همزمان با تولد ۵ سالگی وردپرس همستر دوستم بدون اطلاع قبلی ما ۴ فرزند خود را به دنیا آورد، این دُبی، همستر مادر سه فرزند خود را به دلیل کمبود آهن و کلسیم نوش جان نمود، یکی از چهار فرزند به لطف الهی و کمک پارمیدا هم خانه دُبی، نجات یافت. من و محبوبه بسیار خوشحال و شگفت زده شده بودیم و البته تا حدودی هم ناراحت به دلیل مرگ سه همستر دیگر!
تک فرزند باقیمانده را از مادر بدجنس اما مهربان جدا نمودیم! به سختی شیر را در دهان کوچک وفسقلی می ریختیم، اما خوشبختانه این کوچولوی ما زرنگ تشریف دارن و با چشم بسته سریعا وارد عمل شده و با تمام اشتها شیر را نوش جان نمودند. برای گرمای بدن ایشون هم از دستان و دمای بدن خود استفاده کردیم؛ از ظهر تا هم اکنون که دو دستی این مطلب را تایپ می کنم تو دستای من بود. بسیار هم دوسش میدارم. ![]()
حال من مانده ام که آیا این فسقلی تا ۱۷ روز دیگه با این شیری که با سرنگ در دهانش می ریزیم زنده خواهد ماند یا نه؟! اما تا آن موقع خودم به مناسب امروز اسم WP را برایش انتخاب نمودم! امیدوارم ذره ذره بزرگ شدنش رو بتونم ببینم.
پ.ن: تاریخ پُست ۷ خرداد ۱۳۸۷ !! دو روز بعدش مُرد ![]()







