- حدیث:
میخوام دماغمو عمل کنم! [ اسمایلی دماغمو با انگشت اشاره فشار دادن و به صادق نشون دادن ]
- صادق:
واااااااای، تو منو خستـــــــــــــــــــــــــــــــــه کــــــــــــــــــــــــردی !!!
![]()
![]()
- حدیث:
[ اسمایلی ترسیدن و هاج و واج به صادق نگاه کردن ]
بعد از چند دقیقه که متحیر مونده بودم، به صادق میگم، واااااااااااا مگه من چند صد تا عمل زیبایی انجام دادم که اینجوری میگی؟ ![]()
خوبه حالا واسه اولین باره گفتم میخوام دماغمو عمل کنم. اینطوری عکس العمل نشون دادن داشت؟؟؟!! اگه تو یه جمعی بودیم دیگه همه فک میکردن من هزاربار رفتم زیر عمل |:
- صادق:
خب آخه تو هر چیزی رو میگی، میخوای بدستش بیاری! خواستم جلوگیری کنم ![]()
.
نه واقعا، دیگه چی میتونم بگم به صادق؟ ها؟ نه واقعنیها! |:
