به قرآن شرف داره شب بیداریهام و در طول روز خوابیدنم.
از دست یه عده (؟) ادم احمق خسته و کلافهم. گاهی اوقات تا حد جنون میکشن منو با حرفا و کاراشون. آخه خدایا، درسته بنده بدی بودم برات، ولی نه دیگه تا این حد! این چه جور شکنجهست؟ دهنم داره سرویس میشه.
اینقد حرص زدم در عرص نیم ساعت، که تمام گلوم میسوزه. نفس کشیدنم واسم سخته الان. یه فشاری روم هست، که حس میکنم اگه یه چیزی رو با شدت پرت کنم، اون فشار ازم دور میشه.
چهجوری آروم کنم خودم رو؟
نه میشه حرف دلم رو به کسی بزنم و باهاش مشورت کنم، نه میتونم برم بیرون و چهار قدم تنها راه برم و جیغ بزنم بلکه تخلیه شم.
نشستم اینجا، پای سیستم، پا رو پا انداختم، خیلی مغرور نشستم، جلوم آینهس یکمی توش نگاه میکنم و ابرو بالا میندازم و سعی میکنم گریهم نگیره! نهایت اینکه بتونم خودم رو آروم کنم همینه!
تموم بدنم درد میکنه. احساس میکنم از گردن تا کمرم داره تیر میکشه بس که حرص زدم. بس که به خودم فشار آوردم.
آخه من میخوام اینو بدونم، هر کسی که میخواد دور و برم باشه، اول خودش و خواستهش رو باید تو اولویت قرار بده، بعد منو؟ آخه بابات خوب، مامانت خوب، من اینقد احمق به نظر میام؟ من اینقد ساده به نظر میام؟ از چیِ من میخواین سوء استفاده کنین؟ چی دارم آخه اینجور حرصیم میکنین و شنکنجهم میکنین؟
آخه یه ذره انصاف داشته باشین تو رو قرآن. از تموم عالم و آدم بریدم، تو خونه نشستم! از این کلاس زبان تا اون کلاس زبان از در خونه بیرون نمیرم! چهار تا آدم هم نمیبینم، همهش همه روابطم رو خلاصه کردم تو اینترنت! درک کنین دیگه! اذیتم نکنین. عاجزانه التماستون میکنم …
بعله، بالاخره اشکم سرازیر شد.


