بایگانی دسته‌ی »دیالوگ

آذر
۰۷
  • حدیث:

می‌خوام دماغمو عمل کنم! [ اسمایلی دماغمو با انگشت اشاره فشار دادن و به صادق نشون دادن ]

  • صادق:

واااااااای، تو منو خستـــــــــــــــــــــــــــــــــه کــــــــــــــــــــــــردی !!!

  • حدیث:

[ اسمایلی ترسیدن و هاج و واج به صادق نگاه کردن ]

بعد از چند دقیقه که متحیر مونده بودم، به صادق می‌گم، واااااااااااا مگه من چند صد تا عمل زیبایی انجام دادم که اینجوری میگی؟

خوبه حالا واسه اولین باره گفتم میخوام دماغمو عمل کنم. اینطوری عکس العمل نشون دادن داشت؟؟؟!! اگه تو یه جمعی بودیم دیگه همه فک میکردن من هزاربار رفتم زیر عمل |:

  • صادق:

خب آخه تو هر چیزی رو میگی، میخوای بدستش بیاری! خواستم جلوگیری کنم

.

نه واقعا، دیگه چی می‌تونم بگم به صادق؟ ها؟ نه واقعنی‌ها! |:

دسته‌ی: دیالوگ  برچسب‌:  ۳ دیدگاه
فروردین
۰۶

در تاریک‌ترین لحظاتِ ما، همه نیاز داریم کسی به حرف ما گوش فرا دهد.

برخی به متخصص مراجعه می‌کنند. تعدادی به کسانی که مسن‌تر و داناترند اعتماد می‌کنند. بعضی‌ها به دنبال کسی هستند که می‌داند چگونه با آنها کنار بیاید.

اما برای بسیاری از ما، قطعاً هیچ معالجه‌ای بهتر از یک گفتگویِ خوبِ طولانی با چند دوستِ قدیمی نیست.

.

.

پ.ن: از سریال +

دسته‌ی: دیالوگ  ۲ دیدگاه
خرداد
۰۴

اون: یه چیزی میگم، ناراحت نشو. اصلا قدرت نقد پذیری نداری.

من: شما متوجه هستی چه نقدی داری میکنی؟ بدون اطلاع داشتن از موضوع مربوطه داری منو نقد میکنی!!

اون: حالا اینو من نمی دونستم، ببخشید، غلط کردم! ولی همه  نقد ها که نباید درست باشن.

من: چه جالب! یعنی من باید بشینم، هر کسی هر مدل نقد دلش خواست بکنه، حتی بدونه اینکه در نظر بگیرم، نقدش درست هست یا نه؟ و هیچ عکس العملی نشون ندم و با آغوش باز اون نقد رو قبول کنم؟ خنده داره!

خرداد
۰۱

همه: تو چطوری این همه رُژ لب قشنگ و خوشرنگ پیدا میکنی؟ از کجا میاریشون آخه؟

من: باور میکنی، رُژ لب،  یکی از اهداف بزرگه خرید رفتنِ منه؟ مثلا شما واسه خرید مانتو میری بیرون، من واسه خرید رُژلب!

همه: آهـــا! بگو پس.

من: آره دیگه. :دی

اسفند
۲۶

من: نمیشه واسم یه رژیم غذایی خوب بنویسی؟

پسرخاله: واسه چی؟ چاق شی یا لاغر؟

من: لاغر شم دیگه!

صادق: بازم چاق شه؟

من: تمام غذاهامون روغنیه، سیب زمینی خیلی دوس دارم، زیاد سرخ میکنم!

پسرخاله: باید سعی کنی غذاهای طبیعی و سبزیجات بخوری. چربی، روغن کمتر مصرف کنی.

من: نه! آخه میدونی چیـه، من تا خرخره هم خورده باشمـا، وقتی بهم ساندویچی بدی بازم میخورم! نمیتونم کنترل کنم خودمُ !

پسرخاله: پس تو اراده میخوای، نه رژیم!

.من: 

اسفند
۰۵

هوای آفتابی هم عذابِ! از خونه بیرون اومدم دیدم از ته کوچه تا سره کوچه فرش پهن کردن که خشک بشه. سوار تاکسی شدم آقای راننده مهربون میگه:

- خانوما دیگه پیداشون نیست!

 - گفتم همه دارن فرش می شورن!!!

 - هر چی آفتاب کنه بهتره، خانوما فعال تر میشن، سلامت تر می مونن. شما چطور در رفتی؟

  ( نگفتم دیگه چطور شد در رفتم ) !! بعدش گفت:

 - پودر لباس هم گرون شده، شده ۲۵۰!

 - تا مردم به چیزی نیاز پیدا میکنن قیمت رو می کشن بالا.

 - من که میگم همه رو بفروشن، فرش نو بگیرن!

 - (بی خیال بابا؛ خیلی پولداریا) اِ نه اون وقت قیمت فرش دو برار میشه!

 - عجب حرفی زدی، درسته درسته!!!

 - (چی فکر کردی؟ :D ) !

 - کدوم  دیوانه ای داره این شش طبقه رو اینجا می سازه؟

 - نمی شناسیم. کیه؟

 - ( اسمشو گفت ) بی خود نبود می گفتن، خونه داری درست میکنی اِیوون دار بساز تا رو اِیوونش بشینی کدو بخوری!!!

 - مرسی آقا پیاده میشم.

 - خوش بخت بشی!

 - :D

پ.ن۱: درس + کار خونه! روزه خوبیه!!

 پ.ن۲: دوس دارم نظرتون درمورد رنگ وبلاگم  بدونم!

2012 Sober. | بهینه‌ شده از طرح‌ایران