بایگانی دسته‌ی »دل نوشت

اسفند
۲۷

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


دسته‌ی: دل نوشت  برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.
اسفند
۰۱

اسفند را دوست می‌دارم!

.

.

پ.ن: اگه گفتی چرا؟

دسته‌ی: دل نوشت  ۲ دیدگاه
بهمن
۰۵

هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت، حس نکردم که کسی من رو بخاطر خودم، خواسته باشه. همیشه از من رد شدن تا دل دیگران رو بدست بیارن، همه‌‌‌ی همه این کار رو، باهام کردن. همیشه‌ی همیشه این حس من رو غمگین و افسرده کرده. هرگز نتونستم جوابِ سوال‌م رو بدست بیارم، که چرا من باید ندید گرفته بشم، و حذف بشم، تا دیگران به چشم بیان، تا دیگران حس کنن براشون ارزش و احترام قائل‌ هستن، تا دیگران متوجه بشن که حرف اون‌ها درست یا غلط بوده، یا به دیگران خودشون رو ثابت کنن.

چقد دل‌م خسته‌س از این همه … از این همه پس زدنا … از این همه نادیده گرفته شدنا !

کاش جز ” اجبار ” جواب دیگه‌ای در مقابل این همه سوالی که در ذهنم می‌چرخه وجود داشت که همونایی که اینطور دیگران رو به من ترجیح می‌دن، بهم بدن!

دلم غصه‌س … امیدوارم یه روز اگه به عمرم باقی مونده باشه، با تمام وجود لمس کنم که کسی من رو بخاطر خودم، می‌خواد، و از دیگران بگذره، به خاطر من!

دسته‌ی: دل نوشت  ۸ دیدگاه
دی
۰۲

خیلی خستمه، دلم خواسته بود یکی بیاد گردن و پشتم رو واسم ماساژ بده. اوخی اوخی. ( کلاس درس و این جلف بازیا؟ هیس. تمرین دادم به بچه ها :دی خودم نشستم پا وبلاگم :) ) )

خدا وکیلی بد بهم فشار میاد. یه سره از صبح تا غروب علاوه بر راه رفتن تو کلاس، حرف می زنم و توضیح میدم. حالا اوایل به خودم میگفتم همچین خوبه، لاغر می شم و از این حرفا :دی ولی کو اخه؟ هیچی لاغر نشدم. تا اخره عمرم من باید چاق بمونم. :|

اوه.عجب کاره طاقت فرسایی هست این شغل شریف معلمی. حالا نه اینکه منظورم به خودم باشه ها، نه. بنده خدا معلمی رو میگم که ۹ ماه باید با مثلا ۲۵تا شاگرد هر روز، هر روز سر و کله بزنه  درس بده! اصن معلمی که در طول ۳۰ سال تدریسش فقط یه کتاب رو درس میده چی؟ دق میام من. باز خوبه مثلا من با هر گروه یه دوره کوتاهی هستم چون اصلا نمیتونم همچین شرایطی رو تحمل کنم. حتما حتما باید تنوع تو کارم باشه :دی

که البته شاید جزء نقاط ضعفم به حساب بیاد این تنوع طلبی :پی

- برم برم یه تمرین دیگه بدم بیام [سوت]

دسته‌ی: دل نوشت  ۲ دیدگاه
آذر
۲۵

همچین دلم می‌خواد یه پست قدِ سه سال زندگی‌م بنویسم، و پسورد بذارم روش. حیف که نه اعصابش رو دارم نه حسش رو. فقط این ایده‌س که همش داره تو سرم می‌چرخه وقتی که وارد داشبورد وبلاگم می‌شم.

ولی دیر یا زود این کار رو می‌کنم. حداقل می‌دونم که مغزم تخلیه شده از خیلی چیزا.

آذر
۰۸

گاهی اوقات اتفاقاتی واسم پیش میاد که حسِ “بد بودنم” در خودم تخریب می‌شه و هی بر خودم احسنت و باریکلا می‌فرستم که چقدر من “خوبم” ! 

دسته‌ی: دل نوشت  ۱ دیدگاه
آذر
۰۷

دیگه نمی‌خوام چوبِ حماقت‌های دیگران رو بخورم چون به اندازه کافی کتک خورده حماقت‌های خودم هستم!

آذر
۰۶

فکر می‌کنین من از چی ساخته شدم؟

میاین منو در هم می‌شکنین و می‌ذارین می‌رین و دوباره میاین سراغم؟

و این داستانک هر بار تکرار می‌شه و تکرار می‌شه و تکرار می‌شه …

و چقدر احمق و ساده‌م من؟ نه؟

دسته‌ی: دل نوشت  ۱ دیدگاه
آذر
۰۲

*دیگه اون حدیث باقی نمی‌مونم که پر از ضعفه.
*دیگه من اونی نیستم که خودمو واسه هر کسی فدا می‌کردم.
*دیگه من اون حدیثی نیستم که خودمو و نفس کشیدنم رو فدای بر هم نریختن زندگیِ ارومتون می‌کردم.
دیگه من اون حدیثه‌ی مهربون نمی‌مونم و گذشت نمی‌کنم!
هر لحظه به این فکر می‌کنم که روزی جلوی چشمم، تقاض کاری رو که باهام کردی رو پس بدی.
هر لحظه، هر ثانیه.
و می‌دونم که روزی، در همین دنیای فانی، تقاضِ لحظه لحظه بدی‌هات، دروغ‌هات و تهی کردنِ زندگیِ من رو پس می‌دی!
و می‌دونم که روزی، با چشمایِ خودم اون لحظه‌ها رو می‌بینم!
و اون‌جاست که باید ازم طلب بخشش کنی!!
و اون‌جاست که من باید این روز‌ها و این احساسات رو که واسم به‌وجود آوردی رو برات یاد‌اوردی کنم.
مطمئنم که چنین روزی می‌رسه!
مطمئنم!
اینقدر به این قدرتِ طبیعت اعتقاد دارم و اینقدر به این حقیقت ایمان دارم که هر کسی در این دنیا، هر بدی بکنه، همون رو دیر یا زود، تو زندگیِ خودش تجربه می‌کنه و سرش میاد.
شک ندارم، که اون روز می‌رسه!
و  باید اینم بدونی که زندگی‌م ادامه پیدا می‌کنه، چه با بودنت، و چه نبودنت، چه مث یه غریبه باشی برام، یا مث کسی که با وجودم داره زندگی می‌کنه!
دیگه برام فرقی نمی‌کنه، چون قلبم دیگه بُریده، دیگه این قلبمه که سیاه شده، دیگه این قلبمه که بی‌تفاوت شده!

از دل‌م بیرون رفت هر کسی که باید می‌رفت

* خب این جملات چرت و پرتی بیش نبودن، چون امروز، نزدیک ۵ ساعت با خودم کلنجار رفتم که چطور خودمو بکشم تا از این زندگی راحت شم. بدجوری تحت فشارم و کسی هم نیست که دلم بهش خوش باشه! بعید می‌دونم اینبار اگه فکر خودکشی زد به سرم زنده بمونم…

دسته‌ی: دل نوشت  ۲ دیدگاه
آبان
۲۲

یادمه یکی از دوستام، بهم می‌گفت: تو دوستِ بابایِ نمو هستی !! ( + ‌)

- همین ماهی آبیِ -

اصلی‌ترین ویژگی این شخصیت “Dory” تو انیمشین “در جستجوی نمو” چی بود؟ یادتون میاد؟

واسه چی می‌گفت؟ خُب چون بنده خیلی فراموشکارم. حالا اون زمینه‌هایی که من حسابی تخصص دارم تو فراموش کردن‌شون، بماند. گاهی اوقات خودم بابت این قضیه عذاب می‌کشم، گاهی هم دیگران! خیلی هم سعی و تلاش می‌کنم تا خاطرات اصلی و مهم و خوب‌هاش رو تو ذهنم ثبت و ضبط کنم ولی خب چه کنم که نمی‌شه و اکثریت‌شون از دستم در می‌رن …

پ.ن: یادم نیست که کی بودی و چی بودی؟ و یا اینکه چی شد که اینطور شد؟ فقط باز هم معذرت می‌خوام

دسته‌ی: دل نوشت  ۲ دیدگاه

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران