روزِ بد روزِ بدِ دیگه !!
صبح که خواستم برم یونی، دیدم کیف پولم رو تو اون یکی کیفم جا گذاشتم، یعنی شانس آوردم که همون لحظه سوار ماشین شدم دست کردم تو کیفم تا کرایه رو حساب کنما ورگنه معلوم نیست باید چه غلطی میکردم وقتی دو شهر اونور تر داشتم پیاده میشدم. حالا کارِ خدا رو ببین، هیچ وقت همون اول سوار ماشین میشدم کرایه حساب نمیکردما، اما امروز واسه اینکه با خیال راحت جزوه های درس مدل سازی رو بخونم گفتم کرایه رو همون اول حساب کنم! وقتی دیدم کیف پولم رو برنداشتم تندی پیاده شدم و خودمو رسوندم به صادق ُ ازش پول گرفتم، آخه با هم از خونه اومده بودیم بیرون. در اون لحظه یعنی کارد میزدین خونم در نمیومد، از بس از کار خودم عصبانی بودم. این از اولین بد بیاریم.
استاد بازرگانیان، هفته قبل بهمون گفته بود که این جلسه امتحان یا یه پرسش کلاسی برگذار میکنه. منم هیچی نخونده بودم تا تو ماشین وقتی داشتم میرفتم یونی، چیز زیاد مهم و سختی نبود که یاد نگیرم. این کلاس مدلسازی دو گروه هست، نصف بچهها امروز بخاطر اینکه درس نخونده بودن گروه عوض کردن و بعضی ها هم کلاسُ پیچوندن. ۲۰ دقیقه اول استاد هیچی از امتحان نگفت و ما هم به روی خودمون نیاوردیم، تا وقتیکه یکی از دوستان، در کلاس رو زد، اول از استاد پرسید که امتحان داریم یا نه؟ استادم گفت نه و یقهش رو گرفت گفت بیا سر کلاس بشین! :دی
منم که وسط کلاس نشسته بودم، گفتم دیگه میدونه خب استاد امتحان داریم !! شما نگو نمیدونه و یادش رفته. به استاد گفتم: دیدین استاد چیکار کردین؟ نصف بچه ها غیبت کردن و گروه عوض کردن، واسه خاطر امتحان، خب نمی گرفتین دیگه.
.
اینو که گفتم استاد لبخند زد و سر تکون داد و گفت: اِ راست میگین، امتحان دارین امروز، بیست دقیقه آخر رو میذاریم واسه امتحان. بچه ها هم همه جیغ و داد و یه نفس حدیث حدیث کردن! :دی خُ به من بدبخت چه آخه؟ فک کردم یادشه که اونجوری به همکلاسیمون گفت! 
حالا من خواهش و منت و التماس، استاد تو رو خــــدا، بی خیال شین، منِ بدبخت چیکار کنم؟ برم بیرون حالِ منو میگیرنااااااا، بگذر دیگه. 
.
استاد گرامی هم که کلی حال کرده بود، برگشت گفت: ۲ نمره هم بهت میدم واسه یادگاری!! حالا قیافه منو می دیدن، داشتم سکته میکردم، بچه ها هم هی تهدید پشت تهدید، دیگه بیا و درستش کن. تو رو خدا استاد، اینا منو می کُشن برم بیرونااااااااااااا! 
.
این داستان همینجوری ادامه داشت تا دقایق آخر کلاس، بدجوری خورده بود تو برجکم، خدا وکیلی نمیخواستم اینجوری بشه.
.
میدونین که تهش هم چی شد؟ امتحان نگرفت! :دی بچه ها بیرون کلاس بهم میگفتن جدّت به دادت رسید حدیث. جا داره بگم که استادِ عزیز هم اسمایلیش این بود: 
.
.
می دونین بیشترتر کجا ضدحال خوردم؟ اونجایی که تو کارگاه یا همون سایت یونی، نشسته بودیم، آقای نورمحمدی برگشت گفت، دیروز وبلاگتُ خوندیم. من هاج و واج نگاش کردم. یهو صدای تایید دو نفر دیگه هم اومد. بعدش فهمیدم بهبه. آقای پویان، نشسته بلاگمو باز کرده و ده نفری نشستن نگاش کردن و خوندنش! بدجوری خورد تو ذوقم.
واقعا این حرکت درست بود؟ هیچ متوجه نمیشم چه لذتی تو این کار وجود داشت که بعد از چند ترم، وبلاگمو باز کنی و با هم بشینین بخونینش !! بازم خدا رو شکر که اخیرا چیزی در مورد زندگی شخصیم نمینویسم تو بلاگم.