زن باید قوی باشه و گریه نکنه، تا به خواسته ش برسه!
دوستان گل و مهربونم، دیگه نیستم، تا زمانیکه خدا جوابم رو بهم بده! فراموشم نکنین! باشه؟کاش میتونستم بیشتر بنویسم. ![]()

زن باید قوی باشه و گریه نکنه، تا به خواسته ش برسه!
دوستان گل و مهربونم، دیگه نیستم، تا زمانیکه خدا جوابم رو بهم بده! فراموشم نکنین! باشه؟کاش میتونستم بیشتر بنویسم. ![]()

آخه اینا آدمن؟
الکی با شخصیت من و تو بازی کنن؟ وای چقد حرف تو دلمه که نمیتونم تایپ کنم.
کم کم دارن این اینترنت رو هم به گند می کشن. از آدمای همچون تو که دروغگویی بیش نیستی و از آدمایی هم مث تو که نمیدونم بابات چیکاره مملکته و خودتو خیلی راحت تو دل همه جا میکنی و با سوءاستفاده از احساسات ملت طرفت رو که یکی از امثال خودت هست رو به خواسته هاش می رسونی بدم میاد. دلم میخواد موجوداتی مث شما که تو اجتماع پره و ۲۴ ساعته داریم زهر نیششون رو می چشیم حداقل!!! حداقل!!! از تو این دنیای مجازی پاک بشن!!!
- الان شماها که دارین اینو می خونین متوجه نشدین که با کی بودم؟ ها؟
ناراحتم از دست جماعتی که خیلی راحت آدم رو به اوج میرسونن و خیلی راحت از اون بالا بالاها به زمین میکوبوننش! ![]()
عصبیام و نمی تونم عصبانیتم رو کنترل کنم. وقتی دست و پام بستهس و توانایی انجام کاری که دلم میخواد انجام بدم ندارم، حرص میخورم. تمام بدنم سفت میشه، نفسم سخت بالا و پایین میره، کلا نفس کشیدن واسم سخت میشه. دوست دارم محکم خودمو فشار بدم. دوست ندارم کسی منو آروم کنه!!!
از هر مورد جزئی و کوچکی ( شاید مطرحش کنم بهم میخندین ) به هم می ریزم. کسی هم در اون لحظه به هم بخنده داغون میشم. له میشم. فشار سنگینی بهم وارد میشه. تو رو قرآن منو بفهمین.

تا این عکس رو سرچ کنم، عصبانیتم فروکش کرد، آروم شدم. هووووم بهتره تا یادم نرفته اینو بگم، اگه تعدادی از دوستان کامنتای خودشون رو در پست های اخیر نمی بینن باید منو ببخشن هر روز تعدادیشون رو دستی وارد می کنم و جواب میدم. یکمی شاید طول بکشه.
دیروز تمام لینکا رو دونه دونه وارد کردم اگه کسی جا مونده حتما بهم بگه واردش کنم، یه وقت شرمنده دوستان نشم.
امروز روز تعطیلی منه و هیچ درس و مشقی ندارم :دی کمبود خوابم هم دیروز برطرف شد، اما به همین راحتی ها هم که نیست، مراسم چهلم پدربزرگ صادقِ و باید از ظهر تا شب وقتمون رو اختصاص بدیم به کارای مراسم، خیلی وقته که خونه مادرشوهر اینا نرفتم آخه هفته پیش مهمون داشتم، پسرخالهم و خانومش. بعدا باید مفصل در مورد اون یه هفته بنویسم!
هی یه موج منفی میاد سراغم و بهم میگه که امروز اصلا روز خوبی نیست. امیدوارم اینجوریا که حس میکنم نباشه. همین!!
خیلی از کارام رو ول کردم و یا اینکه اصلا یادم نمیاد! تولد منیره یادمه و همین طور هدیهش اما حسش نیست که پستش کنم، دلم میخواد شاد باشم و با شادی هدیهش رو واسش بفرستم.
پ.ن: الان من باز عصبانی شدم و حس میکنم اخمام تو همه و دندونامو به هم فشار میدم !!!!!!!!!!!!!!
(
دیروز غروب جزوه هامو پخش کردم جلوم و شروع کردم به خوندشون. بعد از یک تماس تلفنی روحیه م به زیره صفر رسید. اون لحظه فقط به مرگ فکر می کردم.
اولش رفتم سراغ یخچال، اما توش هیچ قرص به درد بخوری پیدا نکردم و درش رو بستم. بعدش رفتم یه چاقوی تیز برداشتم دستم رو گذاشتم روی اپن اشپزخونه اما ترسیدم دستام قدرتش رو نداشت. کلی برای خودم گریه کردم با چاقو رفتم تو اتاق انداختمش یه گوشه، به فکر چیزی بودم که خودمو خفه کنم یه شال برداشتم و بستم دوره گلوم. تا جایی که تونستم فشارش دادم و کشیدمش جلو آینه موندم، رنگم تیره و تیره تر میشد. تمام رگای صورتم رو می دیدم کبود شده بودم.
احساس میکردم قلبم تو مغزمه به شدت بوم بوم می کرد …
شال رو باز کردم و نشستم رو زمین و دوباره چاقو رو برداشتم کشیدم روی دست چپم اما گریه نذاشت. فکر نذاشت. بی عرضه گی خودم نذاشت. فقط یه خط روی دستم موند و یه ورمی که تا صبح خودش خوابید. اینو میدونم من عرضه هیچ کاری رو ندارم.
اینقد گریه کردم که دیگه اشکی باقی نموند، فقط مامانم رو صدا کردم. بعد از تموم شدن گریه هام دوباره درسم رو خوندم و امروز نمره خوبه کلاس رو گرفتم. :-& گاهی وقتا ماشین با سرعت زیاد در حرکته دلم میخواد در رو باز کنم و خودمو پرت کنم بیرون. چند روز پیش تو ماشین پسرخاله میخواستم این کار رو بکنم دستمم تا سمت دستگیره رفت اما باز هم گفتم نه…
پ.ن: از این به بعد منِ واقعی رو اینجا می نویسم. خسته هستم. خیلی. ![]()
صب رفتم دانشگاه. کلاسا رو بهم ریختن، واسه خاطر یه استاد!!! رفتم آموزش صحبت کردم. از صحبتهاشون متوجه شدم که باید خیلی تُخس باشه استاده. حالا قرار شده باهاش صحبت کنیم بلکه به ما لُطف کنن و ما رو از این همه بیکاری در بیارن.
آخه شنبه یه سره کلاس بود، این استاده گفته نمیتونم بیام شنبه، درسش رو از ساعت ۱۰ روز شنبه بردن گذاشتن ۸ صبح دوشنبه، بعدش روز شنبه از ساعت ۱۰ تا ۱۲ و نیم باید ول بچرخیم! حالا اون روز دوشنبه هم که این همه راه باید کوبید رفت تا دانشگاه هم بماند. امیدوارم باهامون راه بیاد چونکه من اعصاب ندارم. ( این روزا نمیدونم چرا اعصاب من دیلیت شده )
امروز دو ساعت اول کلاس تشکیل شد، از استاد گرامی خوشمان نیامد. ( وای به حال خودم و خودش ) سحر یکم نگام کرد بعد بهم گفت: از استاد خوشت نیومده؟ گفتم: نوچ! گفت: از قیافت معلومه! حالا من نمیدونم استاده واسه همون هی منو نگاه میکرده؟ یعنی فهمیده ازش خوشم نمیاد یا نه؟ خودش از من خوشش اومده!؟! نمیدونم چرا واسم موج منفی می فرستاد.
بعد از کلاس بهمون اعلامیدن که کلاسا تا ۱۳هم تعطیل می باشد. منم سحر و ویدا و جمیله رو برداشتم آوردن استانه زیارت حرم آقا سید جلال الدین اشرف ( برادر امام رضا ). تو حرم یکی از هم کلاسیام رو دیدم، کلی از همه بچه ها پرس و جو کردیم و آمار رد و بدل کردیم. به سلامتی دو تا عروسی توپ در پیشه!!! اسمایلی رقص و اینا. آخرش گفتم شمارت رو بده من که واسه دوره بعد دعوتت کنم. ( آخه هر چند وقت یکبار نوبتی مهمونی میدیم ) همه این صحبت ها یه طرف، اسمش یادم نیومدن یه طرف! فــک کن، نه خدایی فک کن! نمیدونستم اسمش چیه تا شمارش رو سیو کنم! خودم کلی شرمنده شدم. آخرشم که نپرسیدم یارو دو ساعته داریم با هم حرف می زنیم اسمت چیه؟ به اسم الهه ذخیره ش کردم. ( الانم حسش نیست از دوستان بپرسم اسمش چی بوده )
بعد از اینکه از حرم اومدیم بیرون من رفتم سمتِ
لعنت لعنت لعنت لعنت ….. اصلا حس ادامه دادن این نوشته رو ندارم. هیچیم نیست اما در کُل خیلی چیمه. سرم درد میکنه. بهتره همین جا تموم کنم و غُر نزنم. روز مسخره و بی خود. روز دلداری دادن و بوسیده شدن از سمت آذر خانوم. روز احساس ترحم! روز گند! روز خفقاااااااااااااان. روز لبخندهای زورکی! روز دل سوزوندن خودم برای خودم !!! روز نیاز داشتن به محبت میمی مثل مادر. داغونم. گریه م داره در میاد.
پ.ن: هر وقت حالم خوب شد به تک تک کامنتاتون جواب میدم.
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــن از مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار بدم میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد. متنفررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم. می ترســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم. شب نمیتونم بخواببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببم. الان تمام اعصابه من بهم ریخته!
(

شیطان میگوید:
سد آی، گور تمامی اکانت هایت را دسته جمعی بکن و خودتو خلاص کن.
بعد از مدت زمانی طولانی، یاهو میل خودمو چک کردم! به یه ایمیل جالب رسیدم گفتم حیف میشه اگه نذارمش تو وبلاگم :دی!!! تا چه حد درسته و یا منبعش کجاس رو دیگه نمیدونم.

گوشی من این مدلیه! یعنی خیلی ساده زیست و سنت گرا می باشم. خداییش سنت گرا رو خوب اومد.
من خیلی دلم گوشی صورتی و با تم های صورتی جور واجور میخواد! :دی ولی نمیشه! یعنی دوست ندارم صورتی بگیرم دستم یه جوری احساس بدی بهم دست میده!
شرکت انگلیسی Tesco Mobile یک مطالعه ای در باره رابطه شخصیت آدمها با نوع زنگ تلفن موبایلشون ( ringtone ) روی یک هزار نفر انجام داده:
هیچ وقت صدای گوشی من در نمیاد چون همیشه رو ویبره ست، بنا به آلرژی که نسبت به صدای زنگ و اس ام اس دارم، علتش هم یه داستان بسی بلند بر میگرده :دی اما یه وقت هم دلم خواست صداشو بشنوم این آهنگ رو میزارم رو گوشیم! نمیدونم جزو کدوم دسته ست.
و البته !!!! چند روزی میشه که گوشیم فقط به درد این میخوره که منو صبحا از خواب بیدار کنه. چند تا مزاحم داشتم که دقیقا هم میدونم کیه و واسه چی اینکار رو میکنه و البته دختر هم هست!!!! مجبورم کرد خط ثابت رو عوض کنم و بعدش هم رفتم سراغ ایرانسل اما اونجا هم دست بر دار نبود، تا اینکه واقعا شورش در اومد اون سیم کارت هم روونه اشغالدونی کردم!!! هیچ کدوم از دوستان هم خبر ندارن
اگه اس ام اسی چیزی بدن فک میکنن بی معرفتم که جوابشونو نمیدم!
ایشالله خیر نبینی مزاحم که اول از همه صدای گوشی و اس ام اسمو ازم گرفتی و حالا هم سیم کارتمو. تا مدتی دور سیم کارت رو خط می کشم تا بعد ایشالله یه شماره بگیرم و هیشکی ازم خبر نداشته باشه! حتی شما دوست عزیز!!!