آبان
۲۷
    
Posted () in بازی وبلاگی on آبان-۲۷-۱۳۸۷

مار !!!

به هیچ وجه نمی‌تونم ترسِ خودم رو نسبت به این موجود زشت بیان کنم. فقط صادق تا حدودی از ترسیدن من خبر داره، حتی حرف زدن در مورد این موجود زشت، باعث می‌شه یهو بترسم و تکون بخورم. قلبم می ایسته. کابوس می‌بینم.

دریا و آب !!!

راهنمایی بودم با گروهی از سمت کانون فرهنگی رفته بودیم اردو، با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از ناهار بریم تو آب رودخونه و کمی بازی کنیم، من وقتی رفتم تو آب کم کم زیره پاهام خالی شد و کشیده شدم سمت عمیق آب. نفس کشیدن سخت شده بود به زور خودم رو میکشیدم بالا و دستامو تکون می دادم همه فکر کرده بودن که دارم مثلا بازی میکنم، همه جا تیره شده بود، نفس نمی تونستم بکشم، همه‌ش به مامانم فکر میکردم، به میگفتم اگه دوباره نفس بکشم دختره خوبی می‌شم و کسی رو اذیت نمیکنم. اما همینطور زمان داشت می‌رفت جلو و من میگفتم که خدایا میخوام دکتر بشم = )) !! نمیخوام بمیرم… همون لحظه یهو یکی از خانوما که شنا بلد بود رسید و منو خواست بکشه بیرون اما من هی سرش رو می بردم زیر آب تا خودم بتونم نفس بکشم. خیلی وحشتناک بود، بعد از اون یکی دیگه اومد و دو تایی منو از آب آوردن بیرون.

بعد از این ماجرا هیچ وقت سمت آب دریا نرفتم !!! هیچ وقت از شنا خوشم نمی‌اومد. تا امسال که یه دفعه اتفاقی با دوستم محبوبه رفتم استخر. نزدیک یه ساعت محبوبه خواهش میکرد که سرم رو ببرم زیر آب اما قبول نکردم که نکردم! : )) ترسِ دیگه کاریش که نمیشه کرد. از اینکه توی آب چشمامو ببندم وحشت دارم. :دی یه دفعه هم که رفتیم دریا. همش خواهش می‌کردم که صادق یا یکی دیگه کنارم باشه و منو تنها نذاره. دریا هم مواج بود، تا موج می‌زد بهم پرت می‌شدم و نفسم بند می‌اومد. :دی خودم داشتم دستی دستی خودمو غرق می کردم. کلی هم در حین نجات دادن خودم بدن و صورت فک فامیلا و صادق رو خط خطی کردم. :‌ )) حالا بماند که آخرش یه بچه مار ،یکی گرفت من شونصد کیلومتر دویدم تا برسم به خشکی و نجات پیدا کنم. از اون لحظه به بعد هم به خودم قول دادم دیگه همچین غلطی نکنم و نرم تو آب!

از دست دادن عزیزانم !!!

وقتی خواب می‌بینم که کسی (مخصوصا برادرام) رو از دست دادم یا یه اتفاق بدی واسشون می‌افته دیوونه میشم. یه دیوونه به تمام معنا. حاضرم خودم بمیرم اما اتفاقی واسشون نیافته. ان‌شاءلله که عمر با عزتی داشته باشن.

خیانت صادق !!!

اصلا نمی‌خوام به این قضیه فک کنم. فقط می‌تونم بگم که از این خیانت همسرا هم خیلی می ترسم و به شدت بیزارم. امیدوارم در طول زندگی زناشوئی واسه هیچ کسی پیش نیاد. همین جا خوبه یه اعترافی رو هم بکنم: گاهی اوقات از بس این ترس به من وارد میشه که خیلی به صادق سخت می‌گیرم! :دی از همین‌جا هم ازش معذرت میخوام و امیدوارم که به دل نگیره. زود گذره سریع این ترسم میریزه. :*

مرگ خودم !!!

از مُردن می‌ترسم :‌ ( از درد کشیدن واسه مُردن نمی‌ترسم از اون دنیا و جهنمی شدن خودم می‌ترسم. از مارای تو جهنم و آتش و عذاب می‌ترسم. :‌ ( از تنهایی بودن تو اون دنیا می‌ترسم.

اینترنت ملی !!!

نزدیک یه ماه میشه که این ترس هم به ترس‌های من اضافه شده. شاید الان متوجه منظورم نشین، اما خیلی ترسناکه زمانیکه اینترنت شما سایت‌های ایرانی رو باز میکنه مث سنجش و کلوب و … ! و به هیچ گونه سایت دیگه ای مث گوگل و یاهو و …. دسترسی ندارین. آدم خُل میشه. من تقریبا ۴ یا ۵ بار به مدت ۱۰ دقیقه این رو از نزدیک حس کردم. یعنی دارن چیکار می‌کنن با ماها و شخصیتای مجازیمون؟

فکر میکنم همین چند موردی که اینجا نوشتم کافی باشه. علیرضا‌ی عزیز مرسی که منو به این بازی دعوت کردی. پرستوووو، صادق، منیره، حامد و نون‌وا …. نمیدونم دیگه اسم کیا رو بگم؟ حالا هر کی که اینجا کامنت می ذاره بازی کنه خوشحالم میکنه. بدم میاد اسم کسی رو بنویسم بعد بازی نکنه! خوشحال میشم شما هم در مورد ترس‌های بزرگ زندگیتون بنویسین.



 
آبان
۲۴
    
Posted () in بازی وبلاگی on آبان-۲۴-۱۳۸۷

نوچ، نوچ، نوچ! چقد من بدقول شدم و دیر به دیر پُست می‌نویسم و به کامنتام جواب میدم. رونوشت به خودم!

الان کلی از لینک‌های ورودی رو چک کردم تا دوستانی که منو به بازی اگر نامرئی بودم دعوت کرده بودن از قلم نندازم اما جز  نون‌وا، وشکا کسی دیگه‌ای رو نیافتم.

اول یه اعتراف بکنم، من اگه نامرئی بودم خیلی خیلی خیلییییی بدجنس می‌بودم :دی و گند هر نوع بدجنسی رو در میاوردم. حالا اینا همه نتیجه گیری های ذهن خودمه، از بس فک کردم که اگه نامرئی بودم چیکار می‌کردم دیگه داشتم کلافه می‌شدم. تمام نکات منفی و شیطانی در من ظاهر می‌شد! پوووووف نامرئی بودنم آخه شد زندگی؟

حالا اگه نامرئی بودم چه کارا می‌کردم؟

در مرحله اول می‌رفتم گربه استاد عزیز و گرامی‌م آقای وحید زارعی رو می‌دزدیم و نازش می‌کردم. شایدم یه هفته نگهش می‌داشتم بعد می‌بردم خونه شون و پسش می‌دادم.

بعد میرم سراغ بستگان نزدیک، مخصوصا اونایی که به ارواح و جن و … اعتقاد دارن، اینقد سر به سرشون می‌ذاشتم تا سکته‌ه رو میزدن.

پ.ن: الان حالم گرفته شده و نمیتونم ادامه پستم رو بنویسم، رفتم لینک فیس بوک استاد رو بردارم، دیدم همه رو از لیست دوستاش حذف کرده، منم دیگه تو لیستش نیستم. چرا آخه با احساسات آدم بازی می‌کنن نمیگن یکی مث من که این همه دوسشون دارم و واسشون احترام قایلم قلبم می‌شکنه؟

کاشکی الان نامرئی بودم.



 
شهریور
۱۸
    
Posted () in بازی وبلاگی on شهریور-۱۸-۱۳۸۷

علیرضا، خواهرزاده مجازیم، منو به بازی خاطرات مرگبار دعوت کرده بود، تو این بازی باید ۳ تا از دردناک ترین خاطرات رو که برای خودم یا نزدیکانم اتفاق افتاده رو بگم! هنوزم که هنوزه خیلی شرمنده م که اینقدر دیر تصمیم گرفتم که بنویسمشون. آخه خیلی سخته بعضی از واقعیات رو بخوام اینجا مطرح کنم! سختیشم از روی خجالت آور بودنشه.

اولین خاطره واسه سال اول دبیرستانه، چند ماهی بود که مادر فوت شده بود و بچه ها منو سمت تیم والیبال کشونده بودن بلکه سرگرم باشم، غروب وقتی که از دبیرستان تعطیل شدم منتظر موندم تا سرویسم بیاد دنبالم، اما دیر شد و مسعود، داداشم خودش اومد دنبالم، منو رسوند خونه و خودش برگشت تا بره عکاسی عکس ۳ در ۴ بگیره، منم همین رسیدم خونه رفتم سمت حمام که لباسی رو تو باشگاه پوشیده بودم رو یه آب بکشم و پهنش کنم تا واسه فردا خشک شه، بابا هم خونه نبود. همین که پامو گذاشتم داخل حمام احساس کردم یه چیزی با سوز زیادی رفت تو پام! (الان دارم اینو می نویسم موهای تنم همه سیخ شده و استخونام سفت شدن) لباسمو ول کردم کف پامو آوردم بالا گرفتم تو دستم، چند ثانیه نگاش کردم بعد زیر پامو نگاه کردم دیدم ژیلت برادر گرامی اونجاست، بعدش دیدم خون سرازیر شده و تمام دست پره خونه، وایی هیچ وقت یادم نمیره اینقد ترسیده بودم که خدا میدونه! همون جا نشستم خودمو کشوندم تا کنار تلفن زنگ زدم خونه همسایه مون، فقط خواهش و التماس می کردم که یکی بیاد از بالا دیوار در رو باز کنه، بابا و مسعود هم از اون سمت رسیدن خونه، طفلی بابام هیچ وقت یادم نمیره چقد ترسیده بود و تو نمی اومد و هی قسم میدادشون که بگین چی شده و … ! کلا بابا خیلی دلنازکه! مسعود هم گریه و زاری منو برد بیمارستان! خدا نصیب هیچ بنده مسلمونی نکنه، کلی سرباز زخمی و تیره خورده اونجا بود با مریضایی که چاقو خرده بودن، پامو فشار میدادن تا خونه ش یکم بره، بعد از اون شستنش و ۳ تا بخیه زدن، دکتر گفتش که اگه همین جوری خون ریزی داشته باشه باید بره اتاق عمل شاید رگ اصلیشه! حالا من گریه مسعود گریه، اینقد خدا خدا کردم که اتاق عمل نرم و بند بیاد خودنش! وایییی! چند دقیقه بعدش یه بخیه عمقی زدن، اوه اینقد درد داشت که نگو و نپرس. بعد از اون خونریزی کم شد و بعد از چند تا بخیه دیگه کاملا بند اومد! نزدیک یه ماه هم با عصا راه می رفتم تا کاملا پام خوب شد! هنوز علامت اون خاطره بد و دردناک کف پام مشخصه. الهی مسعود هر وقت عکسشو می بینه عذاب وجدان میگیره.

این از خاطره اول، حالا می رسیم به خاطره دوم که شاید بیشتر در وجودم تاثیر گذاشته بود و برای خودم اتفاق نیافتاده بود.

سال آخر هنرستان بودم و بعد از تموم شدن امتحانات با گروه کوه رفتیم سمت تالش و کوههای اطرافش، خیلی خوش گذشته بود اون روز! ساعت نزدیکای ۹ بود داشتیم بر میگشتیم یه مینی بوس جلومون بود، ما هم پشت سرش، خیابونا هم که طبق معمول شلوغ پلوغ! یک آن دیدیم یا خداااا مینی بوس جلویی بخاطر اینکه به تریلی برخورد نکنه از جلو منحرف شد به سمت چپ جاده از وسط رد شد و مستقیم رفت پایین! ما هم جیغ و داد، سریع زدیم کنار بدو بدو دوییدم اون سمت جاده، چشتون روز بد نبیه!!! مینیبوس مستقیم رفته بود پایین و زده بود به یه درخت گنده، جلو ماشین له شده بود، همه هم تا حدودی بیهوش به خاطر اون ضربه ای که خورده بود بهشون. درها هم که قفل شده بود بچه ها شیشه ها رو شکستن و دونه دونه همه رو آوردن پایین خیلی خیلی خیلی بد بود! هر کدوممون یکی رو گرفته بودیم و دل داری می دادیم، ملت هم جمع شده بودن اونجا، فقط یه خانوم و آقای دکتر به همه سر می زدن و میگفتن که چیکار کنیم تا آمبولانس برسه! اون وسط یه نامردی هم پیدا شد که کیف سرپرست کوه رو کش رفت، هر کی با ماشینی بچه ها رو جا به جا کردن! ما هم رفتیم سمت انزلی جلو در بیمارستان منتظر موندیم تا ببینیم چی میشه! مث اینکه بیمارستانی که رسونده بودنشون فرستاده بودنشون اونجا، ما همه دست به دعا رو جدول نشسته بودیم و تا اینکه همه رو با آمبولانس آوردن! چقد هم اونجا معطل شدن تا پول واسشون بیارن چون پولی همراه سرپرست و بقیه نبود بستریشون نمیکردن! همه یا دست و پا یا گردنشون صدمه دیده بود، دو تا هم بیهوش بودن که اونا رو هم اعزام کردن به رشت!! شب ترسناک و بدی بود! اون شلوغی و هرج و مرج و دوستای بیهوش و … امیدوارم هیچ وقت و هیج جا واسه کسی تکرار نشه.

و هم اکنون می رسم به خاطره سوم!

روم نمیشه بگم، اوه نه اصرار نکنین، نه تو رو خدا، نمیتونم بگم، درست نیست بگم، آخه اصن روم نمیشه بگم که یه دفعه خودکشی کردم!

حالا هم به رسم همیشگی چند نفر از دوستان رو به این بازی دعوت میکنم! خانوم شقایق، ویدا، مریم خوشحال میشم شما هم تو این بازی شرکت کنین!



 
خرداد
۲۷
    
Posted () in بازی وبلاگی, معرفی سایت on خرداد-۲۷-۱۳۸۷

صادق جون من به بازی ۲۴ ساعت آخر عمر دعوت کرده. از دیشب هی با خودم کلنجار میرم که اگه واقعا ۲۴ ساعت فقط ۲۴ ساعت وقت داشته باشم برای زندگی چه کار میکنم یا اصلا چه کاری میتونم بکنم!؟!

هر کاری کردم نتونستم گریه کردن رو حذف کنم، اولش شَکِ می شم بعدش که دپرس شدم کلی گریه میکنم.

بعد از گریه فراوان با چشای قرمز و ورم کرده میرم سراغ دفترچه های یادداشت و واسه چند نفر نامه می نویسم بعد هر چیزی که دارم رو می سوزونم.

بعد از اون سعی میکنم برم گردش و چند صد نفر آدم رو ببینم و ازشون حلالیت بطلبم، حالا اگه وقت نشد صادق رو می فرستم سراغشون و خودم می مونم خونه رو تمیز میکنم تا بعد از مراسم نگن وای این دختره چقد شلخته بود و خونه زندگیشو دیدی؟!! و از این حرفا نمیخوام نمیخوام کسی پشت سرم حرف بزنه.

ترتیب مراسم و قبر و اینا رو هم میدم! تمام اکانتامم می سپرم به صادق باشد که تا خوب از آنها مراقبت کند. کلی هم هدیه و این جور چیزا میخرم واسه دو تا خواهر زاده هام و بقیه دوستان. شاید فکر کنین نمیشه این همه کار رو تو ۲۴ ساعت انجام داد، ولی باور کنین که من میتونم.

اگه کارها زود تموم شد می شینم و انرژی مثبت میدم به خودم که نه من نمی میرم، نه من زنده می مونم این جور چیزا. اون وقت که این جمله ها شد ملکه ذهنم من از مرگ نجات پیدا میکنم و دیگه نمی میرم. خب چــه کنم دلم واسه همه تنگ میشه ه ه ه ه …..

خب نوبتی هم باشه نوبت لیست کردن اسامی دوستانه. به ترتیب نام می برم: گمجو، میلاد، پژ، پرستووو، منیره، نونوا، ناخنک، شاهین، بابایی، گیگ لایف! همگی به ادامه این بازی دعوت می باشید.

پ.ن: آیا دوست دارید بدانید چقد به وبلاگ معتاد می باشید؟ برای انجام این تست به این آدرس بروید. با جواب دادن به ۱۴ سوال از میزان اعتیاد خود باخبر شوید. این عکس پایین نتیجه تست من هااااااا!

این هم نتیجه تست من



 
خرداد
۲۶
    
Posted () in بازی وبلاگی on خرداد-۲۶-۱۳۸۷

از طرف بابای گُلک (سام) کوچولو، به بازی ده تایی ها دعوت شدم! اخرشم خودم ده نفر رو به این بازی دعوت میکنم. نوشتنش خیلی سخت بود! سعی کردم رتبه بندی رو دست کاری نکنم.

ده تا چیزی که دوست دارم، چون چیز شخص نیست از اسم بردن افراد خودداری میکنم:

۱- گربه دوست میدارم! قبلنا هر گربه ای رو دوست میداشتم اما بعد از آشنایی با گربه های استاد، دیگه این احساس رو ندارم. فقط پرشین کت ناز و خوشگل و مغرور. می مــــیرم واسش.

۲- هر نوع هدیه ای با بسته بندی خوشگل! توش اصلا واسم مهم نیست اون ذوق اولیه ش رو خیلی دوست دارم.

۳- اوه اوه مهمترینش داشت یادم میرفتا!! هارد سیستمم، با تمام محتویاتش، مخصوصا آرشیو عکساش. به جرئت میتونم بگم که بهترین ها و زیباترین عکسا رو روش دارم.

۴- تمام گل رُزها رو هم دوست میدارم، هر رنگیشم که باشه بازم دوست دارم. اما رُز زرد و صورتی ارجحیت دارن.

۵- اینترنت و وبلاگم و تمامی اکانتام رو که دیگه نگو، خیلی دوسشون میدارم! از یاهو بگیر برو تااااااااااااااااااا آسمون .

۶- ماشین سواری رو هم دوست دارم، بیشتر دوست دارم که یه نفر دیگه راننده باشه و من بشینم و به بیرون نگاه کنم و آهنگای مورد علاقه م از ضبط پخش شه، بعد بره تا نا کجا آباد. هوممم رانندگی در شب بر بقیه ساعت ترجیح داده میشود.

۷- خرید کردن لوازم شیک و لوکس هم بسیار حرکت پسندیده ای می باشد، واسه همین اینو هم دوست دارم. کلاً ذوق میکنم.

۸- موهای لخت و صاف بلوند رو هم خیلی خیلی دوست دارم. زیبایی خاصی دارن از نظر من و واسم جذابه.

 

۹- این مدل لباسا رو هم بسیار بسیار دوست میداشته بیدم! خیلی خوگشلن.

 

۱۰- میخوام یه جایی رو هم که خیلی دوست دارم به این لیست اضافه کنم، زادگاه مادریم، اسپیلی! هرچند وقت یکبار رفتن به اونجا آرامش خاصی بهم میده که خیلی تو روحیه م تاثیر مثبت می زاره.

وای وای وای، حالا نوبت ده تا از چیزایی که نمــیدارم:

۱- مار! اَه اَه اَه. از دهنش می ترسم، حتی اگه عکس رو ببینم قلبم تکون میخوره میاد تو دهنم! هیچ دوسش ندارم، اَیــــی.

۲- دروغ! که باعث میشه آدم به هزار و یک جور گناه وادار بشه.

۳- سومین رتبه رو میدم به چــی؟ عق !!! مو ی تو غذا.

۴- تهمت زدن به کسی بدون هیچ دلیلی، فقط با برداشت از حرف دیگران. ۵٫ دریا! یعنی واضح تر بگم شنا تو آب دریا. تماشا کردنش فقط خوبه.

۶- دوست داشتن کسی از روی ریا.

۷- تعارف زور که بیا اینو بخور اونو بخور و ای وای چرا غذا نمیخوری؟! رژیم داری؟! از اینا هم بدم میاد.

۸- اینقد فک کردم که اینجا چی بنویسم! اخرش به این نتیجه رسیدم که اسم محدثه رو دوست نمیدارم.

۹- چـــای دم گذاشتن و ریختن و مهمتر از همه خوردن چای!

۱۰- فکر کنم آخرین گزینه خودم باشم، زمانیکه خیلی عصبانی میشم و از کوره در میرم. انتظار هر کاری رو می تونین داشته باشین. از کُشتن کسی که عصبانیم کرده تا کُشته شدن خودم و داغون کردن هر چیزی که دم دستمه!

پ.ن: حالا نوبت به این می رسه که از ده دوست عزیز رو به این بازی دعوت کنم. صادق جون، ویدا، کمال، مریم، میلاد، دل زده، آجرپاره، باران، آق فری چاقو کش، ندا.ح ! خوشحال میشم که این بازی رو قبول کنین و ادامه بدین، اینجوری تا حدودی با روحیات شما آشنا میشم!



 
اردیبهشت
۱۱
    
Posted () in بازی وبلاگی on اردیبهشت-۱۱-۱۳۸۷

آقا تو این بازی ساندویچ هم قبوله؟ اول از همه بگم که همه جوره ساندویچی رو دوست دارم و دلم واسش غش و ضعف میره.

هله هوله بعدی که سریع میاد تو ذهنم چیپس سرکه نمکی فقط و فقط هم چی توز! این قضیه هم بماند که توش یه دفعه یه مو به درازی یه مار در آوردم، تا یه ماه حتی به چیپس نگاه نکردم ولی باز نشد ترکش کنم.

الانم که تابستون و گرما داره میرسه و کم و بیش هم رسیده؛ همش فکرم روی بستنی سالار و فالوده شیرازی و فالوده اخته ایه!!!! چقد که دوس دارم اینا رو، هرچقد هم بخورم بازم کمه!

هر نوع لواشک ترشی رو هم دوست دارم، البته ذکر کنم که فقط اونایی که بهداشتی هستن ( قابل توجه دکترهای وبلاگ نویس )! :D

دیگه بگم که آها تمبر هندی رو هم خیلی دوس دارم.

هممم یه جور کشک هم که وقتی ایرانشهر بودم خیلی میخوردم، اینجاها از اونا ندارن. وایی دلم خواست.

آب پرتغال روبروی آبشار لاهیجانم دوست دارم! بالای کافی شاپش! :x

لواشک

پ.ن به خودم: بسه چقد می خوری آخه!