خرداد
۲۳
    
Posted (حدیثه) in تولد, نیلو on خرداد-۲۳-۱۳۸۹

+



 
اسفند
۲۴
    
Posted (حدیثه) in تولد on اسفند-۲۴-۱۳۸۸

.

شنبه، یعنی ۲روز قبل، تولدم بود خُب! برعکس سال‌های قبل، هیچ حس پست نوشتن نبود، ولی گفتم دیگه زشتِ خوبیت نداره، حداقل یه پُست بنویسم، از دوستانی که اومده بودن یه تشکر خشک و خالی بکنم!

خداییش فکر نمی‌کردم، این همه تعداد زیاد باشه. اگه می‌دونستم صد در صد محل قرار رو تغییر می‌دادم، همگی زور چپیده بودیم تو کافی شاپ دونات! :دی همونجا که از تقریبا یه ماه پیش گفته بودم میرم. :دی

.

شام هم رفتیم او.کی. قرار بود محبوبه واسه شام باهامون باشه، ولی جای دیگه دعوت داشت، واسه همین تندی اومد پیشمُ رفت! فک کنم کلی هم متعجب شده بود چرا کیک تولدم قرمزِ؟ :دیـی خُب آخه همه فک می‌کردن صورتیِ کیکم. همون روز هم که رفتیم سفارش دادیما، صادق یه پا واستاد بچه‌ها می‌گن صورتی باید صورتی باشه. منم قبول کردم. ولی موقع تحویل گرفتن کیک، فک کـــن، قرمز بهمون داد !! اینقد عصبی شده بودما، کارد می‌زدی خونم در نمی‌اومد. کلی صادق و حمید تلاش کردن که آروم بشم :دی ولی خلاصه یکی طلب اون شیرینی سرائه، دارم واسشا یعنی …

هوم !! حالا در هر صورت، از بابت اینکه کیک کم بود، یا جا کوچیک بود، یا شام بد بود، شرمنده همه دوستان هستم !! :)

از تک‌تک کسایی که تو فیس‌بوک، توئیتر، فرندفید تبریک گفتن، ممنونم! و همین‌طور از دوستان مجازیی‌ که بهم زنگولیدن یا اس‌ام‌اسیدن :دی یا ایمیل زدن، هم واقعا و بی‌نهایت ممنونم.

.

تگ: صادق، حمید، شهریار، محمد، مهدی، بهار، رامک، عباس، امیرعمادی، یک‌رضا، آقا میثم و بانویش، محبوبه و آقا وهاب!

پی.نوشت: اوه! تو اولین دقیقه نیلویی، یه تبریک خوشمزه واسم فرستاد، که خیلی خیلی سوپرایزم کرد، همینکه اس‌ام‌اس‌ش رسیدا، خودم پرت کردم رو زمین از شدت خوشحالی قِل می‌خوردم! :*



 
آذر
۲۹
    
Posted (حدیثه) in تولد, وبلاگِ من on آذر-۲۹-۱۳۸۸

اِی وای، دیدین چی شد؟ یادم رفت که دیروز تولد بلاگم بوده! واقعا بدجوری درگیرِ زندگی و کار و درس و مشقم شدما، هیچ فک نمی‌کردم دیگه تا این حد مشغول بشم. وای وای وای.

حالا دیگه گذشت، بی‌خیال.

ولی کی میاد باهام شمع ۴ سالگی تولد بلاگمُ فوت کنه؟ هاین؟ دستا بالا :دی

.

تازشم، من یهو یادم اومد تولد بلاگم بوده، صادق هم یادش اومد که تاریخ تولد بلاگش گذشته و پست هوا نکرده. چه همه درگیریم کلا! :D



 
آبان
۰۹
    
Posted (حدیثه) in تولد, خاطره نویسی on آبان-۹-۱۳۸۸

به به!! چه همه روزِ خوبی بود دیروز! ۸٫۸٫۸۸ کنار دوستای گُل و مهربونی مث بابک مهربانی، روزبه، علیها، محراب، محمود، آقا میثم و بانو، عباس، علیرضا نون وا، میثاق، آقا امیر دوست بابک خان، خواخورزا جانم (حمید) و آقای همسر (صادق) سپری شد!

واقعا از همه شون تشکر میکنم، که این افتخار رو دادن تا توی این روز دوست داشتنی چند ساعتی رو کنار هم باشیم! مخصوصا بابک که این همه راه از بابل اومد لاهیجان! امیدوارم که به آقا میثم بیشتر خوش گذشته بوده باشه، آخه تولدش بود! خلاصه کم روزی هم نیست روزِ تولد. و کلا دیگه خیلی مرسی! Hug

عباس جون زرنگی کرد و زودتر از من پُست نوشت، یعنی گزارش دیروز رو داد :D! خواستین اینجا بخونین کجاها رفتیم و اینا!



 
آبان
۰۲
    
Posted (حدیثه) in تولد on آبان-۲-۱۳۸۸

خبردار شدم که همایش وبلاگی پرشین بلاگ قرارِ ۷ آبان ۸۸ برگذار بشه. خیلی حساب باز کرده بودم واسه اون روز، که شاید بازم موقعیتی جور بشه و بتونم دوستام رو ببینم، اما از اونجایی که فردای اون روز، یعنی جمعه ۸٫۸٫۸۸ با وبلاگ نویسانِ گیلانی، به مناسبت تولد لابدان عزیز، قرار گذاشتیم، از رفتن به اونجا معافم، یعنی زوری هم که شده می تونم برم و تندی برگردما، اما نمیدونم ایا به خستگی و کوفتگیش می ارزه یا نه. اگه یه انرژی مثبت یهویی بهم وارد شه شاید تندی رفتم تهران و برگشتم، خدا رو چه دیدی! :)



 
شهریور
۰۱
    
Posted (حدیثه) in تولد on شهریور-۱-۱۳۸۸

سحر، سحر سحر سحــر سحــر سحــــــــــــر سحـــــــــــــــــر تولدت مبارک باشه دیگه!

همش داره بهم ثابت میشه که من دوستِ خیلی بدی هستم! آخه ۴ روز از تولدت گذشته و من هنوز یه اس.ام.اس خُشک و خالی واست نفرستادم، و تولدت رو تبریک نگفتم! خجالت میکشم خُب مممممممممم باید روز تولدت زنگِت میزدم و بهت تبریک میگفتم اما … عذاب وجدان سر تا پامُ گرفته ولم نمیکنه!! هنوز روم نمیشه باهات صحبت کنم، کاش شمال بودی، ولی اگه قول بدی منو ببخشی، هر وقت پاتُ گذاشتی شمال حسابی جبران میکنم و از خجالتت در میام !!