فروردین
۲۱
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on فروردین-۲۱-۱۳۸۸

کدام یک؟



 
فروردین
۱۸
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on فروردین-۱۸-۱۳۸۸

دیروز داشتم با عماد چت میکردم، تو چت یه اسمایلی به کار بُرد، از نظر من شبیه یه قورباغه بود :دی، گفتم توئیتش کنم ببینم نظر بقیه چه جوریاس و به چی تشبیهش میکنن! امروز جواب دوستان رو میدیدم. خیلی جالب بودن!!!

Hadiseh: ^__________________________^ اگه گفتین این شبیه چیه ؟؟؟؟

persianshadow: ماشین فلوکس

Pedi7Khat: شبیه دهن تمساحه :دی

hadisss: نوار قلب – دو تا کوه که بینشون خیلی فاصله س – دو تا خونه که رو به روی همه هستن

bzmehran:شبیه یه آدمِ که اینقد گوشاشو کشیدن تبدیل به خط راست شده

Mahdieh: یه قورباغه که خوابه؟

Aliha: خاله ی شاد و شنگول مثلا :دی

Agha AMIN: این دی جی مون ژاپونی ها که الان دارن می خندن مثلا

‎‎Emad: یه آدم که زیادی داره میخنده :دی یا یه قورباقه که زیادی خندونه

Reza Deserter: حدیثه که دراز کشیده

Samira Roudini: برشی از کشتی تایـــــــتانیــــــــــک:D

پ.ن: این پُست در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۸۷ نوشته شده بوده است!



 
فروردین
۱۷
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on فروردین-۱۷-۱۳۸۸

دو سه روزیه، در توئیتر، با یه دوست جدید، مسابقه ریپلای گذاشتیم، از اونجاییکه هم من هم اوشون، از جواب ندادن به ریپلای متنفریم، قرار بر این شد، اگه هر کدوم از ما، به ریپلای دیگری جواب ندیم، بازنده محسوب میشیم. اگه من برنده شدم، اوشون برا من نُقل می فرستن، و در غیر این صورت، من واسش کلوچه می فرستم!

تا دیروز، اوضاع خوب بود، و حدود ۵۰ تا ریپلای از اوشون، دریافتم کردم، منم بالا پایین همین حدود ریپلای زدم! :دی خلاصه اوشون گفتن اینجوری فایده نداره و بهتره یه زمان و قاعده خاصی برای این مسابقه بذاریم + ، من گفتم زمان خوابم ۶ ساعته، بهتره همین قد فاصله باشه بین ریپلای ها یا بیشتر، و بعدشم همین مدت زمان تصویب شد!

دیشب، ساعت ۱۲ و پنج دقیقه یا چند دقیقه اینور اونور ریپلای زدم بهش و گرفتم با هزار جور بدبختی خوابیدم، چون بعد از ظهرش خوابیده بودم خوابم نمی بُرد. مهران و خانومشم خونه مون بودن. ساعت گوشیمُ تنظیم کردم رو ۵ و ۴۰ دقیقه تا بیدار شم و ریپلای بزنم بعدشم آماده شم برم دانشگاه!

قبل اینکه صدای گوشیم در بیاد، خودم پا شدم تو تاریکی، گوشیمُ برداشتم و مینی اُپرا رو باز کردم، اما از آیکون اینترنت خبری نبود که نبود! گفتم خدایا چیکار کنم، الان کوچکترین سر و صدایی کنم صادق و مهمونا بیدار میشن! پا شدم گوشی به دست، یواشکی رفتم تمام نقاط خونه رو تست کردم، تا یه اثری چیزی از اینترنت پیدا کنم! اما فایده ای نداشت! :دی زمان همینجوری داشت جلو میرفت و به ۶ و پنج دقیقه نزدیک میشد! :دی دیدم با گوشی نمیشه کاری کرد، رفتم لامپ رو روشن کنم، دیدم که بعـــــــــــــــــــــله!! برق هم نداریم! وای اینقد کُفری شده بودم که نگو و نپرس! حالم بدجوری گرفته شده بود، با این سرعت، داشتم می باختم! #-o

دوباره رفتم تو جامُ شروع کردم با گوشی ور رفتن، که یهووووووو آیکون گردالی اینترنت رو گوشیم اومد! بدو بدو رفتم ریپلای زدم بهش! همچنان کُفری بودم که دیدم به به؛ برقم اومد! :D

تو مسیر دانشگاه و تو خود دانشگاه، همچنان در حال توئیت کردن و ریپلای زدن بودم، که دیدم دوست جون ما شاکی هستن، توئیتام نیست، من توئیت کرده بودم! باشه اشکال نداره من باخت رو قبول دارم، اما خودم توئیتامُ دیده بودم اینجا! چرا اینجوری شده و این حرفا.

من خودم توئیتاشُ دیدم بودم و همینطور ریپلای های رو، میدونستم قبل از شش ساعت ریپلای زده و نباخته، اما خودش توئیت ها رو نمیدید!

الان شروع کردم به نوشتن این پست، رفتم توئیتای خودمُ پیدا کنم دیدم، که اولین توئیتم، واسه ۳ ساعت پیشه! در صورتیکه من بالای ۲۰ تا تو این سه ساعت توئیت و ریپلای زده بودم! حالا کجا رفتن این توئیتا و چه جوری شده که اینجوری شده، خدا داند و بس و در نهایتم، باید بگم کــــه: !!!!!

پ.ن: مث اینکه صبح داداشم، برگشته به صادق گفته: حدیث شب بیداری داره و این حرفا! :)) صادقم کلی پشت سرم گفته، تو اینترنت بود و …. !! :دی :دی خُ به من چــه! مگه نه؟



 
فروردین
۰۹
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on فروردین-۹-۱۳۸۸

sadeye's status in Identi.ca

شاید شما، از اینکه توئیتتون بره تو فرندفید، و دوستان زیرش لایک بزنن، و کامنت بذارن، لذت می برین! و شاید من، از اینکه توئیتم بره تو فیس بوک، و دوستان زیرش لایک بزنن، و کامنت بذارن، لذت می برم! البته بهتره در مورد من، کلمه صد در صد یا مطمئنا رو بکار ببرم.

بعد از عضویت من در فیس بوک، و آشنا شدن با اپلکشن ها و گیم هاش، فیس بوک برای من همیشه جز سایت های معدود و خاص بوده و هست! علاقه خیلی خاص و ویژه ای بهش دارم و خواهم داشت. شاید بارها و بارها شده، اکانت هامُ پاک کنم و کردم، اما در هیچ شرایطی، کوچکترین فکری در مورد پاک کردن اکانت فیس بوکم نکردم. به جرات میتونم قسم بخورم، از ایمیل شخصیمم واسم مهم تره! علتشم دقیقا نمیدونم چیه. شاید کلاس کاری و ابهت خاص، ویژگی های منحصر به فرد، و محدود بودن کابرانش در ایران، باشه.

تا یکی دو ماه پیش، کمتر کسی پیدا میشد، مدت زمان زیادی رو در فیس بوک بگذرونه یا کلا بیاد و عضوش بشه، شاید یکی از دلایل اصلیش، عمو فیلترچی، بود! اون زمان هر کسی که وی.پی.ان داشت خلاصه یه جوری از دیوار فیلتر رد میشد.اما حالا این دیوار برداشته شده و همه مسیرشون رو کج کردن به سمت فیس بوک!

گوش شیطون کر، به لطف آی.اس.پی عزیزمون، من هیچ وقت طعم تلخ فیلتر بودن فیس بوک رو نچشیدم، واسه همین همون قدر که تو فرندفید فعالیت داشتم، اگه اغراق نکنم دو برابرش توی فیس بوک وقت میذاشتم!

کلا اینا رو دارم میگم تا بدونین، چقد فیس بوک و دوستانی که از همون اوایل باهاشون بودم، هدیه هایی که می فرستن (یکی از اپلکشن های مورد علاقه م، Growing gifts و تمام گلدوناش هست، از تمامیشون اسکرین شات دارم!!!)، کامنت هایی که زیر استاتوسم (توئیت هام) میذاشتن و میذارن، واسم عزیزن! الان دارم به اپلکشن های مختلف فکر میکنم چهره خیلی از دوستان جلو چشمم میاد!

تا به امروز، سومین یا چهارمین استایل جدید فیس بوک رو می بینم و تجربه میکنم! پیشرفت های قابل ملاحظه ای داشته، من منکر بد بودنشون نیستم، اما واقعا این استایل آخری شورش رو در آورده، شما فکر کن من پشت سر هم توئیت میکنم و بعد شما لاگین میکنی به فیس بوک در قسمت home چی می بینی؟

خیلی ها از دستم شاکی شدن، اما من چه کنم؟ مقصر من نیستم، هستم؟

اولش پیشنهاد دادم هر کسی خواست منو از قسمت دوستانش حذف کنه، دلم نمیخواد به زور کسی منو تحمل کنه :) ! بعدش که بیشتر تو تنظیماتش دقت کردم، راه های مختلفی برای حل این مشکل پیدا کردم، شما هم اگه کمی وقت بذارین میتونین، دوستان بیش فعالتون رو که صفحه اول رو پُر میکنن، هاید، دسته بندی کنین، یا بر اساس خواسته هاتون، قسمت home رو تنظیم کنین! به همین راحتی، دیگه نیاز نیست ۲۴ ساعته دم گوششون داد بزنین، چه خبرته، اینجا رو با فرندفید اشتباه گرفتی؟ اصلا بلدی با فیس بوک کار کنی؟!؟!؟!؟! میدونی فیس بوک چیه ؟!؟!؟!؟! یا راهکارهای مناسب برای توئیت کردنشون بدین! :|



 
فروردین
۰۴
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on فروردین-۴-۱۳۸۸

دیروز بعد از ظهر راه افتادیم سمت تهران، قرار شده یکی دو روز تهران، خونه جدید بابای صادق بمونیم، بعدش بریم سمت اصفهان! من از روی اجبار بوپو رو بُردم خونه بابام اینا، و با هزار جور سفارش و دلتنگی شدید تنهاش گذاشتم! دل تو دلم نیست یه دفعه دیگه دو تا دستامُ چفت کنم به هم و بوپو رو صدا کنم و اونم بدوئه بیاد تو دستم و لیسش بزنه! :-s

نصف شب رسیدم تهران، بعد از یه خواب حسابی، دم دمای ظهر رفتیم پارک ارم، هدف اصلی باغ وحش بود! اصلا اصلا اصلا باغ وحش به دلم نچسبید، هیچ حسی به حیوونای کثیف و زندونی شده اونجا نداشتم! حالا بی تربیت بودن حیوونا هم که دیگه بماند! :D نمیدونم مردم چه جوری این همه لذت میبرن از دیدنشون! :-?

داشتیم همینجوری قدم می زدیم، که چشم به تابلویی که شکل مار داشت، زوم شد! اه چندش! چقدم کلاس گذاشته بودن واسه مارا، پدرشوهر جان واسم بستنی سالار خرید، من همون دم در ورودی موندم تا بقیه برن و مارا رو تماشا کنن! O_o یهو صادق دوان دوان، اومد بیرون میگه بیا بیاااا  مار نداره، از اونا که تو دوس داری توش داره. گفتم جوجه تیغی؟ میگه نه، از اونا که پست نوشته بودی در موردش، صورتی بود! داشتم شاخ در میاوردم! :)) همینکه دلم خواست برم تو، صادق میگه اینورُ نگاه نکن، مار داره خلاصه با هزار جور کلک و چشم به زمین دوختن رفتم تو، وقتی رسیدم به شیشه اون موجود (که اصلا هم اون موجود نبود :دی) سرمُ بالا گرفتم!

وای جانم چقــــــــــــــــــــــــــــد ماه بود! سنجاب زیرزمینی! واااااااااااااااااای! داشتم می مُردم دلم میخواست هر جوری شده بغلش کنم. چـــاقِ شکم گندهِ شکموی ناااااااااااااااااز :*:*:*:*

- ای بابا این آقاهه صاحب کافی نت، اومد گفت تا ده اینجا بازه! من دیگه نمیتونم این داستان رو کش بدم ! :)) چرا همه میزنن تو ذوقم خُب؟ بهتره زودتر عکسا رو بذارم و پستم رو پابلیش کنم! :D

Read the rest of this entry »



 
فروردین
۰۳
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on فروردین-۳-۱۳۸۸

کمتر از یکی، دو هفته س، پناه بردم به رنگ های تیره، ازجمله مشکی! از پیراهن و لاک ناخنُ، تم یاهو و توئیتر گرفته تا … عوض کردن پوسته وبلاگمم شده بود قوز بالا قوز.

خیلی دلم میخواست از تم دیفالت وردپرس استفاده کنم، چند ساعتی هم براش وقت گذاشتم، تا اونجوری که دلم میخواد دربیاد، اما نظر همه، حالا همه همه هم نه ها، ولی خُب اکثریت، این بودش که خیلی بی کلاسیه! ولی من واقعا شیفته تم دیفالتم! :D

بعد علیها، باعث شد تا تصمیم بگیرم، یه قالب جدید انتخاب و فارسیش کنم، اما تا اونجایی که گشتم چیزی مطابق میل من پیدا نشد، قالب دلخواه یه طرف، اون زمان برای فارسی کردنش و ایجاد مزاحمت های پی در پی، برای دوستان عزیزی که دست به کُدشون خوبه هم یه طرف. تا همین جا هم حسابی شرمنده دوستان و همسر جان هستم! خلاصه بی خیال فارسی کردن پوسته افتادم.

دیشب یهو زد به سرم، از پوسته های فارسی شده، وردپرس فارسی استفاده کنم. خدا رو شکر، با اولین نگاه تونستم قالب مورد نظرمُ پیدا کنم! :دی دست طراح و ایناش درد نکنه! بسی زیبا و شیک و شکیل و سنگین (از نظر کلاس کاری) می باشد!

تا نزدیکای صبح، موندم سایدبار و بعضی از قسمتهایی که اصلا با این قالب تیره همخونی نداشت رو درست کردم، البته هنوز یکی دو  جاش مونده، فعلا هم منتظرم تا صادق بیاد، هلپ برسونه! یه مشکل اصلی هم با پلاگین، کامنت ریپلای داشتم، اولش گفتم برم از پلاگین آقای وحید آنلاین استفاده کنم، اما مثل اینکه در فیلتر کامل به سر می برن، یا اینکه وبلاگشون کاملا داون شده! بعد تصمیم گرفتم، همون پلاگین خودمُ تغییر رنگ بدم، اما دیدم خیلی دردسر داره! مزاحمت وحشتناکی هم برای علیها ایجاد میکنه، دوان دوان رفتم تو سی.پنل صادق و پلاگینش رو کِش رفتم! بازم خدا رو شکر به قالبم میادش! :D

هـــــــــا، حالا شما بگین ببینم، چه جوریاس؟ خوشگله مگه نه؟

پ.ن۱: جا داره، همینجا یه اطلاع رسانی بکنم! دوستان اصفهانی (ندا، زود دارم خبر میدما، هستی دیگه؟ :* ) دو یا سه روز دیگه من اصفهانم، خوشحال میشم بازم ببینمتون!

پ.ن۲: بعضی از دوستان، یه آدرس از من داشتن، منظورم آدرس شرکته، خواستم خبرتون کنم، بگم: تاریخ مصرف آدرس اون شرکت تموم شده! یه وقت استفاده نکنینا. :D