<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Sober &#187; یونی‌کده</title>
	<atom:link href="http://www.sober.ir/category/%db%8c%d9%88%d9%86%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d8%af%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sober.ir</link>
	<description>I&#039;m one month sober</description>
	<lastBuildDate>Wed, 01 Feb 2012 18:39:08 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>شبا که ما میخوابیم، آقا پلیسه بیداره ه ه ه</title>
		<link>http://www.sober.ir/1390/09/08/%d8%b4%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%be%d9%84%db%8c%d8%b3%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%87-%d9%87/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1390/09/08/%d8%b4%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%be%d9%84%db%8c%d8%b3%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%87-%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Nov 2011 07:51:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[هشت امتیاز منفی؟؟؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sober.ir/?p=3174</guid>
		<description><![CDATA[یکشنبه ها تا هفت و نیم، هشت دانشگاهم. دیگه تا برگردیم ۹-۱۰ میشه. این هفته هم طبق معمول داشتیم دیر برمیگشتیم، با ماشین یکی از دوستام. ۵ نفر بودیم. من جلو نشسته بودم و مشغول گپ و خنده بودیم و داشتم با لپ تاپ چیز میز می دیدیم :دی ! نصفه بیشتره راه رو اومده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یکشنبه ها تا هفت و نیم، هشت دانشگاهم. دیگه تا برگردیم ۹-۱۰ میشه.</p>
<p style="text-align: justify;">این هفته هم طبق معمول داشتیم دیر برمیگشتیم، با ماشین یکی از دوستام. ۵ نفر بودیم. من جلو نشسته بودم و مشغول گپ و خنده بودیم و داشتم با لپ تاپ چیز میز می دیدیم :دی !</p>
<p style="text-align: justify;">نصفه بیشتره راه رو اومده بودیم که یهو دیدیم ئه وااااا، آقا پلیسه داره بال بال میزنه که بزن کنار بزن کنار ((:</p>
<p style="text-align: justify;">دوستم زد کنار. من تند تند کمربند رو بستم (همش می بندما، ولی دیگه جلو میشینم و بچه ها عقبن هی باس برگردم، گردنم همه میگیره :دی اذیت میکنه کمربند) لپ تاپ رو هم جمع کردم و مث دخترای خوب همه مون نشستیم تا یاروئه بیاد :دی</p>
<p style="text-align: justify;">آقا پلیسه اومد. به دوستم گفت چرا چراغات خاموشه؟ |: (یعنی فک کن کل مسیر بدون چراغ بودیم :دی)</p>
<p style="text-align: justify;">( حالا فکن نکنین بی دقتی کرده بوده ها. نه. اتصالی داره چراغاش. یهو میزنه خاموش میشه. که البته خب نقص فنی به حساب میاد)</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه ما همه هیس بودیم. آقا پلیسه شروع کرد به توضیح دادن که آره، تو شب، نقص فنی؟ ۱۵ تومن. با ۸ امتیاز منفی. و &#8230; دنده عقب بگیر بیا برگه جریمه ت رو بگیر.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد دیدم نه واقعنی جدی جدی میخواد جریمه کنه. یهو ۵ نفری شروع کردیم :</p>
<p style="text-align: justify;">- آقا تو رو خدا.</p>
<p style="text-align: justify;">- ئه آقاااااااااااا واقعااااااااا؟ هشت امتیاز؟</p>
<p style="text-align: justify;">- آقا کوتاه بیاه.</p>
<p style="text-align: justify;">- به خدا از ۸ صبحه دانشگاهیم.</p>
<p style="text-align: justify;">به خدا فولان و بسیار :دی ماشینُ گذاشتیم رو سرمون. بنده خدا می گفت آروم آروم. یکی یکی صحبت کنین! پنج نفری نــــــه! |: دو سه ثانیه موندیم دوباره باز همه با هم شروع کردیم ((: بیچاره هی میگفت بابا یکی یکی حرف بزنین.</p>
<p style="text-align: justify;">- دانشجویین؟</p>
<p style="text-align: justify;">+ اوهوم. اوهوم.</p>
<p style="text-align: justify;">- انزلی؟</p>
<p style="text-align: justify;">+ اوهووم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- کدوم دانشگاه؟ فلان؟</p>
<p style="text-align: justify;">+ نه</p>
<p style="text-align: justify;">- فلان؟</p>
<p style="text-align: justify;">+ نعععع</p>
<p style="text-align: justify;">.</p>
<p style="text-align: justify;">.</p>
<p style="text-align: justify;">.</p>
<p style="text-align: justify;">خلااااصه بعد از کلی سین جیم کردن. گفت: باشه. ایندفعه رو میگذرم! ولی فردا شب هم همینجا هستیما. چراغت خامووووش باشههههه؟</p>
<p style="text-align: justify;">بعد دوستم برگشت گفت: قول میدم چراغ بزنم واست ((:</p>
<p style="text-align: justify;">آقای پلیس از اونجایی که خیلی فوضول تشریف داشتن. گفتش که: اون چیزززززه نورانی چی بود؟ از دور تو ماشین روشن بود. لپ تاپ بود؟؟؟؟</p>
<p style="text-align: justify;">یهو دوستم از پشت برگشت گفت: بخدا داشت پروژه ش رو نشونمون میداد! ):</p>
<p style="text-align: justify;">منم هی خودمو زدم به کوچه علی چپ، تا دیگه راه افتادیم. بعدش همه یهو پهن شدیم از شدت خنده ((= اینقد خندیدیم و ادای یاروئه رو در اوردیم دیگه من یکی اشکام سرازیر شده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا میگم سپیده، یاروئه چه کاره لپ تاپم داشت؟؟؟؟؟ میگی داشت پروژه نشونم میداددددد؟؟؟؟؟؟؟ (((((: خلاصه سوژه ای شده بود اون شب!!</p>
<p style="text-align: justify;">ولی خیلی مرام داشت جریمه نکرد. جوون بود زیاد گیر نداد. کلی مرسی ازش. گفتیم دفعه بعد دیدیمش جبران کنیم :پی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1390/09/08/%d8%b4%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%8c-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%be%d9%84%db%8c%d8%b3%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%87-%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سوال یهویی نپرسین آقا جان</title>
		<link>http://www.sober.ir/1390/09/07/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d9%84-%db%8c%d9%87%d9%88%db%8c%db%8c-%d9%86%d9%be%d8%b1%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1390/09/07/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d9%84-%db%8c%d9%87%d9%88%db%8c%db%8c-%d9%86%d9%be%d8%b1%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 15:11:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[lacvert]]></category>
		<category><![CDATA[فراموشی]]></category>
		<category><![CDATA[مارک ریمل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sober.ir/?p=3153</guid>
		<description><![CDATA[اصن خیلی مغزم مث مغز ماهی شده‌. چهره‌ها یادم نمی‌مونه، خیلی از جزئیاتِ اطرافم از یادم می‌رن! قول می‌دم یه کاری رو انجام بدم، اون وقت باید شونصد بار بگم: سمس بدیا یادم بیاریا، یادم می‌ره هاااااا و &#8230; &#124;: امروز صبح، وقتی کلاس تموم شد، یکی اومد از پشت ازم پرسیدم اسمت چیه و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اصن خیلی مغزم مث مغز ماهی شده‌.</p>
<p style="text-align: justify;">چهره‌ها یادم نمی‌مونه، خیلی از جزئیاتِ اطرافم از یادم می‌رن! قول می‌دم یه کاری رو انجام بدم، اون وقت باید شونصد بار بگم: سمس بدیا یادم بیاریا، یادم می‌ره هاااااا و &#8230; |:</p>
<p style="text-align: justify;">امروز صبح، وقتی کلاس تموم شد، یکی اومد از پشت ازم پرسیدم اسمت چیه و ازین صوبتا، بعد برگشتم باهاش حرف زدم. می‌خواست بدونه اسم ریمل‌م چیه؟</p>
<p style="text-align: justify;">اینقد به مغزم فشار آوردم و دختره هم دیگه اینقد انواع و اقسامه مارک‌های لوازم آرایشی رو گفت که دیگه جفت‌مون پوکیدیم. یادم نمی‌اومد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">طفلی گفت خب باشه حالا، جلسه آینده من بازم همین کلاسم، میام ازت می‌پرسم.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا مگه من می‌تونم به مغزم فشار نیارم تا اسم ریملم یادم بیاد |: . اومدم بیرون زنگ زدم به دوستم، میگم اسم ریمیلم چی بود؟ دوستم می‌گه من نمیدونم! میگم اسم کرم پودری که استفاده میکنم چی بود؟ ازم پرسیده بودی بهت گفته بودم اینم همون مارک بود :دی. بعد یهو خودم اسمش یادم اومد.</p>
<p style="text-align: justify;">تندی قطع کردم و خواستم به دختره بگم که اسمش یادم اومده و &#8230; بعد ولی اون وقت چهره دختره یادم نیومد که کی بود ازم پرسیده بود! D:</p>
<p style="text-align: justify;">دیگه بی‌خیال این شدم که فشار بیارم چهره دختره هم یادم بیاد. گذاشتم هفته بعد خودش بیاد و بپرسه! ((:</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: <a href="http://www.ebay.com/itm/Lacvert-Live-Washable-Mascara-Curling-Lash-/120692662049" target="_blank">LACVERT</a> بود!</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1390/09/07/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d9%84-%db%8c%d9%87%d9%88%db%8c%db%8c-%d9%86%d9%be%d8%b1%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هم خوشحالم، هم ناراحت</title>
		<link>http://www.sober.ir/1390/05/08/%d9%87%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%8c-%d9%87%d9%85-%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%aa/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1390/05/08/%d9%87%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%8c-%d9%87%d9%85-%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 Jul 2011 16:10:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[امین نیکو]]></category>
		<category><![CDATA[قلیون]]></category>
		<category><![CDATA[گلدوست]]></category>
		<category><![CDATA[۲۰ :دی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sober.ir/?p=2685</guid>
		<description><![CDATA[۱- یه درسی بود که قبلِ امتحان می‌خواستم حذفش کنم ولی نکردم! بعد امروز نمره‌م رو گرفتم، گویا تنها کسی هستم که بینِ هفتاد و اندی نفر، ۲۰ گرفتم! میان‌ترمش همچین کرده بودم، ولی برای نمره میان ترم، به دو تا سوالی که تو پایان ترم داده بود جواب دادم، تا میان‌ترمم رو در نظر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۱- یه درسی بود که قبلِ امتحان می‌خواستم حذفش کنم ولی نکردم! بعد امروز نمره‌م رو گرفتم، گویا تنها کسی هستم که بینِ هفتاد و اندی نفر، ۲۰ گرفتم! میان‌ترمش <a href="http://www.sober.ir/1390/03/01/%d8%a7%d9%90%db%8c-%d9%85%d8%aa%d9%84%d9%82%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87/" target="_blank">همچین</a> کرده بودم، ولی برای نمره میان ترم، به دو تا سوالی که تو پایان ترم داده بود جواب دادم، تا میان‌ترمم رو در نظر نگیره! بعد اینقده ذوق مرگ شدم امروز که نگو و و و  &#8230; و البته بگم که تهِ برگه جوابم، برای استاد نامه نوشتم، این هـــــــــــــــــوا، که آقا جان این چه کتابیه و از این حرفا! البته خیلی مودبانه و با ادبیاتِ بالا نوشتما! فک کنم این نامهِ یه نَمه همچین تاثیر گذاشته :دی اگه خواستین بعدا یواشکی یادتون می‌دم چطوری نامه بنویسین برا استادتون &#8230; اوهوم &#8230; بعله &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">خوچ‌حالم در کل.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۲- هـِعی!! قولِ خودمو شکوندم، رفتم قلیون کشیدم امروز. بعده فک کنم دو ماه. نمی‌دونم چرا وقتی در موردِ بعضی مسائل با یکی از بهترین دوستام صحبت که می‌کنم، همچین میل‌م خفن کشیده می‌شه سمتِ این جور چیزا. اصن انگاری یه چیزی تو من هست، که با این دودِ لعنتی میریزه بیرون!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">ناراحتم در کل.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">۳- این آهنگِ « امین نیکو &#8211; شک ندارم» خیلی خوبه. تازه از یونی اومدم، حال ندارم، بذارم آپلود شه. خودتون اگه دوست دارین یه سرچی بزنین و دانلود کنین. شاید شما هم دوستش داشتین &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1390/05/08/%d9%87%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%8c-%d9%87%d9%85-%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخه به تو ربطی داره؟</title>
		<link>http://www.sober.ir/1390/05/03/%d8%a2%d8%ae%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a8%d8%b7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%9f/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1390/05/03/%d8%a2%d8%ae%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a8%d8%b7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Jul 2011 09:18:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[عینک ری‌بن :دی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sober.ir/?p=2675</guid>
		<description><![CDATA[کلاس تموم شد، در حینِ پاشدن و بیرون اومدن، دستم رو کردم تو کیف‌م و عینک‌مُ درآوردم، داشتم پاکش می‌کردم و از در بیرون می‌اومدم. همینکه بردمش بالا، جوری بذارم که زیرِ چونه‌م بمونه، و جلد و دستمالش رو جا به جا کنم و بذارم تو کیف‌م، یهو یکی خواست مزه بپرونه با لحنِ مسخره [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">کلاس تموم شد، در حینِ پاشدن و بیرون اومدن، دستم رو کردم تو کیف‌م و عینک‌مُ درآوردم، داشتم پاکش می‌کردم و از در بیرون می‌اومدم. همینکه بردمش بالا، جوری بذارم که زیرِ چونه‌م بمونه، و جلد و دستمالش رو جا به جا کنم و بذارم تو کیف‌م، یهو یکی خواست مزه بپرونه با لحنِ مسخره گفت:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- از اینجا داره عینک میزنه!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">منم هنوز، حرفش تموم نشده بود، رومو برگردوندم سمتش و خیلی هاپویی گفتم:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">+ مشکلی داری؟؟؟؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بیچاره! خشک شد قیافه‌ش دیدنی بود!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">رامو کشیدم سمتِ راهرو (که دقیقا این راهرو پارکینگه حیاطِ یونی هستش)! بعده چند دقیقه، دوستش واسه اینکه رفیق ضایع شده‌ش رو جمع کنه! برگشت گفت:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">- با من بــود!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">منم برگشتم با دهن کجی گفتم:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">+ آهـــاع !!!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">کلی هم حال کردم زدم تو دهنش، اصن انرژی گرفتم، یه وضعی! هوم. حالا بره جواب واسه &#8220;مشکلی داری&#8221; پیدا کنه. <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif" alt="" width="35" height="32" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پ.ن: مانتوم جیب نداشت، وگرنه همش می‌ذارم تو جیب‌م &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1390/05/03/%d8%a2%d8%ae%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a8%d8%b7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نوشتن واسه نمره ۱۰</title>
		<link>http://www.sober.ir/1390/04/27/10/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1390/04/27/10/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Jul 2011 18:35:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[پاس کردن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sober.ir/?p=2645</guid>
		<description><![CDATA[امتحانات رو به سختی پشت سر گذاشتم، اینقدر مشغولیت ذهنی و درگیری (هم با خودم، هم با اطرافیانم) داشتم که واقعا شرایط رو برای درس خوندنم سخت کرده بود. تا به حال نشده بود برای نمره ۱۰ و پاس کردنِ درسی امتحان داده باشم، که شکر خدا این رو هم تجربه کردم. بر خلافِ خیلی‌ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">امتحانات رو به سختی پشت سر گذاشتم، اینقدر مشغولیت ذهنی و درگیری (هم با خودم، هم با اطرافیانم) داشتم که واقعا شرایط رو برای درس خوندنم سخت کرده بود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تا به حال نشده بود برای نمره ۱۰ و پاس کردنِ درسی امتحان داده باشم، که شکر خدا این رو هم تجربه کردم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بر خلافِ خیلی‌ها که این مدلی درس می‌خونن و احساس خوبی هم دارن، من اصلا احساس رضایت نداشتم. خیلی بهم فشار اومد سرِ یکی از درسام. به اندازه کافی قبلش زمان برای خوندنش داشتم، و کاملا به جزوه و کتاب تسلط داشتم، اما چون دقیقا تو همین زمانِ تعطیلی چند روزی رفتم مسافرت، تا از درگیر‌ی‌هام دور باشم، نتونستم آمادگی کافی رو واسه ترکوندنِ برگه پاسخ بدست بیارم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تو برگه‌ی پاسخ اینقد نوشتم که بتونم ۱۰ بگیرم و پاشدم. ( بماند که دستِ باز تصحیح کردنِ استاد هم کلی تاثیر داشت )</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">استادِ گرامی، دیدن اوضاع نمره‌ها افتضاح هستش، یه زمانی رو اعلام کردن برای تحویل پروژه. تحویلِ پروژه هم دقیقا هم‌زمان بود با امتحان آخرم. نمی‌دونستم به درسم برسم یا به برنامه‌.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">خلاصه به هر سختی بود، تونستم برنامه رو او.کی کنم و همه رو گذاشتم کنار نشستم برای امتحان آخر خوندم و خوندم و خوندم &#8230; ساعت ۱۱ شب، رفتم پروژه رو ایمیل کنم واسه استاد و فردا صبحش هم برم برا ارائه.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">جزوه رو باز کردم، که ایمیل استاد رو بردارم، دیدم هـعی وایِ من !! چی می‌بینی !! موضوعی که انجام داده بودم اصلا تو لیست پروژه‌ها نبود &#8230; بد بهم فشار اومد. به زور و زحمت، با کمک صادق، تا نیمه‌های شب بیدار موندم و یه چیزی سره هم کردم واسه ارائه‌ی فردا. هیچ هم تسلط نداشتم. دیگه شکی نداشتم که هم به امتحانم گند می‌زنم هم به ارائه‌م و کلا بدبخت شدم رفت و درس رو هم افتادم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">آخه تا قبلِ ارائه هم نمی‌دونستم که پاس کردم درسُ وگرنه اینقد خودمو زجر نمی‌دادم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">صبح من و هم‌گروهی‌م رفتیم واسه ارائه، هی برنامه رو اجرا گرفتم، و چرت و پرت تحویل استاد دادم، که اصن هیچ ربطی به سوالات استاد هم نداشت :دی استاد دیدن که بعله اصن خیلی شوت تشریف داریم و اینا، گفت که نمره پروژه رو نمی‌گیرین !!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">من دیگه مونده بودم هاج و واج، برگشتم بهش توضیح دادم قضیه از چه قرار بوده. و البته بهشون هم گفتم که اصلا قصدِ توجیح کردنِ کاره اشتباه و بی‌دقتی‌م رو ندارم &#8230; ایشون هم ازم همون پروژه رو خواست، منم با کلی ذوق و شوق همه رو براش توضیح دادم و با یکمی دست کاری تو کدا و اینا، بهش فهموندم که &#8221; اهین من بلدم اینو، خودم انجامش دادم &#8221; استاد هم کلی حال دادن و قبولش کردن :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">شانس آورده بودم که همون پروژه اولی رو با خودم برده بودم &#8230; وگرنه دیگه همه چیز زهرم می‌شد <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دیگه خیالم بابتِ این درس راحت شد و هنوزم نمی‌دونم نمره ۱۰ رو واسم رد کرد یا ۱۲. فقط مطمئنم که پاس کردمش :دی اصن هم دیگه دوست ندارم اسم این درس رو بیارم، چون بدجوری حسایی رو بهم وارد کرد که تا به حال تجربه نکرده بودم :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اما خب، همین یه امتحان، باعث شد چندین تا نکته‌ی خوب رو تجربه کنم، که فکر می‌کنم تا هر زمانی که من در حالِ تحصیل باشم، از این تجربه استفاده کنم، چه برای خوده امتحان چه برای پروژه تحویل دادن.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>پ.ن:</strong> یکی از دوستایِ مهربون‌م رو هم که افتاده بود، اسمشو آوردم رو پروژه و به استاد هم گفتیم، که بتونه پاس کنه درسُ. کلاً استاد خیلی بهمون حال دادن. مرسی ازشون <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif" alt="" width="36" height="37" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1390/04/27/10/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اِی متقلبه خوش خنده</title>
		<link>http://www.sober.ir/1390/03/01/%d8%a7%d9%90%db%8c-%d9%85%d8%aa%d9%84%d9%82%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1390/03/01/%d8%a7%d9%90%db%8c-%d9%85%d8%aa%d9%84%d9%82%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 May 2011 18:29:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[گلدوست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sober.ir/?p=2571</guid>
		<description><![CDATA[آقا امروز، کُشتیم خودمون رو، هِی خوندیم و هِی خوندیم، دو تا کلاس رو هم پیچوندیم که پرمایه بریم سر جلسه امتحان. اون وقت سره جلسه امتحان حاضر شدیم، برگه‌ی آ۵ سوالا رو گرفتیم دستمون، مات و مبهوت، هِی سوالا رو نیگا کردم، هِی سوالا منو نیگا کردن! هِی بغل دستیامو نیگا کردم، هِی اونا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">آقا امروز، کُشتیم خودمون رو، هِی خوندیم و هِی خوندیم، دو تا کلاس رو هم پیچوندیم که پرمایه بریم سر جلسه امتحان.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اون وقت سره جلسه امتحان حاضر شدیم، برگه‌ی آ۵ سوالا رو گرفتیم دستمون، مات و مبهوت، هِی سوالا رو نیگا کردم، هِی سوالا منو نیگا کردن! هِی بغل دستیامو نیگا کردم، هِی اونا منو. خلاصه همه با هم به هم نیگا می‌کردیم، آخرش هم یه نگاه به استاد :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">وضعیتی بود خفن!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بعد دیگه دیدیم رومون نمی‌شه برگه آ۴ جوابا رو سفید تحویل استاد بدیم و اینا. شروع کردیم به نوشتن.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اینقد نوشتم خودمو خفه کردم. و البته همین‌جا اعتراف می‌کنم (حالا نمی‌خوام بگم چقد از سوالا رو) ولی خیلی تقلب زدم! مث چی از رو دست اینوری و اونوری می‌نوشتم. دوستان هم باحال، که دیگه نگوووو.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">همه تو هم چپیده بودن، داشتن جواب می‌دادن، تقلب و ایناشون بماند، فقط جلو من خالی از سکنه بود :دی منم با پررویی تمام، استاد رو نیگا می‌کردم، همین‌که نگاه می‌کرد، می‌خندیدم، استادم می‌خندید. باز من می‌خندیدم و استادم همین‌طور. اصن بساطی بود غیر قابلِ وصف.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">دیگه بنده خدا آخرای تایمِ امتحان گفت، آخه دیگه دارین تقلب می‌کنین، یه نگاه به برگه نندازین و یه نگاه به من! تابلوئه :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">وُیــــــــــــــی. دیگه داشتم منفجر می‌شدم از خنده. هنوزم اثر اون خنده‌ها هست و برا خودم نیشم بازه و قهقهه می‌زنم! خدا کنه بلا ملا سرم نیاره. گناه دارم خب :پی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اصن نمی‌دونم چه روزی بود امروز و چه امتحانی بود این امتحان!! جز دو سه نفر آخر هم بودم داشتم برگه‌م رو تحویل می‌دادم. تند تند داشتم می‌نوشتم، اومده بهم می‌گه، شاگرد زرنگه این کلاس معلومه تویی :دی! چیش! منم گفتمش،<strong> ئه نه استاااااااااااااااااد دارم پاک‌نویس می‌کنم</strong>. اونم همچین عکس‌العمل نشون داد، شرمنده شدم که چرا لو دادم در حال پاک نویس کردنِ جوابام. خب دلش خوش می‌شد من شاگرد زرنگه‌م !!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff99cc;">یه صحبت خصوصی با استاد:</span> جونه استاد، اگه خوندی این پست رو، به رو من نیاری‌ها. به خدا اولین باری بود که تقلب می‌کردم. حالا شایدم متوجه نشده باشین، که داشتیم از رو دسته هم یا کفِ دست هم می‌نوشتیم و اینا، ولی دیگه بخاطره اون جملات در مورد صداقت و از این صوبتا، <strong>ببخشین</strong>! <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gif" alt="" width="36" height="37" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1390/03/01/%d8%a7%d9%90%db%8c-%d9%85%d8%aa%d9%84%d9%82%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وسواس و خودآزاری در این حد حتی</title>
		<link>http://www.sober.ir/1390/02/12/vasvas/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1390/02/12/vasvas/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 May 2011 09:09:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[حدیث وسواسی]]></category>
		<category><![CDATA[خودازاری]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[میان ترم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sober.ir/?p=2540</guid>
		<description><![CDATA[یکی از بزرگترین خودآزاری های من این بوده که وقت امتحان و درس خوندن،  حتما باید بیفتم به جونه خونه و تا رمق دارم بسابم و بشورم و تمیز کنم. اون وقت دیگه حاله درس خوندن ندارم و همش بهم استرس وارد میشه که وااااااااااااااااااااای، نخوندم مشقامووووووووووووو که &#8230; بدبخت شدم!!!  &#160; &#160; پ.ن: هنوز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">یکی از بزرگترین خودآزاری های من این بوده که وقت امتحان و درس خوندن، <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/reading.gif" alt="" width="48" height="26" /> حتما باید بیفتم به جونه خونه و تا رمق دارم بسابم و بشورم و تمیز کنم. <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/4u2ap3b.gif" alt="" width="91" height="35" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اون وقت دیگه حاله درس خوندن ندارم و همش بهم استرس وارد میشه که وااااااااااااااااااااای، نخوندم مشقامووووووووووووو که &#8230; بدبخت شدم!!!  <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/sigh.gif" alt="" width="21" height="28" /></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پ.ن: هنوز شروع نکردم به پاس کردن واحدا، تند تند دارم دانشگاه رو میپیچونم!! چه شود تا آخرش خدا داند و بس. زورمه کرایه ماشین بابا. مسیر طولانی ست و کرایه ها سنگین :دی حالا خورد و خوراک بماند <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif" alt="" width="22" height="24" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1390/02/12/vasvas/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گلی واسه خاطره شدن</title>
		<link>http://www.sober.ir/1390/01/29/%da%af%d9%84%db%8c-%d9%88%d8%a7%d8%b3%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%86/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1390/01/29/%da%af%d9%84%db%8c-%d9%88%d8%a7%d8%b3%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Apr 2011 18:45:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sober.ir/?p=2503</guid>
		<description><![CDATA[در ادامه پست قبل، خدمتِ شما عرض کنم که تونستم جلویِ اشکام رو بگیرم، و اجازه ندم سرازیر بشن! :دی اصن دلیلی نداره که اینقدر راحت اشکم در بیاد. اصن چه معنی داره؟ وااااااه &#8230; بعله، اینجوریاس! دو روز در هفته صبح تا غروب، می‌رم دانشگاه، بلکه علم بیاموزم و از این صوبتا. تمام عصرها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">در ادامه پست قبل، خدمتِ شما عرض کنم که تونستم جلویِ اشکام رو بگیرم، و اجازه ندم سرازیر بشن! :دی اصن دلیلی نداره که اینقدر راحت اشکم در بیاد. اصن چه معنی داره؟ وااااااه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بعله، اینجوریاس! دو روز در هفته صبح تا غروب، می‌رم دانشگاه، بلکه علم بیاموزم و از این صوبتا. تمام عصرها رو هم که آموزشگاه کلاس گرفتم و تدریس می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">فعلا دارم اینجوری می‌رم جلو، تا وقته آزاد نداشته باشم، به مسائل بی‌ربط فکر کنم. یه جوری حواسِ خودم رو از زندگی کردن، پرت می‌کنم. هوم!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">هر یه هفته در میون، یا دو هفته در میون هم دارم خاطره‌هام رو فرمت می‌کنم، جوری که جایِ ریکاوری نداشته باشه هیچ جوره. البته این نوع فرمت کردن، خیلی سخته! یا ضربه محکم باید بخورم، یا اینکه با دستایِ خودم رو تک تکِ سلولایِ حافظه‌م با یه چیزه تیز خط بندارم! :دی ( خنده‌ی درده‌ها &#8230; )</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حالا بگذریم، <strong>از دیروز بگم یکمی!</strong></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">موقع برگشت از دانشگاه، یکی از هم‌کلاسی‌هام لطف کردن و من رو رسوندن تا رشت! یکی از هم‌کلاسی‌های دیگه هم باهامون اومد. یعنی من با اونا رفتم :دی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بنده خدا، ما رو تا یه سمتی رسوند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">منم دیدم آزمایشگاه سره راهمه رفتم جواب آزمایش‌هام رو بگیرم ( حالا بعدا در مورد اینا هم می‌نویسم )  طی این مدتی که با هم بودیم متوجه شدم که هم‌کلاسی‌جان روزه تولدشه. دیگه دیدم روزه تولد و از این حرفاست، پریدم تو اولین گل فروشی‌ایی که دیدم و یه شاخه رُز سفیده قلبمه برداشتم و با روبان دادم تزئینش کردن و دادم بهش.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">کلی سوپرایز شده بود. اصن انتظار نداشت. هی تشکر می‌کرد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">منم در جواب گفتم: چون روزه تولده خودم واسم خیلی مهمه! دوست داشتم با یه شاخه گل یه خاطره‌ی کوچولو بذارم واست تو روز تولدت &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">بهم گفت: اولین شاخه گلی هست که هدیه گرفته!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اینقدر با خودم فکر کردم، اینقدر فکر کردم تا هنگ کردم :دی! مگه می‌شه آدمی تو این سن و سال حتی یه شاخه گل هدیه نگرفته باشه؟ یعنی هنوزم کسایی هستن که گل هدیه نگرفته باشن؟ و &#8230; و &#8230; و &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پوکیدم انصافا.</p>
<p><img class="aligncenter" src="http://hadiseh.persiangig.com/1390/1244690489514948.jpeg" alt="" width="300" height="225" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1390/01/29/%da%af%d9%84%db%8c-%d9%88%d8%a7%d8%b3%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بحث دانشجویی</title>
		<link>http://www.sober.ir/1388/11/11/%d8%a8%d8%ad%d8%ab-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1388/11/11/%d8%a8%d8%ad%d8%ab-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 31 Jan 2010 08:01:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[زکیه :دی]]></category>
		<category><![CDATA[فروتن :دی]]></category>
		<category><![CDATA[کلاس زبان تخصصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sober.ir/?p=2079</guid>
		<description><![CDATA[استاد در حال ترجمه کردن متن درس می‌باشد. &#8221; طرزِ نوشتن &#8230; &#8221; . دانشجوی مذکر: کدوم طـ استاد؟ . دانشجوی مونث: طــ صابون! . دانشجوی مذکر: ااااِ صابونِ شما طـ داره؟ . دانشجوی مونث: نخیـر ! صابونِ ما کف داره! . مابقی دانشجویان: . استاد:]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>استاد در حال ترجمه کردن متن درس می‌باشد. &#8221; طرزِ نوشتن &#8230; &#8221;</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><strong>دانشجوی مذکر:</strong> کدوم طـ استاد؟</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p>دانشجوی مونث: طــ صابون!</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><strong>دانشجوی مذکر: </strong>ااااِ صابونِ شما طـ داره؟</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p>دانشجوی مونث: نخیـر ! صابونِ ما کف داره!</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p>مابقی دانشجویان: <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gif" alt="" width="28" height="24" /></p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p>استاد: <img class="alignnone" src="http://www.pic4ever.com/images/291.gif" alt="" width="20" height="20" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1388/11/11/%d8%a8%d8%ad%d8%ab-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی‌خیالی</title>
		<link>http://www.sober.ir/1388/09/18/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84%db%8c/</link>
		<comments>http://www.sober.ir/1388/09/18/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 17:10:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حدیثه</dc:creator>
				<category><![CDATA[یونی‌کده]]></category>
		<category><![CDATA[تقلب]]></category>
		<category><![CDATA[مهندسی اینترنت در وب]]></category>
		<category><![CDATA[میان ترم]]></category>
		<category><![CDATA[کنفرانس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sober.ir/?p=2044</guid>
		<description><![CDATA[از اونجایی که ساعت ۱ و نیم نصفه شب متوجه شدم کدوم بخش رو باید ۶ ساعت بعد کنفرانس بدم، تصمیم رو بر این گرفتم که کلا تخت بگیرم بخوابم و اصلا به کنفرانس و نگرانی بابت غیبت فکر نکنم. یعنی کلا پیچوندم که پیچوندم. اما از شانس قشنگم، کنفرانس من افتاد برای چهارشنبه هفته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">از اونجایی که ساعت ۱ و نیم نصفه شب متوجه شدم کدوم بخش رو باید ۶ ساعت بعد کنفرانس بدم، تصمیم رو بر این گرفتم که کلا تخت بگیرم بخوابم و اصلا به کنفرانس و نگرانی بابت غیبت فکر نکنم. یعنی کلا پیچوندم که پیچوندم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">اما از شانس قشنگم، کنفرانس من افتاد برای چهارشنبه هفته بعد!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">هوم! امتحان میان ترم؟ اِی بدک نبود، با کلی تاخیر و تو ترافیک موندن رسیدم به جلسه امتحان. اینقدم برگه‌ جوابامو بالا گرفتم و کج کردم سمت سحر، تا دستای گرم خانومه مراقب :دی رو روی شونه هام احساس کردم، چیششششش!! برگه‌م رو گرفت. شانس اوردم همه رو نوشته بودم و لنگ سوالی نبودم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">تازشم، پایین من و سحر رو با هم دید، گفت شما خیلی تقلب می‌کنین ها، حالا هیشکی ندونه شما که می‌دونین من نمیتونم تقلب کنم، رنگ و روم می‌ره :دی! همینکه گفت، بهش گفتم: کی؟ من؟ عمرا! <img src='http://www.sober.ir/wp-includes/images/smilies/icon_neutral.gif' alt=':|' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">سحرم چند کلمه گفتُ پیچونیدش!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">پ.ن: وااااااااااااااای! خدایا دارم می‌میرم! اینقده دپرس و خسته و کم حرف هستم که نگووووووووووو! دارم دق میام. نمی‌تونم حتی توئیت کنم. منی که هر لحظه در حال توئیت کردن بودم. حس می‌کنم یه چیزی گلوم رو گرفته ول نمی‌کنه. بعدش که اینقد درگیره این حس می‌شم، میگم گوره بابای همه چی ولش کن! همه رو با دستام کنار می‌زنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sober.ir/1388/09/18/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

