آبان
۰۴
    
Posted (حدیثه) in یونی‌کده on آبان-۴-۱۳۸۸

وُی دیرم شده، تازه تایپ و نمودار و از این جور چیزمیزای مربوط به درسِ کلاس بعدی رو دارم آماده میکنم :دی یعنی من میخونم صادق آماده میکنه. اسمایلی پرینت شدنِ پروژه م :دی

این استادِ اینقده باحالِ، خیلی ظرفیتش بالاس :دی خیلی خیلی ازش خوشم میاد! بعد نمیدونم چطور میشه که سر کلاسش، باهاش شوخی میکنم!

جلسه دوم بود، که همه در حال نوشتن جزوه بودن، استاد یکی دوباره جمله ش رو عوض کرد، بچه ها هی نوچ نوچ میکردن و جزوه خط می زدن، منم حرصی شده بودم، دستمُ زدم زیر چونه م و برگشتم به استاد گفتم: استــــــاد !! یهو کُل کلاس ساکت و شدُ هیچ صدایی شنیده نمیشد! استاد برگشت منو نگاه کرد، منم به همون صورتی که بودم گفتم: دقت کردین، خیلی جمله هاتون رو عوض می کنین؟ :D

دوستام هی خودشونُ فشار میدادن و یه مشت میزدن بهم، که چی داری میگی! استاد هم با لبخند ملیحی برگشت گفت: آره! بعدم سرشُ تکون داد!! :D خودم بعد اینکه با اون لحن چنین حرفی زده بودم، شرمنده بودم! بچه ها هم هی تاکید میکردن شانس اوردی چیزی بهت نگفته! دیگه تو روی استاد اینجوری نمیگن که!! حرف درشتی پرت کردی!

جلسه دوم، وسط نوشتن بودیم، از استاد، یه سوال پرسیدم. خواستم یه لغت انگلیسی رو بهم بگه! بنده خدا وسط یه بحث دیگه بود، بعد اینکه من سوال پرسیدم، ادامه توضیحات رو در مورد اون واژه ای که پرسیده بودم گفت، همه هم نوشتن! اخرش دوزاریش افتاد که بعله!! اشتباه گفته. من چون ردیف دوم می شینم، صدای ارومش رو شنیدم که گفت: اشتباه گفتم!! :دی

منم درجا برگشتم با یه لحن باحالی گفتم: اشتباااااااااااااااااه گفتین؟ : – > :))

گفت: آره !!

منم همونجا زدم زیر خنده، حالا هی من بخند هی بغل دستی بخند!! اینقد خندیدم که تمام خط چشمم پخش شد :)) استاد بنده خدا هی با لبخند قضیه رو جفت و جور کرد! :دی زهرا میگفت: اخه تو با همه شوخی داری، با استادم شوخی داری؟ :دی

واسه خاطر همین شوخی ها همه ش درسم رو آماده میکنم که بلکه به بهانه هیچی بلد نبودن و یه ریز خندیدن سره کلاسش بلایی سرم نیاره! :D

وااااااااااااااااااای یازده و ۵ دقیقه شد!! دیرمه دیرمه دیرمه! بدوام برم آهان آهان یه چیزی، مث اینکه من اصلا جز صد نفر هم نشدم تو نظرسنجی وبلاگی!! اسمایلی برم بمیرم :D برم و بیام یکمی هم در مورد این قضیه بنویسم! :( بدجوری ناراحن بیدم! هرچند خودم کردم که لعنت ؟ … !! ها همون. :D



 
مهر
۱۵
    
Posted (حدیثه) in یونی‌کده on مهر-۱۵-۱۳۸۸

صبح با حالت دپرسانه از خواب بیدار شدم و تا یونی رفتم، هوا هم ابری و بارونی که میشه بیشتر روحیه یخ و دپرس به خودم میگیرم! با برنامه Nimbuzz قبل از اینکه برم تو کلاس با اِمین، چت کردم و خنده و شوخی و از این حرفا، چندتایی هم عکس گرفتم و سند کردم واسش، یکمی لبخند به صورتم نشست!

با تاخیر رسیدم به کلاس اما استاد خوب تا کرد، زیاد گیر نداد. اصلا حوصله درس و تمرین حل کردن و سوال و جواب کردن استادا رو ندارم، یه ریز رو گوشیم افتادمُ یا دارم اس.ام.اس میدم و میگیرم یا اینکه تو مسنجر آنلاین هستمُ چت میکنم و توئیت میکنم. یه جورایی این کارا واسم بامزه شده :دی!! نسبت به ترمای قبلی شیطون تر شدم، خودم متوجه میشم، دیگه هم کلاسی ها جای خود دارن!! :D

سر ظهر با سحر رفتیم داخل شهر، که ناهار بخوریم و برگردیم. کاملا متوجه بودیم که خیلی تاخیر داریم اما با پوست کلفت هی خندیدیم و راه رفتیم و از اینور اونور صحبت کردیم!! یهو دلم خواست برم تو مغازه ای که کلی خرت و پرت داره، دستبندا و گردنبندای رنگی رنگی!! وای که چقد عاشقشووووووونم !! بدجوری وسوسه شدم و خواستم جلوی خودم رو بگیرم اما نشد که نشد.

رفتیم تو مغازه، تمام آویزای مغازه رو بالا پایین کردم و یه دستبند انتخاب کردم، روش قلب داشت، همه ش هم یه دونه بود، به سحر گفتم اونیکه کفشدوزک داره بردار، اما دو دل بود. آقاهه فروشنده گفت، بذارین نگاه کنم شاید تو بسته ها مدل دیگه ای ازش داشته باشم، داشتم برمیگشتم یهو پام گیر کرد به پای آقای مانکن :D !! نزدیک بود بیفتم، گفتم: واااااای لگد زد بهم، میخواست منو بندازه :دی !! سحر خندید :دی خودمم کلی خنده م گرفت!! نمیدونم چه جوری این همه واژه های بی ربط از خودم در میارم. اسمایلی خجالت و از این حرفا

خلاصه، همه دستبندای همون مدلی رو آقاهه ریخت رو ویترین مغازه، همه ش کفشدوزک بود، گفتم بی خیال قلبِ واسه سحر، کفش دوزکِ واسه من! :دی یکی واسه سحر خریدم ویکی هم واسه خودم :دی!! همینکه اومدیم بیرون، تندی انداختیم تو دستامونُ هی ناز و عشوه اومدیم :))!

با نیم ساعت تاخیر به کلاس دوم رسیدیم، رفتیم نشستیم تو کلاس، آستینا رو خوب دادیم بالا، هی دسته رو زدیم زیر چونه و به بچه ها نشون دادیم! :D آی چشمشون رو گرفته بود ، رنگی هم بودن حسابی جلب توجه میکردن، از این ردیف اول تا آخر، ازمون خواستن ادرس بگیرن، ما هم ادرس ندادیم! اسمایلی عنده بدجنسی

بچه ها نوبتی می پرسیدن، چند خریدین؟ من جواب میدادم: گِــروووووون!! ;;) یعنی کُشتنا خودشونُ من و سحرم فقط گفتیم گرون! =))

kapsh dooozakaye hadis jun

ووووووووووُی دوسش میداررررررررررررررررم، کپشدوزکاااااااااااااام هی میخواستن همو بوس کنن، من نمیذاشتم :دی (همونطور که تو عکس می بینین، همچنان مصمم هستن که همو کیس کنن) هی رومُ میکردم سمت بچه ها و دستمو میکشیدم جلو میگفتن، نیگاه کنین میخوان همو بوس کنن!! برو بچ هم می خندیدن :دی

یه لحظه در اوج نوشتن جزوه بودم، دستبندا رو کشیدم بالاتر که دستم راحت رو جزوه بمونه، بعده چند دقیقه نگاه کردم ببین همو دارن بوس میکنن یا نه، دیدم وااااااااااااااااااااای، چی می بینی ، چسبیدن به هم! زدم تو صورتم گفتن خاااااااااااااااااااااک وچووووووووووووووووک دیدی چی شد؟ یهو سحر و زهرا که دو طرف من بودنن مات و مبهوت موندن و بعدش زدن زیر خنده :))

گفتم بدبخت شدم فردا دستم همه ش پره کفشدوزک میشه! :دی آقا یعنی غش کرده بودنا از خنده، حالا منم بیشترتر :دی

تازه شم، یکی از بچه ها، داشت میرفت خونه بهش گفتم، ببین کپشدوزکااااااموو میخوان همو بوس کنن من نمیذارم، خندید بهم گفت خیلی باحالی حدیث. بعدشم دستشُ گرفت اندازه قدِ نی نی ها رو نشون داد گفت کوشولویی !! :D

منم اصن بهم برنخورد، کلی حال کردم که روحیه م اینقده لطیفِ!!

حالا شما بگو چرا این همه چیز میز اینجا نوشتی، خُ چیه؟ این همه نوشتم که آخرش عکس کَپشدوووزکامُ نشونتون بدم دیــــــگــــه!!! :x

kapsh dooozakaye hadis jun



 
مهر
۰۸
    
Posted (حدیثه) in یونی‌کده on مهر-۸-۱۳۸۸

اسمایلی پناه گرفتن.

صادق داره دعوام میکنه، میگه: چرا مانتوت رو پاره کردی؟

خُ به من چه که این وسیله هایی که توی پیاده روهای زیرِ کوهه نزدیکِ یونیم گذاشتن، گیر میکنن به لباسم؟!؟ من فقط رفتم رو یکیشون نشستم و به جای صندلی ازش استفاده کردم، تو نگو این دم و دستگاها به اضافه وزن حساسیت دارن!

همین که خواستم پاشم، صدای جِر خوردن لباسم رو شنیدم :دی.

هِلِک هِلِک پاشدیم رفتیم دمِ در یونی، به نگهبانمون گفتم: نخ و سوزن دارین؟ برگشتِ بهم میگه: هــــی بومونسه بوووو !! چیزِ دیگه نخایییییییی؟ اسمایلی اخم – همین مونده بود، چیز دیگه ای نمیخوای؟-

منُ می بینی، غــش کرده بودم از خنده!

خلاصه یکمی صحبت و اینا کردیم، رفت از سربازای ساختمونِ سپاه که وَره دلِ یونیمونِ نخ و سوزن گرفت و من یکمی مانتومُ رو به شفا آوردم تا برسم خونه :دی! اون جمله خط دوم هم دروغی بیش نبود! صادق گفت، باید دعوات کنم، که دعواتم نمی کنم! :دی منم خجل شدم ازحادثه و خواستم پناه بگیرم! خُ شهریه کم بود، پول مانتو هم اومد روش، فشار میاد دیگه! کوفتمون بشه، هیچ تخفیفی هم نمیدن که حداقل دلم نسوزه واسه چی شاگرد اول شدیم!

پ.ن۱: در ضمن، فک کنم آنفولانزی نوع a گرفتم، منتظرم ببینم صورتی میشم یا نه! اگه شدم از همه تون دوری میکنم، خیالتون راحت. اسمایلی با صدای گرفته این نوشته را بخوانید.



 
تیر
۲۴
    
Posted (حدیثه) in یونی‌کده on تیر-۲۴-۱۳۸۸

این ترم ترکوندم، چند تا بیست ردیف کردم تو کارنامه.

من هر دفعه که نمرات امتحانام رو گرفتم، و نتیجه درس خوندم رو در این ترم دیدم، به خودم ایمان آوردم که میتونم تغییر رشته بدم. چه بی ظرفیتم نه؟

ولی خداییش همین اینترنت باعث میشه از خیلی چیزا عقب بمونم. خودم خوب میدونم که درست ازش استفاده نمیکنم. در طول امتحانا، اینترنت درست و حسابی که نداشتیم، به دلیل انتخابات و قضایای بعد از انتخابات! جی.پی.آر.اس هم که خدا رو شکر تعطیل بود، خلاصه اینجوریا شد که ما نشستیم یه ذره بیشتر از قبلا درس خوندیم و اینا …

امروز هم یه سر رفتم دانشگاه، اخه سه تا از نمره هامون هنوز نیومده!! گفتم پاشم برم تا یونی، هم یه حال و هوایی عوض کرده باشم هم اینکه چند نفری رو دیده باشم. یاح یاح یاح ، خانوم نوبهاری رو دیدم، گفت شاد میزنی؟ قرار بود سیستم ساختار فایل ترم دیگه باز باهام برداری ؟ اره ؟ : ))))))) وایــــــــــــــی دوسش دارم خُب :-*! نفس منِ نو بهاری!

رسیدم دیدم، نمره لینوکس رو اعلام کردن! فک کن شدم ۲۰ زنگ زدم به سحر نمره ش رو گفتم، ازم پرسید چند شدم کلی خندیدم! گفتمش خیلی ضایع س نه؟ این چهارمین ۲۰ییِ که این ترم گرفتم! :دی ( به غیر از اون ۱۹ و نیمی که استادِ نمیدونم از کجای برگه م نیم نمره کم کرد، حالا اون دو نمره ای هم که در مورد وردپرس یه پروژه خفن و اسلاید و کوفت درست کردیم و ارائه هم دادیم تو کلاس، اصلا تاثیر هم نداد، بخوره تو سرش نه!! تو سره من! این استادِ منظورمه ها. طراحی وب هم بهم داد ۱۸ و نیم !! که حالا میگیم از ده نمره طراحی، فلان قد نمره بهم نداده. منم اعتراضی ندارم! :دی )

سحر میگــه: آرررررررررررررررررره؟ بـــَـــده آدم بیست زیاد داشته باشه ؟؟؟ :دی منم گفتم: آره خُب! 

حالا مونده دو تا درس! برنامه سازی شبکه هم امیدوارم ۲۰ شم !! فقط میمونه اون درس خفنی که یه پروژه اساسی دادم به استاد، امیدوارم تاثیری بده و اینـــــــا !!

چون اساسی نقشه کشیدم واسه دانشگاهش…



 
تیر
۰۳
    
Posted (حدیثه) in یونی‌کده on تیر-۳-۱۳۸۸

در گیر و دار درس و مشق بیدم! فردا و شنبه هم امتحانامو بدم دیگه همه چی حله. فقط رو همین دو درس مشکل دارم. البته مشکلِ مشکل که نمیشه گفت. چون در طول ترم حتی یه صفحه هم نخونده بودم واسم یکمی سخت شده.

امروز داشتم تو چکنویس یکمی تمرین حل میکردم. هی خوندم هی نوشتم! هی خوندم، هی نوشتم!! یهو رسیدم خط آخر دیدم ته جواب مساله، D: زدم و فلش کشیدم و نوشتم: اینو نمیخواست! جواب یه چیز دیگه س!! O.o

همینجوری ۵ دقیقه به سوال و جواب نگاه کردم، داشتم به این فکر میکردم چرا اخه اینجوری خودمو شکنجه میکنم؟ علت این کار چی بود؟ چرا پاکش نکرده بودم؟ یعنی پاک کن نداشتم سره کلاس؟ تا پاکش کنم و بعد دوباره جواب اصلی رو بنویسم؟ یا چرا اصلا خطش نزده بودم! :دی و اینا !!!

خلاصه بگم که، این درسِ که فردا امتحانش بید و اینا، میان ترم هم نرفتم ندادم! :دی همون موقع بود که زدم همه اکانتامو پاک کردم. ۵ نمره رو از دست دادم، همش مونده ۱۵ نمره. لعنت شده و هر چقدم میخونم بازم یادم میره. کلا از حفظ کردنیا بدم میاد. امشب تا صبح باید بشینم دعا کنم حداقل ده نمره مسئله بده تا بلکه نیافتم این درسُ. استاده بهم گفته بود اگه ۱۵ کامل بگیری، نمره ت رو بیست رد میکنم. ولی اصلا دلم به حرفش خوش نیست. چون اگه کسی میتونست ۱۵ کامل بگیره همچین تعارف نمیکرد! :دی



 
خرداد
۱۶
    
Posted (حدیثه) in یونی‌کده on خرداد-۱۶-۱۳۸۸

هـ: قیافه م خیلی زشته؟

س: چرا آرایش نکردی؟

هـ: دیروز؛ با مستر میم، شرط بستم اگه امروز بدون آرایش بیام کلاس، پیتزا بهم بده!

س: جدی؟

من: مـــَع!