اردیبهشت
۲۷
    
Posted (حدیثه) in دسته‌بندی نشده on اردیبهشت-۲۷-۱۳۸۸

در کشورهای توسعه یافته، برای افتتاح کسب و کار، تمام جوانبِ کسب و کار را در نظر می گیرند، عوامل را مشخص می کنند و عوامل محدود کننده را شناسایی می کنند و برای مهار آنها اقدام میکنند!! اما در کشور ما، ارزیابی صورت نمی گیرد، تعهداتی از سوی کارآفرینان وجود ندارد لذا بسیاری از این کسب و کارها با شکست مواجه می شود.

متاسفانه در جامعه ما، یک فرد که زمینه را ایجاد میکند ابتدا پول (وام) را میگیرد. در انتها هم که دو حالت بیشتر ندارد، یا پول را میگیرد و فرار را بر قرار ترجیح میدهد، یا اینکه کسب و کار را ایجاد میکند. اما در بخش تولید و راه اندازی به دلیل همان عدم شناسایی عوامل محدود کننده، خودش را ورشکسته اعلام میکند! و در نهایت زندان را به پس دادن پول گرفته شده با آن همه بهره بالا، ترجیح می دهد. البته ممکن است در این بین، فردی یا شرکتی به درستی عمل کند و جان سالم به در ببرد، که این مورد بحثش جداست.

تحریم ها، تحریم مواد و کالا به کشورهای دیگر، و عدم تعادل صادرات و واردات در سطح جهانی، یک نوع مشکلاتی را در راستای کسب و کارها ایجاد میکند. مهم ترین عامل شکست کسب و کار، ایجاد کسب و کاری است که افراد به صورت کورکورانه و بدون تجزیه و تحلیل آغاز می کنند و به سمت آن می روند.

باید توجه داشته باشیم، که با این روندی که دولت و جامعه پیش میره، نباید انتظار داشته باشیم که پس از گرفتن مدرک تحصیلی مون، میزهای آماده برای کار در بخش های دولتی و خصوصی وجود داشته باشه، پس لازم است خود اشتغالی داشته باشیم!

با توجه به شرایط موجود در هر جامعه و مخصوصا جامعه خودمان و از طرفی با توجه به پرهزینه بودن کسب و کار و نرخ بالای بهره، لازم است به دنبال این باشیم که ابتدا شغل خود را تعریف کنیم و مجموعه عوامل دخیل در شغل و متغیرهای قابل کنترل را مشخص کنیم، تا زمانیکه وارد عرصه تولید و رقابت می شویم، ما را از گردانه خارج نکنند!

عدم شناسایی مشکلات، روزی !! مشکل ساز خواهد شد.

:)



 
اردیبهشت
۱۰
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on اردیبهشت-۱۰-۱۳۸۸

بالاخره، با این همه مبارزه با خودم و خنده ها و گریه هام، امروز کوتاه اومدم و رفتم دکتر، خانوم دکتر، باهام صحبت کردن، دید خیلی تو هپروتم، پاسم داد سمت متخصص اعصاب و روان؛ منم فقط به حرمت یکی از دوستان، که گفته بودم میرم دکتر، رفتم! آقای دکتر نیم ساعتی باهام حرف زد، آب پاکُ ریخت رو دستم، گفت، کارت از مشاوره گذشته، حتما باید با دارو درمانی بشی، تا به یه ثبات برسونمت، بعدش کم کم تصمیم میگیرم که چیکار باید بکنی. خیلی سوال جوابم کرد. همون اول رفتم داخل، بهش گفتم، من الان گریه میکنما، نمیتونم کنترل کنم خودمو، خسته شدم از بس گریه هامُ خوردم و سعی کردم خودمو شاد نشون بدم. جناب دکترم با کمال میل پذیرای گریه های من شدن. شده بود مث این فیلما، هر چی می پرسید، من گریه میکردم جواب میدادم، بعد بهم دستمال کاغذی تعارف میکردم و خودشم چای میخورد. کامل خودمُ توصیف کردم، دکترم خوب تونست درک کنه چی میگم. دارم اینا رو مینویسم، بازم فکرم پیشه دکتره. حرفای قشنگی میزد! متوجه بود چی میگم و چی میخوام :(! بعدشم گفت هر وقت فکر خودکشی زد به سرت حتما باهام تماس بگیر و صحبت کن، هر وقت از شبانه روز که شده! :(

پ.ن۱: اصلا حس جواب دادن به کامنتارو ندارم. معذرت میخوام. همین!



 
اردیبهشت
۰۷
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on اردیبهشت-۷-۱۳۸۸

تمرین هام به خوبی پیش میره، وقتی از حرفی یا برخوردی ناراحت میشم، یا کلا هر قضیه ای برخلاف تصمیمم پیش میره، خودمو میزنم به کوچه علی چپ، و بلند میگم: اصلا واسم مهم نیست! بعدشم آواز میخونم (خودم میدونم صدام واسه آواز خونی خوب نیست :دی)، یا موزیک گوش میدم. حالا طرف مقابلم هر کاری میخواد بکنه یا هر برداشتی میخواد داشته باشه. واسم مهم نیست، یعنی واقعا دیگه مهم نیستــا. اسمایلی عِنده بی خیالی

امروز وقتی داشتم از دانشگاه برمیگشتم، با خودم به دلخوشی هام فکر میکردم و دونه دونه می شمُردمشون!اول از همه یادِ پسرخاله کوچیکم افتادم، آخرین پسرخاله خانواده ست :دی، یادِ درخت آلوچه تو خونه شون اُفتادم، که وقتی من به شوخی گفتم، آلوچه های این شاخه واسه منه، خیلی زود موضع گرفت در مقابلش، و به هیچ کس اجازه نداد از اون شاخه آلوچه بچینن!! وقتی دیروز آیدا تماس گرفت و با طعنه گفت: می بینم که واسه خودت شاخه تعیین کردی و سجاد نمیذاره از اون شاخه آلوچه بکنیم. اولش جا خوردم، اما بعد کلی ذوق کردم، که حرفم واسه یه فرد خانواده اینقد ارزش داره!! به جایگاه خودم جلوی سجاد که خیلی بچه است، افتخار کردم.

بعدش سریع فکرم رفت، سمت مسافرت اصفهان، تو عید. به اس.ام.اس های سجاد، فکر کردم. فک کنین در طول این چند روز که من گیلان نبودم، تمام آمار ها و گزارش های مهمونی های خانوادگی رو واسم ردیف میکرد و می فرستاد. از بستنی خوردن گرفته تا دبرنا بازی کردن تا وزن افراد خانواده و غیره. خیلی حسرت نبودن تو جمعشون رو خوردم اما بازم واسم ارزش داشت که به فکرم بودن. نه تنها سجاد بلکه تک تکِ شون یه جورایی سعی در خالی کردن جای منو داشتن.

بعد از جمع و جور کردنِ افکارم، یادِ خانومِ نوبهاری افتادم، مدیر گروه و استادم که جدیدا هم ریاست دانشگاه رو به عهده گرفتن، یادِ این افتادم که حرف زدن و خندیدن و شکلات خوردن و دست خط و کشیدن نمودار و حتی دست نوشته هام، واسش مهمه. و از هیچ کدومشون چشم پوشی نمیکنه.

به خیلی ها و خیلی قضایا فکر کردم. به شخصیتم فکر کردم! به این فکر کردم، باید همینجوری پیش برم و از این روش های جدیدی که یاد گرفتم، یا به نوعی مشاوره گرفتم، به نحو احسن استفاده کنم و خودمو نبازم، و یا همین باشم، یا چیزی بهتر از این. کاره دیگه شاید امروز آخرین روز زندگیم باشه و فردایی در کار نباشه. آدم که از همه چیز زندگیش خبر نداره.



 
اردیبهشت
۰۴
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on اردیبهشت-۴-۱۳۸۸

چند وقتی هست که یه جورایی میشم، به نظر خودم مشکل از خستگیِ شدیدِ جسمی و فکریِ و نه چیز دیگه….

دو هفته پشت سرِ هم، تو کلاس یکی از استادام، که یه سره از یک و نیم تا ۴ حرف میزنه، به مدت دو یا شایدم سه دقیقه، کاملا مغزم قفل شد، قفل به تمام معناها. نمیدونم چه جوری توصیف کنم این حالتُ! ولی یه جوراییه، اولش احساس بی حالی و خستگی و کوفتگی میکنم، بعدش دستام سُست میشه، حتی نمیتونم خودکار دستم بگیرم، یا کتاب رو ورق بزنم. سرم واسه خودش می اُفته، سنگینی میکنه. گوشام نمی شنوه، اگه کسی هم این وسط صدام کنه، بعده از چند دقیقه جوابشُ میدم. در آخرم همه چیز تعطیل میشه، بدون هیچ عکس العملی با چشم باز میخوابم. یه سنگینی شدیدی رو بدنم احساس میکنم. شاید نتونین تصور کنین چی میگم. اما هر چی هست خیلی بده.

خلاصه بعد از چند دقیقه یهو انگار، با ترس از یه کابوس بیدار شین، به خودم میام و همه توان و قدرتم برمیگرده سر جاش. اون لحظه احساس خوبیه بهم دست میده.

بعد از یکی دو دفعه، گفتم شاید به دلیل صحبتها و ریتم سخنرانیِ استادِ که همچین میشم، اما امروز، پشت سیستم که نشسته بودم و داشتم تو اینترنت وول میخوردم، بازم همینجوری شدم، خستگی شدید، گیجی (انگار ده تا دیازپام خورده باشی و تو حال خودت نباشی)، محو دیدن، کلیک های پی در پی اشتباه روی لینک ها، یا کلا اتاقُ یه جوری خاص می دیدم، آخرشم همونجوری شدم که توضیح دادم. مغرم خوابید. بعدشم بیدار شد!!

پ.ن: احتمالا هاست عوض میکنم، اگه دیدین وبلاگ بالا نمیاد، نگران نباشین، من چیزی رو پاک نکردم! او.کی؟

پ.ن۲: یه روزه غذا نخوردم. دارم هلاک میشم از گشنگی!

پ.ن۳: هوا بارونیه، ابریه، مه آلوده، سرده، اما مجبورم فردا برم کوه. امیدوارم برم، برنگردم! :|



 
اردیبهشت
۰۱
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on اردیبهشت-۱-۱۳۸۸

همین اندازه محبتِ ناب هم مرا بس است برای آغازی نو.

کاش لایق باشم، به پاسداری از محبت تان

حدوداً ۵ روزی نبودم، البته جدا از اینکه پست قبلیم واسه ۲۲مه، تو این ۵ روز تمام تلاشمُ کردم، تا کمی از این شخصیت فعلیِ خودم دور باشم، با یه شخصیت و اسم جدید، وارد دنیای مجازی شدم، تنهایی رو با تمام وجودم حس کردم، دوری از دوستانی که شاید تو این ۵ روز حتی یه لحظه هم به یادم نبودن، واسم سخت بود.

با تمام سختی، تجربه خوبی کسب کردم، جنس دوستانم رو خوب لمس کردم، دیگه حالا به این قدرت رسیدم که، با هر حرفی به هم نریزم، و با توجه به شخصیت هر فرد و همین طور مقداری ارزشی که واسم دارن و همینطور من برای اون، عکس العمل نشون بدم. همیشه باید در هر کاری دسته بندی و طبقه بندی وجود داشته باشه، حالا من در زمینه دوستی به این مرحله رسیدم. برای خودم مقرراتی وضع کردم و دوستانمو دسته بندی کردم، از این به بعد میخوام با سیاست خودم عمل کنم.

چرا نباید اینجا بنویسم؟ وقتی حداقل ۱۰ تا دوست عزیز دارم که مطالبم رو دنبال میکنن، و برای همین نوشته هام، که به گفته بعضی ها چرت و پرت هست و چیزی جز پوچی درش نمی بینن، ارزش قائل هستن، میخونن و نظرشون رو میگن.

چرا همین چند دوست اندک و محدودم که به اندازه انگشتان دست هستن رو نا امید کنم؟ واقعا چرا نباید این ده نفر رو به اون تعداد برتر ترجیح بدم؟ مگه من چه چیزی از نوشتن میخوام؟ مگه من واقعا هدفم ثبت خاطرات و احساساتم نیست؟ و همینطور خونده شدن توسط حتی یه نفر؟ وقتی عاقلانه به سوالات خودم جواب میدم، به نتایج خوبی میرسم.

از امروز به بعد، به لطف و محبت و صحبت های دوستِ عزیزی، همون حدیث قبلی رو اینجا می بینین، همونیکه تا یه ماه پیش بودم. دیگه موقع نوشتن خط اول پُست جدیدم به این فکر نمیکنم، واسه چی و کی و چرا دارم می نویسم. چون دلایل نوشتن رو پیدا کردم. هر کسی خواست و خوشش اومد میخونه، و هر کسی هم نخواست و خوشش نیومد نمیخونه و راهشُ میکشه میره. چطوره؟ هووووم؟

خیلی دلم میخواد بازم بنویسم، اما نمیتونم، چشمام تار می بینه، اذیت میکنه، تا همینجاشم به زور و زحمت نوشتم.

باز هم تشکر میکنم، از دوستای نازنینم، کسانیکه به هر طریقی جویای حال من بودن. در آخر هم این آهنگ زیبا و مورد علاقه م رو بهتون تقدیم میکنم. باشد که بهتر از این ها باشم، برایتان!

When I’m with you
Everything seems better
Now i know i see it all today
We were meant to be together
I’m in pain when you’re away
Come on and save me I’m loosing my touch
Day after day cause I miss you so much
Come on and save me I’m loosing my mind
Waiting and waiting for you to be mine
Come and save me from me…me
Come and save me from me…me

Morandi – Save Me



 
فروردین
۲۲
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on فروردین-۲۲-۱۳۸۸
schizophrenic

صبر بسیار باید، تا روزِ موعود!