مرداد
۳۱
    
Posted (حدیثه) in نفرت on مرداد-۳۱-۱۳۸۹

به قرآن شرف داره شب بیداری‌هام و در طول روز خوابیدنم.

از دست یه عده (؟) ادم احمق خسته و کلافه‌م. گاهی اوقات تا حد جنون می‌کشن منو با حرفا و کاراشون. آخه خدایا، درسته بنده بدی بودم برات، ولی نه دیگه تا این حد! این چه جور شکنجه‌ست؟ دهنم داره سرویس می‌شه.

اینقد حرص زدم در عرص نیم ساعت، که تمام گلوم می‌سوزه. نفس کشیدن‌م واسم سخته الان. یه فشاری روم هست، که حس می‌کنم اگه یه چیزی رو با شدت پرت کنم، اون فشار ازم دور می‌شه.

چه‌جوری آروم کنم خودم رو؟

نه می‌شه حرف دلم رو به کسی بزنم و باهاش مشورت کنم، نه می‌تونم برم بیرون و چهار قدم تنها راه برم و جیغ بزنم بلکه تخلیه شم.

نشستم اینجا، پای سیستم، پا رو پا انداختم، خیلی مغرور نشستم، جلوم آینه‌س یکمی توش نگاه می‌کنم و ابرو بالا می‌ندازم و سعی می‌کنم گریه‌م نگیره! نهایت اینکه بتونم خودم رو آروم کنم همینه!

تموم بدنم درد می‌کنه. احساس می‌کنم از گردن تا کمرم داره تیر می‌کشه بس که حرص زدم. بس که به خودم فشار آوردم.

آخه من می‌خوام اینو بدونم، هر کسی که می‌خواد دور و برم باشه، اول خودش و خواسته‌ش رو باید تو اولویت قرار بده، بعد منو؟ آخه بابات خوب، مامانت خوب، من اینقد احمق به نظر میام؟ من اینقد ساده به نظر میام؟ از چیِ من می‌خواین سوء استفاده کنین؟ چی دارم آخه این‌جور حرصیم می‌کنین و شنکنجه‌م می‌کنین؟

آخه یه ذره انصاف داشته باشین تو رو قرآن. از تموم عالم و آدم بریدم، تو خونه نشستم! از این کلاس زبان تا اون کلاس زبان از در خونه بیرون نمی‌رم! چهار تا آدم هم نمی‌بینم، همه‌ش همه روابطم رو خلاصه کردم تو اینترنت! درک کنین دیگه! اذیتم نکنین. عاجزانه التماس‌تون می‌کنم …

بعله، بالاخره اشکم سرازیر شد.



 
اردیبهشت
۱۳
    
Posted (حدیثه) in دل نوشت, نفرت on اردیبهشت-۱۳-۱۳۸۹

آقا، حرفِ حسابت چیه؟ بخشش داریم تا بخشش دیگه خُ!

دیگه نمی‌شه آدم هِی پشت سره هم اشتباه کنه، هِی هم بهت بگه، ببخش، ببخش، فراموش کن انگاری چیزی نشده. اصلا به نظر من این نوع درخواستا یه نوع سوءاستفاده از دوست داشتنِ!

حالا گیرم یه دفعه بخشیدی، فراموش کردی، دو دفعه بخشیدی، از یاد بردی. دفعه سوم و چهارم و دهم چه باید کرد؟ درسته می‌گیم فراموش کردیم، ولی من یکی که از ذهنم پاک نمی‌شه هیچ، اثراتی رو هم که روم گذاشته رو به بدبختی باید کنترل کنم تا رو رابطه‌م تاثیر منفی نذاره.

درسته خُ! من هم اشتباه می‌کنم. ولی اشتباه داریم تا اشتباه. اشتباه کوچیک داریم تا بزرگ.

می‌خوام از این به بعد، گرو کشی کنم در مقابل این ببخشا!

آقا جان، فلان کار رو دیگه نکن! من می بخشمت.

حذف این حرکت مساویه با ببخش! می‌خوای بخواه، نمی‌خوای هم برو به سلامت.

تمام!!



 
بهمن
۱۱
    
Posted (حدیثه) in خاطره نویسی, نفرت on بهمن-۱۱-۱۳۸۸

به شدت فکرم مشغولِ و همه‌ش دارم به گذشته فکر می‌کنم، دارم خفه می‌شم، هر چه بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که تمام کارام اشتباه بوده … به دوستان و بستگان فکر می‌کنم، فقط به این نتیجه می‌رسم که همه‌شون وقتی به من نیاز دارن، منو یادشون هست و سراغم میان! دارم دیوونه می‌شم! تنها فردی که همیشه تو غصه‌ها پیشم بوده و کمک حالم بوده و هست، رامکِ !! کاش بشه که همیشه رامک باهام بمونه.

دلم پُره.

نشستم دارم موزیک گوش می‌دم، و عکس‌هایی که با دوستام و فامیلام گرفتن نگاه می‌کنم، از هر کسی که بدم میاد عکس رو شیفت دیلیت می‌کنم. کاش می‌شد خیلی از خاطرات و لحظاتی رو که دوس ندارم و اینقد منو آزار می‌دن رو دلیت کنم! یا حداقل یه گوشه‌ای بریزمشون که نتونم دوباره بهشون برگردم و فکر کنم.



 
بهمن
۱۰
    
Posted (حدیثه) in خاطره نویسی, نفرت on بهمن-۱۰-۱۳۸۸

دیشب سیم کارتم رو گرفتم، بین دو تا انگشتم، و از وسط به دو نیم تقسیمش کردم! الان مث هاپو پشیمونم. نمیدونم برم یه سیم کارت جدید بخرم، یا اینکه درخواست بدم واسه همون قبلیِ!

اینقد فشار عصبی روم هست که کارام غیر قابل پیش بینی شده، خودم رو در عرض سه سوت آنچنان تخلیه ای میکنم که یه دقیقه بعد از اون به خودم میگم واقعا این کار رو کردی؟ چطوری تونستی حدیث؟ نوچ نوچ نوچ

فعلا بدجوری هاپو شدم و اساسی نقشه قتل سه،چهار نفر رو کشیدم. ولی چون قاتل خوبی نیستم، فقط از خدا میخوام که نتیجه کار و رفتارشون رو روی عزیزترین کسشون پیاده کنه، بلکه طعم تلخ و زننده کاراشون رو بچشن! فقط همین.

خدا هم خدا نیست، اگه نخواد این چیزا رو بهم نشون بده!

دستام می لرزه، از بس با حرص دارم اینا رو می نویسم!

ولی یه چیزی هم اینجا بنویسم، بلکه ثبت شه!! بعد از ۳ سال زندگی زناشوئی، صادق برای اولین بار از من دفاع کرد، و پشت من واستاد، می دونین تازه دارم احساس میکنم که کسی پشتم هست و هوامو داره. نمیدونم صادق ناراحت میشه یا نه که اینا رو اینجا نوشتم! ولی خب دلم خواست بگم، خیلی هم بابت این قضیه خوشحالم که صادق باهامه. حس شیرینیِ که تا به امروز تجربه ش نکرده بودم.

مرسی صادقِ عزیز



 
اسفند
۲۹
    
Posted () in نفرت on اسفند-۲۹-۱۳۸۷

مرتیکه الاغ معلوم نیست بالا سرمون داره چه غلطی میکنه! خوبه سال در ۱۲ ماه هیچ وقت خونه نیستیم. از یه هفته مونده به سال نو، بکوب بکوب و یک صداهای وحشتناکی راه انداختن که خواب رو از چشامون گرفته که هیچ، هر روز مجبورمون می کنن از خونه بزنیم بیرون.
دیشب ساعت ۱ و نیم اومدیم خونه، گرفتیم خوابیدیم، حالم زیاد خوش نبود به زور و زحمت گرفتم خوابیدم، اونم با چه سردرد وحشتناکی!! ساعت ۵ و نیم صبح، با یه تماس اشتباه از خواب بیدار شدم و در جا، گلاب به روتون بالا آوردم.
یه ساعت جون دادم تا بخوابم.
هنوز چشمام رو هم نرفته بود که صابخونه بی فرهنگ و احمق و پر ادعای بی کلاسمون، بازم شروع کرد به کوبوندن، آخه من نمیدونم دارن اون بالا چیکار میکنن؟
به صادق میگم یه زنگ بزن بگو در چه حالین؟ دارین چیکار میکنین؟ بگو خانومم حالش بده. میشه کمتر بکوبوبنین و بکشین رو زمین؟ یه هفته است دارین همینجوری ما رو فراری میدین!
صادق عزیزمم با مهر و محبت زیاد فقط واستاد نگام کرد و هیچ عکس العملی نشون نداد!
منم با داد و فریاد : واااااااااااااااااااااااای دیوانه خانه ست اینجاااااااااااااااااااا. معلوم نیست دارن چه غلطی میکنن. خدایا نجاتم بده از اینجا، همه دیوانن :((  ، پریدم رو سیستم و آهنگ جدید انریکه رو گذاشتم و صدای باندُ تا جایی که راه داشت گذاشتم آخر !!
اینقد عصبانیم، هر چی مریضی داشتم و دارم یادم رفته. بد تصمیمی گرفتم واسشون!! امشب، نصفه شب حالیشون میکنم! البته اگه تو بیمارستان تلف نشم!



 
بهمن
۲۵
    
Posted () in نفرت on بهمن-۲۵-۱۳۸۷

مدت زمان زیادی از تصمیم گیری من می گذره، تصمیم گرفته بودم بعضی از خاطرات و مشکلات و قسمتی از خودم رو با پاک کن پاک کنم و بریزم دور، اما دیروز با یکی از دوستام مشورت کردم، به این نتیجه رسیدم که، اگه اون قسمتها رو با قیچی ببُرم و بندازم دور خیلی بهتر و موثرتر خواهد بود. نمیدونم والله! :)