اسفند
۰۵
    
Posted (حدیثه) in هدیه on اسفند-۵-۱۳۸۸

.

مُنیره، مُنیره، خیلی نمکِ آلبومی که واسم فرستادیا، دونسته بودی؟ :*



 
اسفند
۰۱
    
Posted (حدیثه) in هدیه, ولنتاین on اسفند-۱-۱۳۸۸

وای سحر گُلی جونم! اینقده ذوق مرگ شده بودم وقتی ایمیلی رو که واسم فرستادیُ دیدم! یه دنیا مرسی‌تا دوستِ خوبِ هم‌کلاسیِ هم‌دانشگاهیِ من! دوستت دارم. هاگ

.



 
فروردین
۲۲
    
Posted () in هدیه on فروردین-۲۲-۱۳۸۸

بعضی ها، خواسته یا ناخواسته قلبمُ درد میارن و ناراحتم میکنن، بعضی ها هم، به همین زیبایی، خنده به لبم میارن و خوشحالم میکنن! آقای مهدی پورعبادی، ممنونم!

a gift from Mehdi Pourebadi



 
اسفند
۲۵
    
Posted () in دل نوشت, هدیه on اسفند-۲۵-۱۳۸۷

یک سال گذشت، از تولد پارسالم، و من توی این مدت چه همه دوستای خوب و بامعرفتی پیدا کردم، اونم کجا؟ توی دنیای سایبری!

دوستان سایبری که بیشتر وقتمُ باهاشون میگذرونم و از دوستان واقعیمم بهم نزدیکتر هستن. از این بابت به خودم می بالم و محکم می ایستم و سرمُ بالا میگیرم! غرور شیرینیِ، دوس دارم همه شما این حس بهتون دست بده و تجربه ش کنین!

.

.

واقعا از ته دل از همه شما دوستان مهربونم تشکر میکنم، از همه کسانیکه واسم کارت تبریک فرستادن، ایمیل زدن، تو توئیتر دایرکت مسیج زدن، تو فیس بوک رو دیوارم تبریک نوشتن، اس ام اس فرستادن، تو وبلاگم کامنت گذاشتن، تو روم تولد فرندفید + واسم عکس گذاشتن و فید زدن، از همه همه ممنونم. نمیدونم میدونین یا نه؟!؟ اما با دیدن هر پیام تبریک بی نهایت خوشحال شدم.

.

تک تک تون خاطره شیرینی تو ذهنم هک کردین، که مطمئنم تا سالهای سال از یادم نمیره. مرسی همه! !!!!



 
اسفند
۲۱
    
Posted () in هدیه on اسفند-۲۱-۱۳۸۷

ساعت ۷ و ربع بیدار شدم، وقتی چشمم زوم شد به ساعت، برقم گرفت، دو هفته بود دخترخاله بهم سفارش میکردند روز امتحان دقیقا ساعت ۷ و نیم دم در سالن آرایشگاه باشم. این دخترخاله خانومِ ما دوره آرایشگری رو گذرونده بودن و بعد از امتحان کتبی میخواستن، یه امتحان عملی هم بدن! قرار بود من مُدل عروسش بشم. منو برد مزون لباس تا لباس عروس هم انتخاب کنم و بعد از تموم شدن کارش برم آتلیه و یه عکس یادگاری بگیرم! خیر سرم اولش کلی ذوق داشتم، آخه دخترخاله خانوم حسابی از کارشون تعریف میکردن، منم تا روزیکه رو صورتم داشتن تمرین میکردن، نمی دونستم کارش در چه حدیه! (در حد تیم ملی !!) #-o خلاصه همینکه بیدار شدم بدو بدو صورتمُ شستم و با آژانس رفتم همون سالن مورد نظر واسه امتحان.

.

همش خدا خدا میکردم، روز امتحانش بخوره تو یکی از روزایی که کلاس دارم، تا به بهونه کلاسم زودی جیم شم و نرم آتلیه. خدا کلی یاری کرد و منُ به خواستم رسوند. اما چه فایده؟ هر چقدر گفتم دخترخاله منُ زود آماده کن تا به کلاس ساعت ۱۰ حداقل برسم بی فایده بود! ساعت ده و نیم وقتی لباس عروس رو تنم کردم، همه شروع کردن به تعریف کردن و اینکه حتما برم آتلیه و اینا! آتلیه ای که خودشون می گفتن اصلا دوس نداشتم برم، اونجا راحت نبودم و از کاراشونم خوشم نمی اومد. منم چون تو تنگنا قرار گرفته بودم، سریع موبایلمو در آوردم و به محبوبه (آرایشگرم؛ اِی من به فدای هنر و زیبایی کارات محبوبه جونم) زنگیدم، گفتم بزنگ فلان آتلیه ببین وقت داره من برم عکس بگیرم. دستش درد نکنه درجا واسم ردیف کرد و منم با عجله رفتم آتلیه!

.

اعصابم خُرد بود حال نداشتم! ده بیست تا ازم عکس گرفتن، گفتن بسه دیگه! از طبقه بالا اومدم پایین، دوباره به محبوبه زنگیدم، گفتم: محبـــــــــــــــــوبــــــــــــه :(( دارم دق میااااااااااااام، زشت شدم! عکس گرفتــــــــــــــــــــــــم! دوس ندارم نمیخوااااااااااااااااااااااااام! :-s تو رو خدا نجاتم بده. محبوبه حالا داره غش میکنه پشت خط، من از شدت قاطی بودن تمام موهامُ ریش ریش کرده بودم! بنده خداها عکاسا نمی دونستن بخندن یا گریه کنن. محبوبه گفت همونجا بشینم تا خودش بیاد ببینه چه ریختی شدم! :دی

.

وایـــی محبوبه وقتی از اون سمت خیابون منو دید دلشُ گرفت تا بیاد تو! :دی دوستان عکاسمون از دوستان محبوبه بودن، ازشون اجازه گرفتم خودم نشستم پشت سیستم، با محبوبه همه عکسا رو نگاه کردم و فقط زدم تو سره خودم! :D ! اشکم داشت در می اومد. خلاصه همه عکسا رو پاک کردم به جز سه تا. بهشونم سفارش کردم فقط یه دونه ش رو بدون هیچ تغییری ۱۳ در ۱۸ چاپ کنن! محبوبه هم در طی این مدت تاج و تور و مو و سنجاق و هر چی کوفت و زهره مار بود از سرم در آورد! :دی اگه بدونین چه جوری اونجا نشسته بودم! خیلی افتضاح بود همه چـــــــــــــی! اسمایلی حالت تهوع

.

ده دقیقه بعد وهاب، همسر محبوبه، با ماشین اومدن دنبالمون و منو رسوندن خونه! سریع رفتم دوش گرفتم. وقتی اومدم بیرون با  سحر تماس گرفتم، گفت یه ساعت دیگه کلاس شروع میشه.  بدو بدو رفتم همون سالن آرایش و  لباسارو با مخلفاتش تحویل دخترخاله دادم و ماشین گرفتم رفتم سمت یونی. خیلی دلم میخواست آلبوم عروسیمُ ببرم و نشونت همه اونایی بدم که میگفتن وای چقد قشنگ شدی، و از دخترخاله تعریف میکردن! حیف فرصتش نبود. #-o

.

اینا همه یه طرف این بوپوی شیطون هم طرف دیگه، همچین بازی در آورده بود، تمام خونه رو دوویدم تا بگیرمش بندازم تو قفس! مگه یه جا می موند؟ واسه من پرش دو گام انجام میداد، داشتم شاخ در میاوردم. هی میگفتمش: بوپو جااااااااان بیا بیا بغلم بیا نازیت کنم، بچه پررو اصلا اهمیت نمیداد، می دووید یه لیس میزد و دوباره در می رفت! خیلی حرصیم کرده بود. آخرش هم با خیار گولش زدم تا تونستم بگیرمش. :->

.

به کلاس رسیدم، جلسه آخر سال ۸۷ بود! آخر کلاس با تبریک عید و روبوسی و اینا تموم شد! داشتم از گشنگی می مُردم از شب قبلش هیچی نخورده بودم اما به زور و زحمت و با یه بستنی مگنوم پیاده با بچه ها اومدیم تا خیابون اصلی و بعدشم برگشتم! ساعتی نگذشت که یه ایمیل گرفتم، از سحر، واقعا بچه باحال و دوست داشتنیه :-* ، وقتی این طرح زیبا و محشرُ دیدم غش کردم، بی نهایت ذوق از خودم در وَکردم! :دی می بینین دوستم چقد با سلیقه س؟ چه هنری داره؟ :x تازشم معاون حضرت والا رو هم گذاشته توش! :))

.

پ.ن: من الان دارم میرم بیرون، هدیه تولد :)) !! نشد یه دور بخونم، اگه غلط غلوط  و با جمله بندی افتضاح نوشتم شما ببخشید، تو کامنت دونی بنویسین، میام اصلاح میکنم.

.

تهدید: مهران اگه اینو تنهایی خوندی که هیچ، اما اگه با خانومت خوندی و به خواهر خانومت گفتی چی در موردش نوشتم، نه من نه تو! گفته باشم! /:)



 
دی
۱۶
    
Posted () in هدیه on دی-۱۶-۱۳۸۷

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود.

یه روز خدا داشت درخواست های آدم ها رو بررسی می کرد. یکی از اون درخواست ها، از طرف یه پدر و مادر بود که یه بچه از خدا می خواستن! خدا یه نگاه به بچه های آماده انداخت، گفت:
“حدیثه! حدیثه! بدو بیا ببینم : ) خب، تو دیگه کاملا آماده شدی که بری به دنیا. اون پایین رو نگاه کن! اونا دوتا پدر و مادرت هستن. تا چند روز دیگه تو می ری پیش اونا : ) ”

حدیثه هم کلی ذوق کرد و یه عالمه خدا رو بوس کرد : ) بعد یکی از بچه های دیگه که هنوز واسه رفتن به دنیا آماده نشده بود، به حدیثه گفت:
“حدیثه حدیثه داری می ری دنیا؟! حدیثه حدیثه داری می ری پیش مامان بابات؟!”

حدیثه هم گفت:
“اهین اهین :دی”

خلاصه حدیثه بعد از چند روز رفت دنیا. چند سال گذشت. حدیثه بزرگتر شد. خدا یه نگاه به آینده حدیثه انداخت. فرشته ها رو صدا کرد. گفت یادتونه چند سال پیش حدیثه رو فرستادیم رو زمین؟! همه گفتن بله یادمونه. یکی از فرشته ها که مسئول مراقبت از حدیثه بود گفت:
“حدیثه الان کلی بزرگ شده بچه ی خیلی خیلی خوبیه. هیچ شیطونی ای هم نمیکنه. نگاه کنین اینجا من همه چیز رو نوشتم. فقط کارای خوب میکنه.”

خدا گفت:
“حدیثه تا چند وقت دیگه می خواد یه وبلاگ بزنه!”
فرشته ها گفتن خب!

خدا گفت:
“من حدیثه رو طوری آفریدم که عاشق صورتیه و کلی هم خوش سلیقه هست.”
فرشته ها گفتن خب!

خدا گفت:
“حدیثه دیر یا زود دنبال یه قالب واسه وبلاگش می گرده.”
فرشته ها گفتن خب!

خدا گفت:
“اون قالب رو هیچکس نمی تونه طراحی کنه جز یه نفر : ) ”
فرشته ها گفتن کی؟!

خدا گفت:
“اوناهاش اونجا نشسته!”
فرشته ها گفتن خدا جون اون رو می گی؟!

خدا گفت:
“آره! کار، کار همونه فقط! ولاغیر : ) ”

خدا به فرشته ها گفت:
“برید ببینید کسی درخواست بچه نکرده؟!”
فرشته ها رفتن دیدن آره یه پدر و مادر درخواست یه بچه کردن.

خدا گفت خیلی خوبه. صداش کرد:
“علیرضا! بیا ببینم : ) ”
علیرضا دویید اومد گفت جونم خداجونی؟! : )

خدا گفت:
“علیرضا! وقتشه که بری پیش مامان بابات. اوناهاشن. اون پایین. ببینشون : ) ”
علیرضا هم گفت آخجون آخجون :دی

چند سال گذشت. خدا گفت:
“خب، حالا وقتشه که برای علیرضا یه کامپیوتر تهیه بکنیم.”

یکی از فرشته ها گفت:
“خدا جون اجازه بده من این کار رو بکنم. من به دل باباش میندازم که یه کامپیوتر براش بخره : ) ”

خدا گفت:
“باشه. پس زود کارت رو شروع کن.”

بعد از چند روز، بابای علیرضا، براش یه کامپیوتر خرید.
خدا به فرشته هاش گفت:
“باید کاملا مراقب علیرضا باشین که نه گیم نت بره نه بازی بکنه نه کارای متفرقه. علیرضا باید به کدنویسی و گرافیک علاقمند بشه و از همین الان شروع بکنه: ) ”
فرشته ها گفتن خدا جون ما مراقبش هستیم : )

چند سال گذشت. علیرضا تقریبا یه چیزایی یاد گرفته بود. خدا به فرشته ها گفت:
“خب، حالا دیگه وقتشه که علیرضا با وبلاگ حدیثه و خود حدیثه آشنا بشه.”

کم کم علیرضا با حدیثه آشنا تر شد تا اینکه توی یه ماجرا، حدیثه شد خاله ی همینجوری ِ علیرضا و علیرضا هم یه خواهرزاده ی همینجوری ِ بسیار بسیار خوب :دی

خدا گفت:
“حالا علیرضا باید یه جوری بفهمه که حدیثه قالب می خواد”

همین بود که خدا به دل چند نفر انداخت که بیان یه سرویسی راه بندازن و اسمش رو بذارن توییتر و وقتی خاله حدیثه دنبال قالب گشت، یه توییت بکنه بگه که دنبال قالب هست و علیرضا اون توییت رو ببینه و اینجوری باخبر بشه. بعد فرشته ها گفتن ممکنه علیرضا توییت ِ خاله حدیثه رو نبینه. خدا گفت اشکالی نداره. به دل چند نفر از کارمندای شرکت گوگل انداخت که یه سرویسی راه بندازن و اسمش رو هم بذارن فرندفید. خدا گفت این یکی دیگه علیرضا رو بدجور معتاد خودش می کنه و اگر خاله حدیثه توییت مورد نظر رو بفرسته، توی فرندفید هم میاد و علیرضا می بینه. به همین راحتی : )
و بالاخره روز موعود فرا رسید! خاله حدیثه توییت کرد که دنبال قالب هست و کلی هم قالب دیده اما هیچ کدوم به دلش نمی شینن : ) علیرضا یدفه این توییت رو دید. به خودش گفت آخه تو چجور خواهرزاده ای هستی. خاله ت دنبال قالب هست و تو اینجا پا رو پا انداختی عین خیالت هم نیست؟! واقعا که!
دیگه از اینجا به بعدش رو هم خاله میدونه هم خواهرزاده، پس دیگه احتیاجی به تعریف ادامه ش نیست : )

پ.ن: نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم علیرضای عزیز! :”> :((