بایگانی دسته‌ی »خرگوش

اردیبهشت
۱۰

بعد از تولدم، به بهانه اومدن عماد به ایران، دوباره فرصتی شد که قراری بذاریم، درسته دوستان باز هم از این قرار‌ها گذاشته بودن اما خب، من حساب رو بر این می‌ذارم که چون من و صادق نبودیم اون قرارا به حساب نمی‌اد! :D

دوس‌جونا یعنی امیر‌عمادی، روزبه، عباس، محمود، علیها اومدن آستانه دنبالمون. دو تا ماشین بودن! من و صادق هم با ماشین حمید، بودیم. خلاصه مسیر رو به سمت لاهیجان تعیین کردیم، اول رفتیم میرصفا، بعد چند وقت یه قلیونی به بدن زدیم! چند دقیقه‌ای اونجا بودیم که عماد هم خودش رو به‌مون رسوند. آخی چه بچه گُل و ساکت و آقایی بودش عماد! ^_^

هووووم! بعد از کشیدن قلیون رفتیم بام‌سبز، اونجا هم دورکی زدیم و بعدش مسیر رو کج کردیم سمتِ دونات تا کمی بخوریم و اینا! :دی دکور و چیدمانِ دونات رو تغییر دادن! لیست غذاهاشون بیشتر از قبل شده، با خودم فک کردم هر دفعه برم یه چیزی‌ش رو تست کنم :D ! هـــَه!!

وای وای اصلِ ماجرا کجاس؟ نمی‌دونین! اِه!! بدونین دیگــــــــــه!! بعده اینکه محمود و عباس ازمون جدا شدن رفتن. گفتم بریم قدم بزنیم تو شیشه گران! آخه قبلش که از اون خیابون رد شده بودیم، دیده بودم اونجایی که همه ش همستر و خرگوش داره، حیون جدید آورده! :) ) ناززززززززززززززززی!! یکی خرگوش دیدم! جیگـــــــــــــر لیس می‌زد دستُ. یه دخترکوشولوئه بودش هم نمک بود هم نترس بود! اول اون دستش گرفته بود خرگوشه رو، دیدم داره لیس می‌زنه دستشو گفتم این یکی دیگه صد در صد مثِ بوپوئه خدا بیامرزمه. رو یه پا مونده بودم که من این خرگوشک رو خواسته بودم. صادق هم نگران جای نگه‌داریش بود اخه هم آکواریوم‌هام رو دادم به یکی دیگه هم قفسی که داشتم رو خونه خواهرم اینا گذاشتم، بنده خدا بالاخره خریدتش!

نامردا چه گرون کرده بودن، ۷۰۰۰ ؟ آخه چرا؟ :دی قبلا بود ۳۰۰۰ تومن خُ! :پی

پ.ن: الان مثلا من می‌خوام برم مهمونی خونه مادرشوهر اینا، به سرعت برق و باد دارم عکس آپلود می‌کنم و لینک دوستان رو پیدا می‌کنم که بزنم تو پست و اینا رو هم که دارم می‌نویسم. خداییش شرمنده‌م اگه غلط املایی دارم یا جمله بندی افتضاحِ. این حمید هم بس که حرف می‌زنه‌ها تمام رشته افکارم به هم گره می‌خورن! :D

پ.ن۲: دوسش داشته بیدم خرگوشکم رو. اسمش گذاشتم ماه پیشونی. عماد یهویی گفت، منم دیگه همین اسمُ گذاشتم واسش.

پ.ن۳: هول شدم! نِی‌دونم تو این سومی چی‌ می‌خواستم بگم :) )

مرداد
۱۷

اِی بابا، این رسمش نیستا، واسه بوبو من حرف در بیارین؟

کجاش این آخه پانداهه؟

رنگُ ببینین، خاکستری سفیدِ

:D

دسته‌ی: خرگوش  برچسب‌: , ,  بدون دیدگاه
مرداد
۱۴

هوم؟ چی؟ “بوبو” کوشولو و ریزه و چشم وا نکرده منو میگین؟

اوهوم :دی تازه امروز خریدمش!

نفس من بیده

خیلی شیطونه

بوبو در توئیت پیک : ۱۲ !! :x

دسته‌ی: خرگوش  برچسب‌: ,  بدون دیدگاه
خرداد
۰۷

داشتم، دسته بندی پست های اینجا رو درست میکردم. گفتم یه سرکی هم تو زجت بکشم تا ببینم چه خبره! آخرین عکسی که آپلود کردم توش، عکس بوپو بود! البته خدا بیامرز بوپو … ! زیر عکس بوپو، یکی از دوستان، آگهی ترحیم واسش درست کرده و گذاشته، ببینینش.

- زجت چیست؟ #

- پروفایل من در زجت. #

خرداد
۰۵

سه شنبه ها روز بیکاریه منه، البته فقط دو ساعتی تدریس خصوصی دارم که امروز، کلاس رو تشکیل ندادم، چون اصلا حسش نبود. اما ای کاش کلاس رو تشکیل میدادم و همچین صحنه های بدی رو که امروز دیدم نمی دیدم.

وقتی بیدار شدم برای بوپو هویج پوست گرفتم، گذاشتم تو جاش، نخوردش، خودشُ یکمی کشید سمتش اما  یه ذره هم بهش لب نزد. یک ساعتی خوابیدم و دوباره رفتم پیشش، دیدم هیچی نخورده، دستمم لیس نمیزنه _ یکی از عادت هاش این بود که دستمو لیس بزنه _ مطمئن شدم یه چیزیش هست! هی بهش سر میزدم، یه لحظه دیدم دراز به دراز افتاده و تکون نمیخوره، اینقد نازش کردم و اشک ریختم و باهاش حرف زدم، تا یکمی  تکون خورد! دیدم حالش بهتر شده، گرفتمش تو بغلم. کاملا خوب شده بود و خودشو جمع کرده بود تو دستم مث قبلنا، اما نمیدونم چرا یهوویی بدجوری تکون خورد و منم از بس ترسیده بودم سریع گذاشتمش رو میز و دوییدم تو اتاق خواب و درُ بستم و گریه کردم! بوپو هم مُرد. عکساش بازه دارم نگاش میکنم، بدجوری دلم سوخته و ناراحتم. یادِ صدای پاش وقتیکه می دویید می افتم گریه م میاد. بوپو جوووونم :( (

دسته‌ی: خرگوش  برچسب‌: , , , ,  بدون دیدگاه
فروردین
۱۶

فروردین
۱۲

Hurley: Did you ever own a dog?

Sun: Yes. Jin give me one. A Puppy.

Hurley: What was his name?

Sun: Bpo Bpo [boppo].

Hurley: Bpo Bpo. Does that mean something?

Sun: Yes, it means a kiss.

LOST , Season 2 , Episode 5 : … And Found

فروردین
۱۲

بوپو چند روزی ازم  دور  بود، دلیلش هم مسافرت به اصفهان بود!  دو روز اول بوپو، خونه بابا مهمون بود، و باقی روزا خونه خواهر خانوم اینا. قرار بود وقتی از مسافرت برگشتم، خواهر خانوم و خواهرزاده ها بیان خونه ما، و چند روزی بمونن تا روز عروسی پسرخاله جان!

شنبه شب رسیدیم خونه، مراسم عروسی سه شنبه بود، دلم واسه بوپو یه ذره شده بود، سریع تماس گرفت با خواهرخانوم که به بهانه عروسی، زود بیان خونمون و منم به بوپو برسم. اما خونه نبود، در طی این دو روز گذشته هر وقت تماس گرفتن فقط داماد جان جواب تلفنامُ دادن و گفتن که کسی خونه نیست و رفتن بیرون! :دی

به خودم میگفتم، اگه غلط نکنم بوپوی منو کشتن و نمیخوان خودشونو آفتابی کنن! :دی

دیشب عروسی پسرخالم بود، تا نزدیکای ساعت ۹ هیچ خبری از خواهرخانوم و بچه هاش نبود. وسط دنس و اینا یهو دیدم به به، از در وروی تالار داخل شدن، دوان دوان رفتن سمتشون، دیگه طاقت نداشتم، هــی میگم بوپو من خوبه؟ آوردینش؟ خواهرخانوم، سرشو انداخت پایین و با خجالت و حالت معصومانه ای میگفت، خوووووبه. فقط !!! گفتم: مُرد؟ زنده نیست؟ چه جوری مُرد؟ کی مُرد؟ خواهرجان با همون حالت گفت: نــــه، نمُرد، زنده س، فقط  دو روز پیش داشت بازی میکرد تو خونه، پاهاش تو همدیگه گیر کرد زمین خورد، یه ذره پاشُ می کشه راه میره!

دلمم اینقد آروم شد اینو شنیدم.
گفتم: اوووووووووووو !! من گفتم کُشتینش اینورا نیومدین! :دی

خواهرم بنده خدا، میگفت اگه بدونی وقتی اینجوری شد مریم و بهنام چیکار کردن، داشتن خودشونو می کشتن، که به خاله چی بگیم!

خلاصه بعد از اینکه خیالم راحت شد، رفتیم به ادامه دنس و اینا پرداختیم! :دی

بعد از رقص چاقوی عروس (عروس با لباس پر از تور و سنگ کاری شده که کلی وزن داره و سنگینه، یک رقص عربی کرد که نگووووو، فَکِ همه زمین خورد!!!) رفتیم از تو ماشین بوپو رو آوردم بیروووووووووووون. ای فداش شـــــــــم من :* ، اولش فک  کردم دیگه منو نمی شناسه، اما بچه م تا اومد تو دستم شروع کرد به لیس زدن! :دی به تمام مهمونا بوپو رو معرفی کردم : ))))) هزار تا ازش عکس گرفتن : )))) خیلی باحال بود. تازه مهرانم سفارش اساسی کرد که یکی از اینا واسش گیر بیارم با خودش ببره عسلویه تو خونه نگه داره! :دی

پ.ن: به نظر شما، خرگوشکِ من، از نسل کوتوله هاست؟ هنوزم کوچولوئه و بزرگ نشده!

بوپو در خانه می باشد

اسفند
۲۰

۱- دو روز پیش یه کلیپ گرفتم، خیلی به دلم نشست، اما متاسفانه نه اسمی داشت نه نشونی، میخواستم آهنگ با کیفیت خوبش دانلود کنم، واسه همین سریع مزاحم عمو هوشنگ شدم، عموی مهربونم، اسم خواننده و آهنگ و همینطور خود آهنگ رو واسم ایمیل کردند. مچکرم عمو جان! ^__^ پیشنهاد میکنم اگه سرعت اینترنتتون تا حدودی خوبه، واسه یه بار هم که شده این کلیپ رو ببینین، به دل من خیلی نشسته، بالای صد دفعه گوشش دادم! شاید شما هم خوشتون بیاد.

Self Control – INFERNAL

.
2- تا دیروز حالم خوش بودااااا، اما یکی بدجوری رفت رو اعصابمُ ناراحتم کرد. با حرفش باعث شد به شدت به هم بریزم! همیشه در اینجور مواقع سر و کله منیره پیدا میشد؛ یا اینترنتی یا تلفنی یا پُستی! (+) داشته باشین هدیه منُ یه شال صورتی و یک عدد کلاغک! مرسی منیره نازم!:-*

.
۳- من زنده م، بوپو زنده س. هنوز کوشولوئه، تبدیل به خرگوش غول پیکر نشده. سعی میکنم بهش خیلی خوش بگذره، تا از نفرین خرگوشی خبری نباشه! hug

.
4- دوس دارم زیاد زیاد بنویسم، اما نمیشه، همین چند خطم به زور نوشتم! دوس دارم برم وبلاگ همه دوستامُ بخونمشون، اما نمیشه! وقت ندارم، یا اگه هم وقت دارم حسشُ ندارم! بدجوری گیر کردم تو این اینترنت! دارم کلافه میشم.

.

اسفند
۱۴

دیروز صبح رفته بودم پیش آرایشگرم (محبوبه) رنگ موهامُ تغییر بدم. اولش رنگشُ خیلی روشن کرد، اومد خونه و بعد از دوش گرفتن، تصمیم گرفتم برم و دوباره تیره ش کنم!  در اولین فرصت با صادق تماس گرفتم و صادق عزیزم، خبر دادن که پدرشوهر اومد، همسترا رو با جاشون بُرد خونه شون واسه صدیقه (خواهرشوهرم، همون که مثلا واسم هدیه تولد گرفته بود!!! :| ) ، خیلی ناراحت و عصبی بودم، داشتم منفجر می شُدم. اصلا حوصله توضیح و کِش دادن این قضیه رو ندارم، اما تو یه جمله میتونم بگم: واقعا زشته آدم چیزی رو به عنوان هدیه واسه کسی میگیره، اونو با این شدت و به این نافُرمی پس بگیره! هیچ نمیتونم این قضیه و این رفتار رو درک کنم! حالا همه اینا یه طرف، صادق بهم میگه، چی شده مگه؟ #-o تو رو خدا شما دیگه بهم نگین مهم نیست و کوچیکه و بهش فکر نکن! چون نمیتونم باهاش کنار بیام. اصلا بی خیالش! نمیخوام بیشتر از این در موردش بنویسم!

.

اصلا چه معنی داره وقتی میتونم یه خرگوووووووووش کوچولو و ناز و مامانی هدیه بگیرم، به همسترا فکر کنم؟ هــــــــــــــــــــــاین؟ دیروز غروب، محبوبه جونم منو برد لاهیجان، ماهی ببینیم، بعددددددددددددش یه خرگوووووووووش کوچووووووووولووووووووووووووی لوس چند روزه واسم خرید! دلتون بســــــــــــوزه! اسمایلی خیلی لوسانه حرف زدن و ناز کردن! :D

.

دیشب تا صب داشتم باهاش بازی میکردم، نزدیکای صبح بود که کم کم یاد گرفت راه بره! اگه بدونین چقد نمــــک کف دستمُ لیس میزنه و بوسم میکنه! قلبم وامیسته وقتی اینجوری میکنه! :x :*

.

اسمشُ گذاشتیم Boppo !! اینقده عسل میپره : ))))))! وقتی میخواد دور بزنه، با یه ادا و اطواری خودشو پرت میکنه باالا و پایـیـــــن! دلم واسش غش میره! ازش فیلم گرفتم، اما چون فعلا فرصت ندارم، و باید چند تا برنامه آماده کنم، مجبورم بذارمش واسه بعد! در اولین فرصت آپلودشون میکنم تا شما هم ببینینش! :x

.

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران