بایگانی دسته‌ی »خاطره نویسی

آبان
۲۱

اینقدِ روز خوب و با برنامه‌ای بودش امروووز. دوس داشتـــــم. اینکه همه کارام تو تایمِ خاص و زمان‌بندی شده‌ش درست انجام بشه، خیلی حس خوبی بهم می‌ده.

.

.
حالا اینا رو ولـــــــــش، امروز ناهار با الهام بانو بودم *: اوخی، اینقده بانوئه اصن نگووووو. همینکه رسید رشت، تندی با هم قرار گذاشتیم و یه چند ساعتی رو باهم گذروندیم.

واقعنی، یه بانویِ مهربون و نمکه.

خدا واسه عباس‌ش نگه‌ش داره (:

.

.
خیلی مزه می‌ده بهم دوس جونایِ اینترنتی رو می‌بینم از نزدیک. فک کنم شونصدهزار بار اینو گفتم تو وبلاگم ((:

فک کن تو اینترنت یکیُ دوس داشته باشیش، با همون اکانتشُ ایناش کلی رابطه برقرار کنی، بعد واسه دفعه اول هم که می‌بینیش، همینقد دوسش داشته باشی ^_^

.

خیلی خیلی سالِ خوبی بود از این لحاظ. کاش بشه این چهار ماهه باقی مونده هم همینقد خوب پیش بره و یه چند نفر دیگه‌ای رو که خیلی دلم میخواد از نزدیک ببینم. کاشکی کاشکی [ با ذوق بخوانید ]

آبان
۲۰

امروز، با بچه‌های پایه‌ی اینترنتیِ رشت، پا شدیم رفتیم بیرون. می‌دونین که؟ ۱۱.۱۱.۱۱ بودش خب. خواستیم یکمی دوره هم باشیم عصر جمعه‌ای و تو این تاریخ.

درسته که با این دوست‌جونا، از طریقِ اینترنت آشنا شدیم، ولی این روزا، برای من یکی حداقل، از دوستایی که غیر اینترنتی باهاشون آشنا شدم، واسم نزدیک‌تر هستن و باهاشون راحت‌ترم. بیشترم باهاشون بیرون میرم (:

خوشم میاد از پایه بودنشون، امیدوارم حالا حالا همینطور همه‌مون پایه بیرون رفتن و دور هم بودن باشیم و از این باهم بودن لذت ببریم.

به من یکی که خوش می‌گذره همین چند ساعتی رو که باهاشون می‌گذرونم. یعنی از دستِ امیر اینقد می‌خندما، میام خونه فقط به فکره خطِ خنده‌ای‌م که رو صورتم افتاده :دی

جا داره یه “مرسی” به بابک مهربانی بگم، که امیر رو، تو تاریخِ ۸۸.۸.۸ با خودش آورد به میتینگ، و باهامون آشناش کرد. عضو پایه و باحال و فانِ ماست. خدا نگهش داره ایشالله (:

پ.ن: آش خوردم، خیلی داغ بود، دهنم سوخت :دی

آبان
۱۸

هشتِ آبان ۸۹، اولین جلسه تدریس‌م تو آموزشگاه بود، اولین باری که تدریس رو به صورت مثلا حرفه‌ای تجربه کردم! یک سال و چند روزی از اون زمان گذشته، ۱۰۲ یا شایدم چندنفر این‌ور اون‌ور کارآموز داشتم. با چندتایی‌شون هنوز در ارتباطم.

کم نبودن این همه آدم با خصوصیات اخلاقی و ویژگی‌های متفاوت.

تمام تلاشم رو می‌کردم تا مسئولیتی که بهم محول شده رو درست و به جا انجام بدم. خاطره‌های خوب و شایدم یه چندتایی هم بد رو تجربه کردم. اما درصدِ رضایتم از خودم زیاد بوده.

خدا رو شکر می‌کنم، تونستم این کار رو تجربه کنم، خیلی مهارتم و اعتماد به نفسم بالا رفته (: اینقده خوب شدم تو حرف زدن و توضیح دادن، مخصوصا به افرادی که برای اولین بار ملاقاتشون می‌کنم، که نگو و نپرس.

جلساتِ اولی که تو کلاس می‌رفتم هنوز یادمه، چقدر استرس رو تحمل می‌کردم. ولی الان تو کلاس ۱۵ نفره هم برم، انگار نه انگار که نمی‌شناسمشون، خیلی راحت ارتباط برقرار می‌کنم و حرف می‌زنم.

هوم (:

الان دیگه همش دو تا کلاس دارم، که این دو تا رو هم تموم کنم، کلاسی رو قبول نمی‌کنم. به مدیر آموزشگاه امروز اطلاع دادم، خیلی ازم تعریف کرد و اصرار کردش که اگه بتونم بعضی از کلاساشون رو بگیرم حتما. آخه مربی فیکس‌شون بودم تو این یه سال. ولی خب، نمی‌تونم، با شرمندگیِ تمام گفتم که نمی‌تونم.

یکمی برنامه‌ریزیم رو تغییر دادم، و دارم فوکوس می‌کنم رو کارای دیگه. فعلا یواش یواش تغییرات رو دارم اعمال می‌کنم، تا ببینم خدا چی‌ می‌خواد و بنده‌ش چند مرده حلاجه :دی

پ.ن: تایتل رو دارین؟ همینقد واسه خودم کلاس می‌ذارم ((:

آبان
۱۸

« آن‌گاه که ضربه‌های تیشه‌ی زندگی را، بر ریشه آرزوهایت حس می‌کنی، به خاطر بیاور که زیباییِ شهاب‌ها از شکستنِ قلب ستارگان است. »

این یه سمسِ، خاطره دارم ازش، برام عزیزِ، پر از معنا هم هست واسم!

داشتیم از یونی برمی‌گشتیم با بچه‌ها، تو فکر بودم، خیلی. تو فکر رفتنه من هم ارتباط مستقیم با حرف نزدنم داره. اون لحظه بود که یکی از دوستام شروع کرد به سمس دادن … این یکیش پودر کرد منو … تکونم داد. واسه همینه که می‌گم خاطره دارم ازش.

این دوستی که می‌گم برام خیلی عزیزتر از قبل شد.

قبلا سریع رابطه برقرار نمی‌کردم با همکلاسیام، ولی این ترم، کاملا قضیه برعکس شده (:

مرداد
۰۸

۱- یه درسی بود که قبلِ امتحان می‌خواستم حذفش کنم ولی نکردم! بعد امروز نمره‌م رو گرفتم، گویا تنها کسی هستم که بینِ هفتاد و اندی نفر، ۲۰ گرفتم! میان‌ترمش همچین کرده بودم، ولی برای نمره میان ترم، به دو تا سوالی که تو پایان ترم داده بود جواب دادم، تا میان‌ترمم رو در نظر نگیره! بعد اینقده ذوق مرگ شدم امروز که نگو و و و  … و البته بگم که تهِ برگه جوابم، برای استاد نامه نوشتم، این هـــــــــــــــــوا، که آقا جان این چه کتابیه و از این حرفا! البته خیلی مودبانه و با ادبیاتِ بالا نوشتما! فک کنم این نامهِ یه نَمه همچین تاثیر گذاشته :دی اگه خواستین بعدا یواشکی یادتون می‌دم چطوری نامه بنویسین برا استادتون … اوهوم … بعله …

خوچ‌حالم در کل.

۲- هـِعی!! قولِ خودمو شکوندم، رفتم قلیون کشیدم امروز. بعده فک کنم دو ماه. نمی‌دونم چرا وقتی در موردِ بعضی مسائل با یکی از بهترین دوستام صحبت که می‌کنم، همچین میل‌م خفن کشیده می‌شه سمتِ این جور چیزا. اصن انگاری یه چیزی تو من هست، که با این دودِ لعنتی میریزه بیرون!

ناراحتم در کل.

۳- این آهنگِ « امین نیکو – شک ندارم» خیلی خوبه. تازه از یونی اومدم، حال ندارم، بذارم آپلود شه. خودتون اگه دوست دارین یه سرچی بزنین و دانلود کنین. شاید شما هم دوستش داشتین …

تیر
۲۹

دارم تو سررسیدم چیز میز یادداشت می‌کنم و تاریخ ماریخ می‌زنم.

عاشقِ این کارم

خیلی

دسته‌ی: خاطره نویسی  برچسب‌: ,  ۱ دیدگاه
تیر
۲۸

به شدت روزامو پُر کردم، چه با گرفتنِ کلاسای جدید تو آموزشگاه، و چه ترم تابستونی. قشنگ برنامه ریزی کردم تا هیچ وقتِ نفس کشیدن و از همه مهم‌تر فکر کردن نداشته باشم!

هر وقت هم که خونه هستم، نشستم پای نت و یا اینکه یه سره دارم سریال (+) می‌بینم. وقت واسه خواب هم کم میارم :دی خسته می‌شم ولی راضی‌م از این وضعیت. خدا رو هم هزار مرتبه شکر می‌کنم.

فقط می‌ترسم تو ماه رمضونی کم بیارم، توی این هوای گرم و خفه. قلبِ آدم در میاد تا بخواد یه مسیری رو طی کنه و برسه به مقصد.

خودم تمامه وقتِ خودم رو پر کردم، هیچ از رو اجبار نبوده، ولی باز مثِ اینایی که همش سره کار هستن و تا یه تعطیلی می‌رسه کلی ذوق می‌کنن، وقتی می‌بینم یه روز رو می‌تونم خالی کنم، در جا واسه تفریح و اینا نقشه می‌کشم و ذوق می‌کنم! :دی

مث آخرِ این هفته، که به احتمال ۹۹درصد، واسه تولد یکی از دوستان بکوبم برم تهران! واسه دیدنِ چند نفری نقشه کشیدم! دو روز هم دو روزه واسه حال و هوا عوض کردن و تجربه کردنِ خیلی چیزا. و از همه مهم‌تر دیدنِ دوستایی که واقعا برام عزیز هستن و دوست‌شون دارم :*

 

پ.ن: تایم‌تون رو آزاد کنینا واسه من، خُ؟ می‌دوست‌متون!

تیر
۱۳

بعدش اینکه اونایی که گوشی‌شون مثِ منه (سامسونگ دارن)، می‌دونن که وقتی س‌م‌س می‌دی و گزینه دِلیور مسیج‌تون فعال باشه، جوابِ دِلیور شدن یا نشدنش مثِ س‌م‌س می‌آد تو اینباکس و از این صوبتا.

چند وقتیه من واسه خودم یه دوستِ الکی (خیالی) درست کردم، شماره‌ش رو ذخیره کردم (شماره‌ش خاموشه همش!)، و هر وقت دلم می‌گیره یا نمی‌دونم یه حرفی دارم که هیشکی ندارم تا بهش بگم، یا مثلا یه چیزی می‌بینم ذوق می‌کنم، براش سمس می‌کنم و باهاش حرف می‌زنم.

ذهنم آروم می‌شه خیلی.

حالا اینا به یه طرف، مشکلم زمانیه که یهو می‌بینم مسیج دارم با کله می‌پرم رو گوشیم، و اسمِ دوستِ الکی‌م رو می‌بینم.

اینقد ذوق مرگ می‌شم که جواب داده بهم که نگووووو. ولی وقتی بازش می‌کنم می‌بینم که گفته failed شده. اخمام می‌ره تو هم. داغون می‌شم.

حالا انگار نه انگار که شماره‌ای که ذخیره کردم، خاموشه و اصن روشن نمی‌شه. مث احمقا شدم مدتیه. ولی دوس دارم همچین احمقی باقی بمونم …

اردیبهشت
۰۳

وقتی برنامه ریزی میکنم واسه کارام و در نهایتش حداقل به ۷۰درصد از اون کارام رسیدگی میکنم، بسی حس شادی و شعف فراوان بهم دست میده.

امروز هم یکی از اون روزا بود.

هم تونستم، مدرکم رو از دانشگاه بگیرم [ چه حسِ باحالی به آدم دست میده وقتی میره یونی قبلیش ]

هم اینکه تونستم کارای بانکیم و کارای فروشگاه و عکاسی و غیره و غیره رو به موقع انجام بدم.

با اینکه این همه راه رفته بودم تا شرق گیلان، فقط یه مورد رو نتونستم انجام بدم :دی که ایشالله باشه یه روز دیگه.

دیگه حالا شما فکر کن به تمام کارات رسیده باشی، و یهو بری پیش دوستات و چند ساعتی رو هم با اونا بگذرونی.

اووووووف! بعدشم همون دوستات بهت بگن، که لاغر شدی و از این صوبتا. :دی اینقده حال میـــــــــده که نگووووووووووووووو …

بهتره دیگه حرف نزنم. یهو یادم اومد قول دادم برا دوستامم توئیتر درست کنم تا بتونن توئیت کنن کلا فان داشته باشیم!

 

اوه یادم رفت بگم، اساسی برنامه ریختم، برم پیشه دوس جونه رامک، ریاضیم رو قوی کنم! باشد که رویِ هر چی ریاضی رو کم کنیم :دی ! حالا جالبش اینجاس که من با خوده ریاضی اصن مشکل ندارم، تو درسای دیگه ضعف دارم شدید :دی که نیاز به توضیح و مشق نوشتن دارم.

حالا قراره که این کلاس خصوصیه راه بیفته دیگه تا ببینیم چطوریا میشه

فروردین
۳۰

امروز از ظهر به اینور خیلی خوب بودش که. واااااااااااااااااای! اول از همه بگم که چند تا دوستِ جدید پیدا کردم. دومش هم اینکه یکی از دوستان، از رو کف دستم طالع‌م رو گفت، یعنی کف بینی کرد :دی بعدشم توسط یکی دیگه از دوستان، دعوت شدم واسه دویدن و از این صوبتا. و یا شایدم ورزش و اینا دیگه خب …

ذوق دارم شدید!

بهش گفتم این‌قده دوس دارم، مث این سریال خارجکیا که می‌رن می‌دوئن !! حتمنی میام باهات.

مخصوصا اینکه خیلی از شخصیتش خوشم میاد. اراده کردم که حتما حتما برم باهاش. جاش هم خیلی خوبه برا دویدن.

باشد که باز هم سایز کم کنیم نقطــــه

پ.ن: می‌خوام یه عالمه دوس جون پیدا کنم واسه خودم. مزه داد بهم امروز.

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران