آخر عمر دعوت کرده. از دیشب هی با خودم کلنجار میرم که اگه واقعا ۲۴ ساعت فقط ۲۴ ساعت وقت داشته باشم برای زندگی چه کار میکنم یا اصلا چه کاری میتونم بکنم!؟!</p>
<p style="text-align: justify;">هر کاری کردم نتونستم گریه کردن رو حذف کنم، اولش شَکِ می شم بعدش که دپرس شدم کلی گریه میکنم.<img style="vertical-align: baseline;" src="http://www.pic4ever.com/images/154fs232528.gif" alt="" width="30" height="23" /></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از گریه فراوان با چشای قرمز و ورم کرده میرم سراغ دفترچه های یادداشت و واسه چند نفر نامه می نویسم بعد هر چیزی که دارم رو می سوزونم. <img src="http://www.pic4ever.com/images/voodoodoll.gif" alt="" width="48" height="34" /></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از اون سعی میکنم برم گردش و چند صد نفر آدم رو ببینم و ازشون حلالیت بطلبم، حالا اگه وقت نشد صادق رو می فرستم سراغشون و خودم می مونم خونه رو تمیز میکنم تا بعد از مراسم نگن وای این دختره چقد شلخته بود و خونه زندگیشو دیدی؟!! و از این حرفا نمیخوام نمیخوام کسی پشت سرم حرف بزنه. <img src="http://www.pic4ever.com/images/no.gif" alt="" width="16" height="15" /></p>
<p style="text-align: justify;">ترتیب مراسم و قبر و اینا رو هم میدم! تمام اکانتامم می سپرم به صادق باشد که تا خوب از آنها مراقبت کند. کلی هم هدیه و این جور چیزا میخرم واسه دو تا خواهر زاده هام و بقیه دوستان. شاید فکر کنین نمیشه این همه کار رو تو ۲۴ ساعت انجام داد، ولی باور کنین که من میتونم.</p>
<p style="text-align: justify;">اگه کارها زود تموم شد می شینم و انرژی مثبت میدم به خودم که نه من نمی میرم، نه من زنده می مونم این جور چیزا. اون وقت که این جمله ها شد ملکه ذهنم من از مرگ نجات پیدا میکنم و دیگه نمی میرم. خب چــه کنم دلم واسه همه تنگ میشه ه ه ه ه &#8230;.. <img src="http://www.pic4ever.com/images/129fs370785.gif" alt="" width="36" height="19" /></p>
<p style="text-align: justify;">خب نوبتی هم باشه نوبت لیست کردن اسامی دوستانه. به ترتیب نام می برم: <a href="http://gajamoo2.wordpress.com/" target="_blank">گمجو</a>، <a href="http://imilad.com/" target="_blank">میلاد</a>،<a href="http://pazh.blogspot.com/" target="_blank"> پژ</a>، <a href="http://parastoooo.blogfa.com/" target="_blank">پرستووو</a>، <a href="http://monire.wordpress.com/" target="_blank">منیره</a>، <a href="http://noonva.wordpress.com/" target="_blank">نونوا</a>، <a href="http://www.pacopena.blogfa.com/" target="_blank">ناخنک</a>، <a href="http://shahiin.com/" target="_blank">شاهین</a>، <a href="http://9maho9roz.blogsky.com" target="_blank">بابایی</a>، <a href="http://geeklife.ir/" target="_blank">گیگ لایف</a>! همگی به ادامه این بازی دعوت می باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: آیا دوست دارید بدانید چقد به وبلاگ معتاد می باشید؟ برای انجام این تست به این <a href="http://www.oneplusyou.com/bb/blog_addiction" target="_blank">آدرس </a>بروید. با جواب دادن به ۱۴ سوال از میزان اعتیاد خود باخبر شوید. این عکس پایین نتیجه تست من هااااااا!</p>
<p style="text-align: center;"><img style="vertical-align: baseline;" src="http://sadeye.wordpress.com/files/2008/06/addicted-to-blogging.jpg?w=300" alt="این هم نتیجه تست من" width="300" height="176" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1387/03/27/%d9%81%d9%82%d8%b7-24-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
